برگه‌ها

اکتبر 2010
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر   نوامبر »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  
 
No Image
خوش آمديد!
نگاه انسان شناختی به داستان غربت،احمدمحمود/امیرصادقی پيوند ثابت

 

داستان کوتاه غربت ( ۱۳۴۲ ش) ،اثر احمدمحمود

خلاصه‌ داستان

پیرمردی برای مداوای زنِ پیرِ افلیج‌اش راهی شهر شده است. او پس از دربه‌دری‌های فراوان به بیمارستان راه پیدا می‌کند ولی از بخت بدِ او تخت‌ها پُر است و پذیرش بیمار ممکن نیست. پرستار به او پیشنهاد می‌کند پیرزن را اذیت نکرده و بگذارد آخر عمری استراحت کند.

شهر با مردم‌اش تغییر کرده و این تغییر برای پیرمرد و پیرزن قابل درک نیست. آن‌ها که از شهر و روابط آن ناامید شده و به ستوه آمده‌اند راهی ولایت خود می‌شوند.

___________________________

 

«مدرنیته‌ با همه‌ی کامیابی‌ها و شکست‌هایش، در تجسّد‌یافته‌ترین شکل خود یعنی «شهر» بروز و ظهور می‌یابد. «شهر در واقع کالبد مدرنیته است؛ ‌محیطی که به تعبیر مارشال برمن، ماجرا، قدرت، شادی، رشد و دگرگونیِ مدرنیته را در خود انعکاس می‌دهد.» (احمدی؛ اینترنت) (۱)

در داستان «غربت» ما شاهد گریز و فرار از شهر هستیم. انسانِ سنتیِ خارج از شهر که در مقابله با مشکل‌اش (بیماری پیرزن) ناتوان مانده،‌ دست به دامن شهر می‌شود. اما در پایان به دلیل عدم ارتباط موفق با آن ناچار به برگشت به دنیای سنتی خود می‌شود و در آن آرامش پیدا می‌کند. دلیل این عدمِ ارتباط در خصوصیات شهر نهفته است. شهری که «قاعده و بی‌قاعدگی، مشخصه‌‌ی بارز آن است.» (لطفی؛ ۱۳۸۳: ۱۸) 

درون‌مایه‌ی داستان «غربت» در آثار مختلف ایرانی و خارجی بارها تکرار شده است. در سینمای ایران نیز این درون‌مایه چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن،‌ در فیلم‌ها انعکاس یافته است. در فیلم «آواز گنجشک‌ها» ساخته‌ی مجید مجیدی، ما شاهد فیلمی هستیم که مضمون اصلی آن وحشت از مدرنیته‌ی شهر و بازگشت به رخوت سنتِ روستاست.

شخصیت‌های داستان «غربت» نیز از روستا به شهر آمده‌اند؛ و شهر با خوبی‌ها و بدی‌هایش خود را به آن‌ها می‌نماید.

پیرمردِ داستان از همان ابتدا دلتنگ است.

نظرات[۰] | دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
دو شعر از آنا شکراللّهی پيوند ثابت

           

 ۱ ـ در برابر هم

روز به روز

کلاهم را برمی دارم

زیباست آنچه از من در آینه

 بی کلاه ما نده

 

۲ ـ پرندگان هوا

 

نه فکر می کنم

که پرندگان هوا

در رطوبتندُ دود

و نه

سیگار می کشم

فقط بلوز می پوشم و فکر می کنم

که در ششهای من هوای کسی هست

نظرات[۱] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
کیهان . . . ملک پدری انسان ؟؟ / سهند ستّاری پيوند ثابت

 

 خاستگاه پیدایش مبانی فلسفه و فیزیک که اکنون بیشتر در مبانی کلیت منسجم فلسفه علم ملموس است ریشه در دورانی دارد که در پی فصل پیدایش پنج یا شش هزار ساله ی دوره ی تمدن بشری به وجود آمده است که از سر تمییز دوره ی جدید با دوران وحش خویی و بربریت کنجکاوی های عقلی وعملی انسان،هزاران سال بعد در چهارچوب فلسفه و فیزیک ابراز شد.

