برگه‌ها

جولای 2010
ش ی د س چ پ ج
« ژوئن   آگوست »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  
 
No Image
خوش آمديد!
متن کامل سخنان رضا بردستانی پيوند ثابت

رضا بردستانی ، مسؤول دبیرخانه ی دائمی بنیادفرهنگی ، هنری و پژوهشی  استاد مهدی آذر یزدی  ، درنخستین  مراسم سالگرد استادمهدی آذر یزدی ، خالق ” قصه های خوب برای بچه  های خوب ” ، حرف های بسیاری داشت: 

                                                       

یکی  بود ، یکی نبود … نه ! یکی داشت ، یکی نداشت !یکی بود که تو این دنیا هیچ کس نداشت ، جز آن یکی یگانه ی همیشگی ماندگار.زبان حضرت دوست در کتاب کریمش ، زبان قصّه ها بود و او هم با آن زبان ، دنیایی ساخت خوب برای بچّه های خوب ! خودش هم خوب بود ، مثل دنیای پاک کودکانه اش و از دلش چه بگویم که چقدرزلال بود ، آن قدر که وقتی اینجا ، آنجا ، در مراسمی و یا به بهانه ای از او تعریف و تمجید می شد ، اشک هایش بر گونه هایش جاری می شدند و دلمان را با خود می بردند که: « استاد! رمز گریه هایت چه بود ، وقتی از تو تقدیر می شد؟! »کاش راز اشک هایت را با خودت نمی بردی .

مااز نسلی بودیم که شاگردان مکتب استادمکتب ندیده ای ، چون تو بودیم . حلاوت قصه های خوبت درکام اغلب ما نشسته است . شاگردان خوبی بودیم؟دلمان که می خواست بچه های خوبی باشیم ! بچه های خوبی بودیم ، اما خیلی ها مان بزرگ که شدیم ، قصّه های خوب را فراموش کردیم . ازتو خواندیم ، نوشیدیم تا واژه واژه صداقتت ، عشقت ، همتت  و… در رگ هامان جان بگیرد . جان گرفتیم ، اما قدر ناشناس شدیم . کجای تنهایی هایت بودیم پیر نجیب قصه های آسمانی ؟ کدام یک ذره ای از غربتت را بر دوش گرفتیم ؟ کجای دنیایت بودیم ، وقتی بزرگ شدیم و  یاد گرفتیم دنیای بزرگ ترها ، چقدر مثلا بزرگ است! برای تو که تفاوتی نمی کرد ، نمی کند ؛چراکه دنیای خودت را خلق کردی و خطّ خودت را نوشتی و حظّ خودت را بردی. .

تو دوست خوب کتاب ها بودی و کتاب ها تنها دوست واقعی تو که هر گز به تو دروغ نگفتند ، هرگز خیانت نکردند ، در سکوت پرحرف و حدیثشان به شهرت نیاندیشیدند و با تک تک وازه هایشان به شهرت طلبی انسان های حقیر ، خندیدند…خندیدی به دنیای حقیر آدم بزرگ ها ووقتی خسته و رنجور بار غربتت را انداختی روی دوشت و عزمت را جزم کردی برای سفر ، تنها خواسته ات  “خواندن کتاب های ناخوانده ات ” بود !

نظرات[1] | دسته: مصاحبه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
زمان حال کامل / عارف رمضانی پيوند ثابت

 

عارف رمضانیحال كامل :

[سایه ای میخکوب به دیوار

پرده ای حائل

میان نگاه تو تا خفقان من ]

 

دیشب :

عروسی تو امشب       عروس شده ام  

اين کراوات یک گره ِ دیگر از گردنم طلبکارتر است

لب های من از لبه های پیرهنت آویزان تر

از این سایه های پاكوتاه هم کوتاهی کرده ام

که از دیواری کوتاه تر از چین های دامنت بالا می آیند

از بی رنگی حنای تو دست هام بنفش است

نظرات[2] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
ترانه ای از عبّاس استیری پيوند ثابت

 

عباس استیری

 فانتومِ پا برهنه ها گیوه ی دَس دوزه ننه

صبحِ خروس خونِ گدا عینهو گِرد سوزه ننه

ما که تو هفتا آسمون یه تک سِتارَم نداریم
عاقبتِ نگاهمون چشمِ چپ و قوزه ننه

ما پشتِ میز نوکری جوونی مون تَه می کشه
دلم به حالِ خودمون بدجوری می سوزه ننه

بیخودی دستِ خستَتو رو سَرِ زندگی نکش
جواب این نوازشا! لگد توی پوزه ننه

با این غرور نخ نما حقِ کیو باس بگیریم
ما که یه عُمره سفرمون تو نخِ امروزه ننه

دنیا که قربونش برم عینهو تالارِ غمه
چرکِ سیاهِ یَقمون لباس نوروزه ننه

قلبمو پاشوره نکن عاشقی رو می خوام چیکار؟
وقتی تو گودِ معرفت جدائی دل سوزه ننه

نظرات[2] | دسته: ترانه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
نردبانی برگیر… / حسن نقّاشی پيوند ثابت

حسن نقاشی…وگفت : هفتصد هزار نردبان بي نهايت باز نهادم تا به خدا رسيدم ، قدم بر نخست پايه نردبان كه نهادم ، به خدا رسيدم ، معني آن است كه به يك قدم به خدا رسيدن دني است و چندان نردبان بي نهايت نهادن متدني …

 

