برگه‌ها

سپتامبر 2010
ش ی د س چ پ ج
« آگوست   اکتبر »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از فاطمه اختصاری پيوند ثابت

 

ببند درها را، با اتاق تنها باش

ببند پنجره ها را که باد می آید

تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست

شبیه قصه ی تلخی به یاد می آید

ببند چشمت را روی شب یواش بخواب

ببند چشمت را… روز شاد می آید!!

 

دو دست یح زده چسبیده است دستت را

فرشته ای ست کنارت به راه افتاده

نگاه می کنی از روی پل به درّه ی من

صدای توست که در پرتگاه افتاده

ادامه می دهی از خواب ها به بیرون/ تر

که جاده گم شده به اشتباه افتاده

 

مهی غلیظ گرفته مسیر را در شک

بگرد خانه ی خود را دوباره پیدا کن

بگرد دُور خودت بعد دُور دایره ها

دری جدید به دنیای بسته ات وا کن

شبیه یک کلمه در سرت بچسب به شعر

و گریه هایت را هم درون آن جا کن

نظرات[28] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شعری از محمدرضا حاج رستم بیگلو پيوند ثابت

 

بگو : اجّی ، بگو از شانه هایم دربیاید پر!

بگو : مجّی ، مبدّل شو به یک پروانه و بپر !

بگو : پروانه پر! من می نشینم روی انگشتت

بگو : هر دانه انگشت از من از پروانه انگشتر

بگو: اجّی ، بگو صحرا شود بلوار رستاخیز!

در آن پروانه را دور سر آهو به رقص آور

بگو : مجّی، خیابان مؤذن را بیابان کن

_بیابان را که مه!_ البته که نه، دربیابان گر،

 به شوق هرچه خواهی یک قدم بردار ، می بینی:

دلت می گیرد از این همرهان سست ناباور

بگو اجّی و برف از پشت بام ابر پارو کن

بدم تا گر بگیرد خوشه ی انگور در ساغر

اگر گنجشک در حوضی بیفتد ناز شست حوض

فقط ای حوض نقاشی اگر فراشباشی ،پر!!!

نظرات[20] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
مرده ها خواب نمي بينند / حامد ابراهيم پور پيوند ثابت

 

 

“مرده ها خواب نمی بینند ” مجموعه شعر جدید “حامد ابراهیم پور” با مقدمه ای از ” عباس معروفی ” و با طراحی جلد ” گلنار رحمانی ” در کشور آلمان  – نشر گردون  منتشر شد.این مجموعه شعرهای سپید این شاعر را شامل می شود که در سال های ٧٩-٨۶ سروده شده اند.

جهت مطالعه  نقد مکتوب این کتاب در سایت “رادیو زمانه” و دریافت فایل صوتی خوانش دو شعر از این مجموعه با صدای “عباس معروفی” روی آدرس زیر کلیک کنید :

راديو زمانه _ عباس معروفي

٢)

مجموعه شعری شامل گزیده ای از کارهای سپید ٨٨ -٧٨ “حامد ابراهیم پور” نیز توسط  “حسین منصوری-یادگارگرامی خانم فروغ فرخزاد ” به زبان آلمانی ترجمه شده و در ماه اوت روانه ی بازار خواهد شد.جهت بازدید از وبلاگ حسین منصوری و مطالعه ی شماری از کارهای متفاوت این مترجم به  آدرس زیر مراجعه کنید:

حسين منصوري

____________________

شعری از مجموعه شعر ” مرده ها خواب نمی بينند ” ، دفتر اول: ” آوازهايی برای زن شهریور”

جنگ را

به خيال آغوش تو

تاب مي آورم

مرگ را

به هواي لبخندت

پنجره ها را ببند زن شهريور !

نظرات[4] | دسته: شعر, معرّفی کتاب | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شعری از محمّدحسین ملکیان (فراز ) پيوند ثابت

 

 

خفاش ها ديشب چراغم را شكستند

بغض گلوگير ِ اتاقم را شكستند

 

ديشب كلاغان در هجومي نابرابر

با پايكوبي سرو باغم را شكستند!

 

دستي كه مي گيرد دو دستم را بريدند

پايي كه مي گيرد سراغم را شكستند

 

گفتم به پايم جاي تاول بيش از اين نيست

دردم دوا كردند ساقم را شكستند

نظرات[2] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شعری از دکترسّیدمهدی موسوی پيوند ثابت

پشت پلاک نوزدهم هستی
از خانه های کوچک شهریور
نزدیک می شود شبح ِ پاییز
گنجشک پر، کلاغ ولی پرپر

گیتار می زنی وسط ِ هق هق
انگار در مراسم تدفینت
از شمع های گریه کنان در باد
از جشن ِ بی تولد ِ غمگینت