در اوان جدایی از دوران وحشیت ، آدمی بر این تصور بود که می تواند طبیعت ساکت و باوقاری که در تعاملی وحشت انگیز با آن خود را به سبب آنچه نمی فهمد و در خطر می بیند، کنترل کند. نخستین گام از توسعه ی فکری بشر به سان آنچه اگوست کنت ( ۱۷۹۸- ۱۸۵۷) مطرح کرد در مرحله ی ربانی و در فصل تعریف زنده پنداری و با توسل به خدایان و ارواح خود ساخته سپری شد تا حوادث و رخدادهای پیش آمده را به سود خویش تغییر داد که حتی شاید شمایل چنین توسلی را همچنان در جوامع مختلف با اعمال قربانی یا ورد و جادو و ادعیه شاهد باشید. اما به سان آنچه کنت بیان کرد اندیشه ی آدمی با گذر از تاریخ پیش آورده خویش، به مرحله ی فلسفی ای از نمود کار عقلی اش رسید که در آن دیو و پری و خدایان جای خود را به مفاهیم عقلی و ماهیت امور داده بودند. در این مرحله، عالم ذهنی انسان متوجه نیروهای حیاتی و فعالیت های انجام یافته در طبیعت بود و حال آنکه خدایان ارابه سوار و ساکن در خورشید و فرشتگان و دیوان فرمانروا بر جوامع ، در تبعیدی دیرینه به سر می بردند و اتمام دوران خرد ستیزی پس ازطی تجربه ی تاریخی مسموم فرا رسیده بود که بدین باب فعلیت عقلانی انسان رسما کلید خورد. اما هر آنچه بیان شد صرفا اشاره ی مجملی بود بر سیر تاریخ مدار حرکت اندیشه ی آدمی از اتمام دوران وحش خویی و بربریت تا لمس آنچه کار عقلی گفته می شود و تامل بر وقایعی که تجربه تاریخی بر آنها شهادت می دهند. در این نوشتار قصد دارم گزارشی بسیار مختصر از صورت بندی فعالیت عقلانی بشر ازپس پرسش دیرینه ی او در باب چیستی و چگونگی پیدایش کیهان و اینکه خرد نقاد نو بنیاد امروز باید از صورت هستن خویش چه بداند، ارائه کنم. البته لازم به ذکر است که نوشتار مذکور با احترام مطلق به قداست مبانی دینی، خاستگاه سطور را در محیطی منفک یافته از فضای مذکور پی خواهد گرفت بدین باب در آغاز با توجه به مراد نوشتار به سراغ طبیعیات ارسطو می رویم تا نمایش تحولات دانش بشر را در دو حیطه ی فعالیت عقلانی ( فلسفه) و کارکرد عملی ( فیزیک ) از این باب آغاز کنیم.

ارسطو ( ۳۴۰ سال ق.م) زمین را به عنوان جسمی کروی در مرکز کیهان در حالت ایستا و ساکن تصور کرد که افلاک آسمانی در لایه های کروی و متحد المرکزی در گرد آن جای داشتند و در خارجی ترین لایه ، گردون ستارگان ثابتی قرار داشت که حرکت خود را مدیون محرک اول بود. بعدها بتلمیوس مدل ارسطو را بسط داد که یافته های جدیدش علیرغم تمامی کاستی هایش پذیرفته شد. هرچند سامانه ی جدید ، تصویری مغایر با آنچه که کتب مقدس بیان می داشتند ارائه کرده بود اما آنان بنا به مقبولیت کروی بودن زمین، به ناچار اندیشه ی مذکور را پذیرفته بودند. البته لازم به ذکر است که تحکی چندانی هم به تعالیم کتب مقدس وارد نشده بود چراکه آنان با پذیرش نظریه ی مذکور خود را با اندیشه ی جاری و دگردیس یافته ی آن روزها سازگار می کردند و در آشتی ملی با مردم ، بهشت و دوزخ خود را نیز بر جایگاه وسیع تری در خارج از گردون ستارگان ثابت به مثابه اندیشه ی عقلی و آزموده شده به خورد اندیشه ی مطلق گرای مردم می دادند که البته بدین وسیله توجیهی عقلانی و علمی بر داشته های کلیسا نیز ابراز می کردند.