چرا تا به حال به سحر پله ها پي نبرده بودم ؟ يكبار در پيچ و خم راه پلّه ی مناره  ی مسجدي ساده  و در ظلمات ميان دو روزنه نور به اين راز پي بردم ، حال خوبي دست داد و صداي افلاك با من همان كرد كه پريان دريايي حماسه هاي يونان با ناخداي بينواي دريا…

پلّه گوشه اي از عرفان است ، ساده ترين نماد معراج ، تجلّي قدسي پرواز و صعود تا بام افلاك را گوشزد مي كند ، پلّه بهانه اي براي دور شدن از خاك و خاكيست ، ابن عربي در جايي مي گويد : نردباني برگير …

نظرات[3] | دسته: حرفی از آن هزاران | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
مرگ در پیمایش اندیشه ی اگزیستانسیال /سهند ستّاری پيوند ثابت

سهند ستاریهرگز از مرگ نهراسیده ام…
___________________

اشاره :

رقص تولد آدمي در سمفوني پيدايش، نمايشي شور انگيز داشته است و تجربه نبود اين سرود، زمزمه يي حزن انگيز. اما يک فضاي مبهم و غبارآلود محيط تفسير وجودگرايانه مرگ را احاطه کرده که با تعابير صريح و بي پرده در انديشه وجودگرايي، حريم پرسش از چرا هاي آن معلوم مي شود.

مرگ در يک لحظه پايان بخش نوار حياتي انسان از گذشته و حال است- با اين تبصره که حيات پس از مرگ را به عنوان پيش فرض در نظر نمي گيريم- در حالي که رويداد مرگ در يک فاصله زماني از زندگي انسان رخ مي دهد و فراشد فرآيندي معنادار را خلق مي کند، اما گسترده ترين انديشه مفهومي را در مکاتب و فلسفه هاي تاريخ افکار بشر رقم مي زند تا سنتي ديرينه در ابناي انديشه ها مختص مرگ باشد و قطعيت آن هر چه بيشتر هويدا شود؛ بنابراین اگر زندگي به عنوان هستن انسان بر هستي شکل يافته، تنها با يک سوگيري سلبي، نوار بودنش قطع خواهد شد. نوشتار پيش رو سعي دارد مرگ را از ديدگاه اگزيستانسياليستي نظاره کند.

نظرات[0] | دسته: فلسفه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شعری از رضا بردستانی پيوند ثابت

  استادمصطفی رحماندوست ـ رضا بردستانی

_______________________________

رها کن مرا  

            ای فریب قدیمی

   رها کن مرا ٬ دلفریب صمیمی

      رها کن مرا٬ در سکوت و سیاهی

            چه بی رحمی ای ناشناس قدیمی

  رها کن مرا       تا که تنها ،

                         فرو افتم اندر سکوت و تباهی  

نظرات[1] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
عصرهای جمعه، ساعت سه؛ بیمارستانِ روانی‌ها!/ رضا کاظمی پيوند ثابت

رضاکاظمی

 

بیمارستان را، نگهبانیِ بیمارستان را رد می‌کنم؛ حیاط را هم. انتهاش، محوطه‌ی محصور ـ توورکِشی شده  ـ محفوظی هست که نگهبان دیگری آن‌جا می‌نشیند. چهره‌ش اَخم دارد همیشه. همیشه تلخ است. می‌روم طرفَ‌ش. سر تکان می‌دهد. درِ فلزی – آهنی را باز می‌کند به رووم. داخل می‌شوم. چشم می‌گردانم ببینمَ‌ش. نیست. سراغَ‌ش را می‌گیرم. از سر پرستارِ بخش. گوشه‌ی حیاط را نشان می‌دهد می‌گوید: آرام است آقای دکتر. این هفته آرام‌تر بوده است. از بَخش، برا هواخوری که بیرون می‌آیند؛ خانم بارساقیان می‌رود گوشه‌ای می‌نشیند برا خودش پِچ‌پِچِه می‌کند قصه می‌گوید. به قصه‌هاش هم می‌خندد. همین. بهتر است آقای دکتر. می‌روم سمتَ‌ش. صداش می‌کنم. نمی‌شنود. بلندتر. نمی‌شنود. نمی‌خواهد بشنود. نِگام هم نمی‌کند. بِش می‌گویم: بارانَ‌م، نمی‌شناسیم؟ به‌جام نمی‌آری. می‌خندد بِم، بی‌آن‌که بگردد طرفَ‌م نگا توو چشم‌هام کند.

 بوویِ الکُل، بینی‌م را پُر کرد. اَنباشت. مثل یک جریانِ تندِ هوای گرم – داغ، پیچید توو سوراخ‌های بینی‌م. نشسته بودم روو نیم‌کتِ پارک، منتظرش. آمد. نشاط – شوور – شیدایی‌ش بی‌داد می‌کرد. پا شدم از جام، باش دست دادم. دستَ‌ش داغ – گرم بود. مووهاش که بیرون زده بود از رووسری‌ش، این‌بار قهوه‌ای ـ طلایی ـ نگویی حواسَ‌ش نبود. سر تکان می‌دادم اگر بدون لب‌خند؛ یعنی: دیر کرده‌ای؛ اَزَت ناراحت – بات قهرم مَثَلن. نِگا توو چشم‌های روشن‌َش کردم. آبی – سبز – طلایی رنگ بودند مردمک‌هاش. مثل همیشه. متغیِّر. رنگ عوض می‌کردند توو نوور اگر بود ، اگر نبود.

نظرات[2] | دسته: داستان | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image