این شعر را برای تو می میرد
مردی که روزهای بدی دارد
از ابتدای قصّه ی ما بد بود
این قصّه انتهای بدی دارد

این روزهای خستگی و تردید
این روزها که مُردنمان عادی ست
دلخسته از بهشت و جهنّم ها
تنها بهشت گمشده «آزادی» ست

نظرات[11] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شک در بنیادهای فراسوژه ای / سام محمودی پيوند ثابت

 

نهاد‌های سیاسی مدرن چگونه بنیان نهاده ‌می‌شوند؟ یادداشت پیش‌رو با پیش‌فرض قرار دادن این پرسش سعی در بازاندیشی پیرامون نقش فلاسفه، روشنفکران و سیاستمداران در بنیان نهادن نهادهای سیاسی دارد. چرا که اساساً طرح این پرسش و رصد پاسخ به آن از خلال تاریخ افق‌هایی نو در فهم جایگاه فلسفه در سیاست به روی مخاطب می‌گشاید. سخن کوتاه: پیش‌فرض اصلی این یادداشت قائل بودن به یک امر بدیهی است و آن اینکه بنیانگذاری نهادهای سیاسی پیش‌نهاده فکر فلسفی و پارادایمی از پیش تعیین‌شده نیست و به جرات می‌توان مدعی بود که امروز دیگر بنیادگذاری نهادهای سیاسی مدرن نه متکی به پیش‌اندیشی فلسفی است و نه برای تعیین تکلیف در سالن انتظار متفکران و فیلسوفان زمانه منتظر می‌ماند. به‌ این معنی‌که اساساً دیگر به نظر نمی‌رسد اشخاص متفکری قبلاً بنیاد نهادهای سیاسی مدرن را در فلسفه مشخص کرده و سپس دولتمردان از بالا و مردم یا انتخاب‌کنندگان از پایین نظام‌های سیاسی و اجتماعی را با آنها وفق داده باشند.

_________________________

 فلاسفه مدرنیته برخلاف مارکس و انگلس مانیفستی ننوشتند و مستقیماً فلسفه را صرفاً بنیاد عمل و سیاست قرار ندادند. تقریباً تمامی معلمان فلسفه در تمامی آکادمی‌های جهان در این نظر متفق‌القولند که اساساً سیاست به زندگی عملی مربوط است و ارسطو نیز آن را ذیل حکمت عملی آورده، و زندگی عملی بی‌وقفه ادامه دارد، از این حیث هیچ‌گاه در انتظار تعیین تکلیف از سوی فلاسفه تعطیل نمی‌شود.

هرچند از طریق فلسفه مدرن مرجعیت سوژه خودمختار به جای مرجعیت کلیسا نشست، اما این دو یک تفاوت ماهوی با هم داشتند؛ اولی برعکس دومی به قدرت سیاسی نه متکی است و نه نیازی دارد.

در این میان به احتمال قریب به یقین جریان لیبرالیسم فکری و دموکراسی سیاسی در کنار راسیونالیسم فلسفی هر دو ثمره اوضاع و احوال تاریخی جدیدی بوده‌اند که دفعتاً آمپریسم علمی، عملگرایی و رویکرد به آزمون و طرح کاربردی علوم نیز در آن جای دارد.

 البته مقصود این یادداشت به هیچ وجه تایید نظریاتی از این قبیل نیست که برای نمونه نیروی مرموز و مقدس‌گونه‌ای در ورای همه اینها باشد که تقدیر علم و فلسفه و سیاست را رقم بزند. این اوضاع و احوال تاریخی در تعامل و تقابل با هم (و نه چیزی بیرون از آنها) معنا می‌یابند چراکه اساساً رابطه فلسفه، علم و سیاست در عصر جدید یک رابطه طولی، نوبتی و علت و معلولی نیست بلکه ارتباطی متقابل و متعامل (نظیر سازهای یک ارکستر) دارند. اگر چیزی به نام ذهن جمعی یا مغز جمعی معنا داشته باشد، همان‌ هارمونی ارکستر است که همه سازها را هدایت و کوک می‌کند که به نحو خاصی نواخته شوند.

سخن کوتاه: دکارت، جان لاک، میل و روسو اعضای یک ستاد انقلاب فرهنگی شبیه آنچه در چین کمونیست تاسیس شد، نبودند. آنها متفکرانی مستقل و باانصاف‌تر از آن بودند که مدعی شوند ما چند نفر در جایی شبیه واتیکان یا کرملین می‌نشینیم و جهان را تغییر می‌دهیم. جهان از پیش تغییر کرده بود.

 اگر به فرض از امروز خورشید ناگهان از غرب طلوع کند همه کسانی که شاهد این پدیده بوده‌اند به زبان خود آن را نقل خواهند کرد بی‌آنکه از هم خبردار بوده باشند یا با هم تبانی کرده باشند.