اما علیرغم رویکرد انتقادی و تحول گرای فعالیت عقلانی بشر در باب چیستی کیهان،همچنان آدمی خود را در نقشی جریان ساز و محوری در کیهان کراندارش بر نمایش گستاخانه ای می دید. تا اینکه در سال ۱۵۱۴ کشیشی لهستانی به نام کپرنیک از ترس اتهام ارتداد توسط کلیسا مدل خود را در پنهانی منتشر کرد. مدل او بر این فرض بود که خورشید در مرکز کیهان است و ثابت و در حال سکون و زمین و سیاره های دیگر در مدارهای دایره ای به دور آن درحال گردش اند. حدود یک قرن طول کشید تا سامانه ی کپرنیک که بعد ها به انقلاب کپرنیکی شهرت یافت، جدی گرفته شود تا این که کپلر و گالیله در بطن اجتماع خود از نظریه ی مذکور پشتیبانی کردند و در پی تحلیلی اصلاحی مدارهای دایره ای را بیضوی تصویر کردند. با توجه به این که مقصود نوشتار مذکور بررسی سیر جریان ساز نقش آدمی در فصل حضور پر هیاهویش بر هستی است، از این رو مقولات را بیشتر از سر گزارشی مختصر از آنچه پیش آمده جلو می بریم تا به پرسش های بنیادین و شاید نیست پندار هستندگی آدمی بپردازیم.

نظرات[۰] | دسته: فلسفه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
دوره­ها ، عناصر و ویژگی­های شعر نیما / مهرداد فلّاح پيوند ثابت

 

برای بررسی کار هر شاعری ، ناگزیر باید در بین مجموعه آثارش ، دست به انتخاب و گزینش زد . چرا که پاره­ای شعرها پخته­تر و کامل­ترند و می­توانند نمایندگی بقیه را به عهده بگیرند . از این رو ، از گزینش به تقریب سخت­گیرانه­ام ، از کتاب مجموعه­ی کامل شعرهای نیما یوشیج ( گردآوری سیروس طاهباز ، چاپ اول ۱۳۷۰ ، انتشارات نگاه ) ۴۶ قطعه شعر ، سرافرازتر بیرون آمده­اند . من این شعرها را در فهرست کتاب ، با نشانه­ای مشخص کرده­ام و جالب این که هر چه به پایان آن نزدیک­تر می­شویم، فشردگی نشانه­ها بیشتر می­شود . این نکته ، گویای آن است که سیر شاعری نیما ، همواره رو به صعود داشته و تا لحظه­ی مرگ ، وقفه­ای در آن پدید نیامده است . گو این که میزان سرایش شعر در سال­های آخر، به نسبت سال­های میانی عمر وی کم­تر شده است .

هم­چنین در این سیر ، نکته­ی دیگری قابل توجه است و آن این است که هرچه نیما به سال­های پایانی کار خود نزدیک ­تر می­شود، از گوناگونی و تنوع در فرم شعرها کاسته شده و گویا شاعر در سال­های پختگی ، فرم اصلی و دلخواه خود را شناخته است . در ضمن ، میل شاعر به سرودنِ شعرهای بلند نیز کم­تر شده و در سال­های پایانی عمر، مطلقن شعر بلندی نسروده است که این امر می­تواند ناشی از کهولت سن و کاهش انرژی وی نیز باشد .

گزینه­ی فراهم آمده

گزینه­ای که از بین مجموعه شعرهای فارسی نیما ( نیما تعداد زیادی ترانه و دوبیتی به زبان مازنی دارد ) فراهم آورده­ام ، بدین ترتیب است :

نام شعر

صفحه

سال سرایش

ای شب

 ۳۴

۱۳۰۱

افسانه

۳۷

۱۳۰۱

قو

۱۱۴

۱۳۰۵

خنده­ی سرد

۲۸۷

۱۳۱۹

خواب زمستانی

۲۹۵

۱۳۲۰

ناقوس

۳۳۸

۱۳۲۳

بخوان ای همسفر با من

۴۰۲

۱۳۲۴

داستانی نه تازه

۴۰۶

۱۳۲۵

کار شب پا

۴۱۲

۱۳۲۵

که می­خندد؟ که گریان است؟

۴۱۸

۱۳۲۵

خروس می­خواند

۴۲۰

۱۳۲۵

او را صدا بزن

۴۲۲

۱۳۲۵

نام بعضی نفرات

۴۳۶

۱۳۲۷

آقا توکا

۴۳۸

۱۳۲۷

مهتاب

۴۴۴

۱۳۲۷

در شب تیره

۴۴۵

۱۳۲۷

اجاق سرد

۴۵۳

۱۳۲۷

هنگام که گریه می­دهد ساز

۴۵۴

۱۳۲۷

مرگ کاکلی

۴۵۵

۱۳۲۷

ماخ اولا

۴۵۷

۱۳۲۸

برفراز دشت

۴۵۸

۱۳۲۸

جاده خاموش است

۴۶۶

۱۳۲۸

بر فراز دودهایی

۴۶۷

۱۳۲۸

باد می­گردد

۴۶۸

۱۳۲۸

در شب سرد زمستانی

۴۸۷

۱۳۲۹

هنوز از شب

۴۸۹

۱۳۲۹

مرغ شباویز

۴۹۰

۱۳۲۹

شب است

۴۹۰

۱۳۲۹

مرغ آمین

۴۹۱

۱۳۳۰

قایق

۴۹۹

۱۳۳۱

داروگ

۵۰۴

۱۳۳۱

خانه­ام ابری­ست

۵۰۴

۱۳۳۱

ری را

۵۰۵

۱۳۳۱

همه شب

۵۰۶

۱۳۳۱

در کنار رودخانه

۵۰۷

۱۳۳۱

روی بندرگاه

۵۰۹

۱۳۳۲

شب­پره­ی ساحل نزدیک

۵۱۰

۱۳۳۳

هست شب

۵۱۱

۱۳۳۴

برف

۵۱۲

۱۳۳۴

سیولیشه

۵۱۳

۱۳۳۵

در پیش کومه­ام

۵۱۴

۱۳۳۵

کک­کی

۵۱۵

۱۳۳۵

بر سر قایق

۵۱۶

۱۳۳۶

پاس­ها از شب گذشته است

۵۱۶

۱۳۳۶

تو را من چشم در راهم

۵۱۷

۱۳۳۶

شب همه شب

۵۱۷

۱۳۳۷

باید توجه داشت که برای بررسی جامع ، ناگزیر تمامی آن چه را شاعر سروده است ، می­بایست مورد مطالعه­ی دقیق قرار داد و این موضوع در مورد نیما که پیش­گام و بنیانگذار راهی تازه بود ، بیشتر مصداق دارد ؛ هر چند باز هم تأکید می­کنم که «لب مطلب» و اصول اساسی کار هر شاعری ، در بهترین کارهایش تجلی می­کند .

نظرات[۲] | دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
من دیوونه ام / عبّاس استیری پيوند ثابت

 

 

توی مغزم رو بکش نقاش! من دیوونه اَم
ثبت کن اما مراقب باش! من دیوونه اَم

خیلی وقته گریه رو با خنده قاطی می کنم
مغز من زنجیریه حرفاش! من دیوونه اَم
 
خیلیا دنبا لَمَن! مَردم/ پلیس/ حتی خودم
تحت تعقیبم آره داداش! من دیوونه اَم
 
دور مغزم یک حصار سخت فولادی بکش
تا نیاد تو هر کی با کفشا ش من دیوونه اَم
 
توی مغزم شربت خوابُ فراموشی بریز
تا بخوابه پا نشه از جاش!من دیوونه اَم
 
گیجُ گُنگم/ هاج و واجم/ عاطل و پُر دردسر
مغز من طوفانیه ا وضاش! من دیوونه اُم
 
دائما چن تا پرنده دور مغزم می پَرن
کاش مغزم یک مترسک داش! من دیوونه اَم

نظرات[۲] | دسته: ترانه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شعرمعاصرکردستان عراق / مقدمه و ترجمه : بابک صحرانورد پيوند ثابت

مقدمه:

” برزان هستیار “ شاعر معاصر کرد در سال ۱۹۶۳ در شهر سلیمانیه عراق متولد شده و همان جا تحصیلاتش را به اتمام رسانده است. از دهه هشتاد میلادی آثار خود را در روزنامه ها و ماهنامه های کردی زبان در عراق منتشر کرده و در زمینه ترجمه عربی به کردی نیز دستی دارد. اولین مجموعه شعر خود را در سال ۲۰۰۰ در سلیمانیه و دومین مجموعه را در هولیر توسط نشر آراس منتشر کرده است. در سال ۲۰۰۸ همان ناشر مجموعه شعر « یک سال در تشویش» او را منتشر کرده و چهارمین مجموعه شعر او توسط انتشارات سه رده م( زمان ) به سرپرستی شیرکو بیکس در سلیمانیه چاپ شده است .

برزان هستیار از سال ۱۹۹۵ در کلن المان به سر می برد و تا کنون چندین همایش شعری برای او در کشورهایی چون سوئد، انگلستان و هلند بر پا شده است .

اوجزء شاعران نسل سوم کردستان عراق و از هم نسلان شاعرانی ، چون : دلاور قره داغی، کژال ابراهیم خدر و هیوا قادر می باشد و هم اکنون پس از سپری شدن سه دهه فعالیت مستمر همچنان فعال و پرکار است.

هستیارشاعری ست با زبان خاص و نگاهی معطوف به انسان امروزی که جابجا در آثارش رد پای این انسان سرگشته و در تعلیق مانده، پیداست. انسانی که از اصل خود، از سرزمین خود جدا مانده، اما خاطرات زخم های دیرین این سرزمین به شکل تصویرهایی زیبا و مکرر همیشه و هر جا در شعرهای او خودنمایی می کند. شعر برزان، شعری ست که خواننده را در ابهام های قرن از هم گسیختگی با  تصویرهایی ناب که از مولفه های شعری اوست همراهی می کند. در زیر نمونه ای از شعرهای او به فارسی برگردانده شده است.

 

____________________________

  

وطنی اندوهگین، چون من

 اندیشیدن به وطن …

نیش آن عقرب ناامیدی ست

که مابین شراره های آتش

آنرا در مغز خود فرو می کند،

اندیشیدن به وطن …

دست در زلف دلاویز زنی ست…

بالابلند

به زیر تابش مهتاب در شبی تابستانی،

اندیشیدن به وطن

زهری ست

که از بوسه ی معشوق شیرین کام تر است

و تکه قندی ست که از فراقش

کشنده تر

 

 و من چون یک کودک

که دلخوش از آمدن اولین روز عید است

همان گونه به وطن می اندیشم

به جنگ هایی که با هم داشتیم

به آن « دام » هایی که به اسم و رسم عشق ورزی

به روی برف « تزویر» از برای هم جا گذاشتیم

و به آن تهمت هایی که به بهانه های زشت به هم زدیم

و آن « مین» هایی که بر سر راه هم کاشتیم

مین عشق و خیانت و

گمراهی و

مین همه چیزها، همه چیز ……………!

 

نظرات[۳] | دسته: ترجمه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
حر ف های تازه ام هر بار عاشق تو می شود / حمید رضااکبری شروه پيوند ثابت

می چرخم تا تنها صدایی  نمی مانم   

دوستت دارم  آنقدر /نمی دانم چقدر !

بیرون خنده ای  حرف می زنی

بر پوست لبی  چروکیده / که می ترساندم !

بزرگ نشده ام   شاید/ چند ساله  باید بشوم نترسم

چقدر ؟/ نمی دانم این حرفها را باید باور کنی

به من پشت نمی کنی !؟

حر ف های تازه ام هر بار عاشق تو می شود

تا از پوستت بالا می روم

هر بار می روم / هر بار رگهایم متورم می شود  

به دوباره /  کجا پایانی انجام  بگیرم

دور صدات  بپیچم / شکل آدمی فاتح

هنوزتر از هنوز های نیامده !

تند تند اتفاق بیافتم / پای دار خودم  ایستاده ام انگار

نمی فهمم / نفهمم

که دوست داشتنت  طنابی شده  / برای نمردنم .

  قاعد ه این بارخوب نیامده / اما  من می میرم !

نظرات[۳] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
دو داستانک از حسین مقدّس پيوند ثابت

 

۱ ـ بیژن و چاه

همه ماجرا از زمانی شروع شد که برق رفت و دیگر هرگز برنگشت.اول بیژن یک جیغ کوتاه کشید. بعد منیژه کوچولو، ترسیده و هراسناک  با صدای بغض‌ناکی صدایم زد.دست هم‌دیگر را گرفتیم و کورمال کورمال رفتیم نشستیم  روی پله‌های جلو ایوان.در اطراف‌مان  فقط یک حفره سیاه بود و ما توی این حفره معلق بودیم معلوم نبود ماه یا ستاره‌ها کجا رفته بودند.ما همانجا نشستیم و  زل زدیم  به تاریکی غلیظی که دور و برمان بود.دست که می‌کشیدم به اطراف،  تاریکی آن قدر سفت بود که انگار دستم را می‌کردم توی قیر.بی جهت به سمت های مختلف  نگاه کردیم. زیرا معلوم نبود که کدام جهت بالا و کدام جهت پایین است. بیژن گفت:  انگار- سر و ته-  افتادیم تو یک چاه خیلی گود و تاریک.منیژه گفت: کاش یه نفر آشنا بیاید، مثل  ابوالقاسم یا عمه غزل، حتی گرگین.بعد به گمانم به فاصله‌های مساوی همه چیز تکرار شد.بیژن  به فاصله‌های مشخص مرتب می‌گفت:  انگار افتادیم تو یک چاه خیلی گود و تاریک و منیژه هم به فاصله‌های مشخص هی می‌گفت: کاش یه نفر آشنا بیاید، مثل ابوالقاسم یا عمه غزل، حتی گرگین.و همه چیز دوباره از وقتی برق رفت و هرگز برنگشت هی تکرار شد.

نظرات[۱] | دسته: داستان | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
سه شعر از فرشید جوان بخش پيوند ثابت

 ۱ _

در ادامه ی هم

به دنبال چه می گردیم؟

وقتی در التهاب مشکوک باد

پاییز دست هایمان را

نمی فهمیم

ما که آسان تر از درخت

همه چیزمان را از دست می دهیم

و همیشه فکر می کنیم

قرار آسان خوشبختی را

بر مداری اتفاقی گذاشته اند

 

۲ _

 او چیزی نگفت

تنها نگاهم کرد و خندید

و در طبیعتی که مسافران

در فصل های تازگی اش

تخم می گذاشتند

وحشیانه سکوت کرد

نظرات[۰] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
نماد در آثار احمد محمود / فاطمه محسن زاده پيوند ثابت

مقدّمه

نشانه شناسی ادبی ، شناخت آن قراردادهای اصلی است که به هر تصویر یا توصیف ادبی نیروی ساختن «معنایی دیگر» می بخشد. زبان دستگاهی از نشانه هاست. هر یک از مادر گفتارمان مجموعه ای از نشانه ها را بر می گزینیم، از پاره ای از توان های زبان سود می جوییم وگونه ای «سخن فردی » یا «روشن بیان ویژه خود» را می آفرینیم .

هراثر هنری، فقط مجموعه ای از نشانه های برگزیده نیست، بلکه مجموعه ای از قراردادهای جدید نیز هست. آگاهی به این نشانه ها در حکم کشف مناسبات راستین میان اثر ومخاطب آن است . نشانه ای که در اثر هنری بنا به قراردادی که از پیش پذیرفته به کار می رود . رمز یا «کد» می نامیم.این قراردادها فراتر از سخن فردی یا ویژه اثر می رود وبیشتر از راه «ژانر»* خاصّی شناخته می شود که اثر در آن جای گرفته است . هر اثر «دنیای نشانه ها » ی ویژۀ خود را می آفریند ودلالت معنایی خاص خود راایجاد می کند ؛ ازاین رو واقعیتی است مبهم . هرمدلول در ذهن مخاطب «موردی تأویلی » است و از این رو ما همواره با تأویل های گوناگون از هر اثر هنری رویارو می شویم .

از نظر نشانه شناسی، زبان داستان مجموعه ای از نشانه است که مانند سلسله ای از رمز به وسیله نویسنده به خواننده منتقل می شود وخواننده مجموعه رمزنویسی ها را رمز گشایی می کند، اطّلاعات منتقل شده را می فهمد ودر اطّلاعات نویسنده سهیم می شود ونسبت به آن عکس العمل نشان می دهد[۱].

یافتن دلالت معنایی نشانه های اثر هنری کاری ساده نیست، امّا وقتی مناسبات درونی نشانه ها دانسته شود ، درک معانی اثر آسان می شود. در پردۀ نقاشی «سفیران» ،اثر «هانس هولباین» که در موزۀ ملّی لندن نگهداری می شود، حکم عرفانی رنسانس «به یاد مرگ باش» سرمشق هنرمند بوده است . در این پرده دو نجیب زاده جوان در اتاقی شکوهمند ایستاده اند . همه چیز در اتاق نشان از ثروت، شکوه واقتدار زمینی آنان دارد،امّا واقعیّتی دیگر نیز درکار است .

علامتی که بر کلاه یکی از نجیب زادگان دوخته شده است ،اسکلت جمجمعه ای است که جز با دقّت زیاد شناخته نمی شود. زمان نگار چوبین روی میز ساعت و روز مرگ پدر نقّاش را نشان می دهد و… مهمّ ترین نشانه چیزی شگفت انگیزاست که به گونه ای مورّب ، کنارپای سفیران در فضا شناوراست . اگر کسی به فاصله یک متر ونیم از جانب راست پرده بایستد،درمی یابد که این جسم ، اسکلت جمجمه ی انسانی است که به گونه ای از شکل افتاده، ترسیم شده است . ما نیز چون دوسفیر، چشم بر این «واقعیّت دیگر» بسته بودیم. واقعیّتی پنهان در چارچوب پرده ی هولباین و در نظام تمام چیزها ، امّا آشکار درهستی ما به سوی مرگ:” به یاد مرگ باشید “، پس کلید معنایی رمز اصلی اثر هنری است . یافتن آن مشکل گشای بسیار از پیچیدگی ها و دشواری ها خواهد بود . هر لحظه ی داستان نیز رمزگان معنایی خود را دارد وهر لحظه از خواندن در حکم حدس وپیش بینی آنهاست. کشف مناسبات میان این رمزها جادوی خواندن است.[۲]

نظرات[۴] | دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
فناپذیر ها / ترجمه ی فریده حسن زاده _ مصطفوی پيوند ثابت

 

فنا پذیرها ؛ شعری از رعد عبدالغدیر ـ شاعر عراقی

رعد عبدالغدیر: ( Raad  Abdulqadir  ـ  ۱۹۵۳ ـ ۲۰۰۳  )

کتاب های او عبارتند از :   بگذار  ناله  سردهد  مرغ سحر ( بغداد ، ۱۹۹۶)  وشاهباز ، با تاجی از خورشید ( بغداد ، ۲۰۰۲).

 

 حرفی بزن با زمان .

 او را دریاب ،

 بگذار او نیز تو رادریابد.  

 خود را آشتی بده با او –

 فراموش کن اختلافات را ،

 زخم های مهلک ِ مکرر را

 ضربه های مهیب ِ تبرش را .

 گردشی برو با او :

 دیدار  کن از موزه اش

 و نگاهی بینداز به شگفتی های آن.

 حوصله  کن لطفآ : فراتر از تاریخ را

 خواهی یافت.

 گنجی نهفته است در سینه ی این موزه

 شاید  عیان گرداند بر تو

 یکایک ِ جواهرات ِ درخشانش را .

 

 آری ، این موزه جای داده است در خود

 آلات و ادوات ِ جنگی را  . اما نگاه کن ،

 چیزهای دیگر هم هست : تندیس ها ، تمثال های

  ونوس ، باغ های سیار.

 فرصتی بده به او .

 نه  هر  درختی در باغ ِ او

 حکایت از جدایی دارد.

نظرات[۰] | دسته: ترجمه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
سوتک گوشتی / شاپور احمدی پيوند ثابت

           لجندره‌ی آسمان

ریگ های درخشان

و کََفَک های آبی و نرم وریزش را

در گوشه وکنار رودخانه‌ی آسفالت 

در زنبیل های خراب فلزی

جا می‌اندازد. شیطون می‌گه

قاطی بروبچه‌های آشغالخور

بر پلکان عاریتی نیمروز بنشینم.

***

سکوت چارزانو در بغل نیمروز

سوتی نواخت و سرپنجه‌های ما را

از پر و بال خروس پُر کرد.

***

چرا نمی‌شنوم؟

سوتک گوشتی را

در سایه‌ی صورت تکیده و ماده و حلبی

بوییدم.

لب کبود را ستودم.

در گُلزار قدیمی

می‌خواهم با فرشتگان بمیرم.

نظرات[۰] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
زن کوکایینی / پوریا میر رکنی ( نبراس ) پيوند ثابت

و ایستاده ای انگشتهات در بینی

چقدر مالی تو … هی! زن ککایینی !

تولخت هستی ، تو لخت ، لخت مادر زاد

و ازمن آمده تا خاک فکّ پایینی

چگونه درک کند ذهن بعدهای تو را؟

که در تمامی ابعاد ذهن می رینی !

درونمان چه پر ستارها مریض شدند

از التهاب تن دکتران بالینی

پسر نشست ، و فریاد زد : ” رسیدن ما

پس از شکستن دیوار دختر چینی

نظرات[۰] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image