خودبنیادی و سوژه‌محوری نتیجه گریزناپذیر شک در بنیادهای فراسوژه‌ای و از دست دادن مرجعیت دینی به عنوان یک نقطه اتکا بود. در مثل می‌توان کارگر یک کشتی را تصور کرد که برای خلاصی از اقتدار ناخدا خود را به دریا می‌اندازد در حالی که اساساً او باید یک نقطه ارشمیدسی دیگر برای خود پیدا کند.

 نگاهی به ادبیات دوران الیزابتی روشن می‌کند که خودمختاری و سوژه‌بنیادی تا چه حد طبیعی و گسترده بوده است. شکسپیر از زبان هملت خطاب به افلیا می‌گوید: «شک کن که ستارگان آتش‌اند، شک کن که خورشید حرکت می‌کند، شک کن که حقیقت راست می‌گوید، اما هرگز شک مکن که دوستت دارم.»

نظرات[0] | دسته: فلسفه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
عمودی ها / سیّدمهدی موسوی پيوند ثابت

 

 

 سرش را انداخته بود پايين و تند تند مي‌نوشت. معلوم بود كه به حرفهام گوش نمي‌دهد. نسخه را هل داد به طرفم و گفت: «چند تا قرص آرام‌بخش واسه‌ت نوشتم و يه مقدار ويتامين كه تقويت بشي اينا رو تا دو هفته ديگه بخور تو اين مدّت هم هر چيزي كه اذيتت مي‌كنه رو روي كاغذ بنويس و دفعة بعد با خودت بيار.» زير لب چيزي مي‌گويم و بيرون مي‌زنم به ماشين كه مي‌رسم مي‌بينم جريمه شده‌ام برگه را از پشت برف پاك كن برمي‌دارم و پاره مي‌كنم. مي‌نشينم پشت فرمان، صندلي داغ شده است پنجره را باز مي‌كنم باد گرم توي صورتم مي‌زند. از سمت راست خيابان جلو مي‌روم ماشينها به سرعت از كنارم رد مي‌شوند. حوصلة سبقت گرفتن از هيچ كس و هيچ چيز را ندارم. كسي پشت سرم بوق مي‌زند. لاين وسط خالي است امّا بيخودي هي بوق مي‌زند. پايم را يكدفعه روي ترمز مي‌گذارم تصادفي اتّفاق نمي‌افتد ماشين را نگه مي‌دارد و به سرعت به سمت من مي‌آيد مي‌گذارم نزديك شود، دارد فحش مي‌دهد پا را مي‌گذارم روي گاز و فرار مي‌كنم. از چراغ قرمز رد مي‌شوم پليسي سوت مي‌زند و شمارة ماشين را برمي‌دارد اعتنايي نمي‌كنم. به تابلو تبليغاتي نگاهي مي‌كنم و رد مي‌شوم. موبايلم زنگ مي‌زند جواب نمي‌دهم مي‌رود روي پيغام‌گير، سيگاري را از جيب پيرهنم درمي‌آورم و آتش مي‌زنم. روشن نمي‌شود. سيگار را برعكس گذاشته‌ام پرتش مي‌كنم از پنجره بيرون موبايل دوباره زنگ مي‌زند جواب نمي‌دهم مي‌رود روي پيغام گير. جلوي يك داروخانه نگه مي‌دارم و مي‌روم داخل. نسخه را تحويل مي‌دهم نمي‌توانم بنشينم شروع مي‌كنم به قدم زدن. به عكس زنهاي روي شامپوها نگاه مي‌كنم يكدفعه صدايم مي‌كنند برمي‌گردم پسر جواني نسخه را مي‌پيچد و مشمّا را به سمتم هل مي‌دهد. پول داروها را حساب مي‌كنم و مي‌آيم بيرون. كنار ماشين مي‌ايستم قرصها را از مشمّا درمي‌آورم روي همه‌شان چند تا خطّ عمودي كشيده است همه را مي‌ريزم توي جوي آب. فقط قرصهاي «ويتامين ب» را نگه مي‌دارم. ماشين را روشن مي‌كنم و به طرف خانه حركت مي‌كنم.

 

++++++++

در را باز مي‌كند و مي‌آيد داخل خانه. نمي‌بينمش، از صداي باز شدن آرام در مي‌فهمم كه خودش است. مي‌گويم: «سلام آيدا، دير اومدي؟!» مي‌آيد داخل شالش را پرت مي‌كند روي مبل و با لحني تكراري مي‌گويد: «سلام عزيزم قربون اون چشاي قشنگت تو ترافيك بودم» روزنامه را برمي‌دارم و زير لب غرولند مي‌كنم: «از اين شعر و ورايي كه واسه بقيه تيكّه پاره مي‌كني به من نگو» سرش را با لحني تمسخر آميز به طرفم برمي‌گرداند و در حاليكه دو طرف شلوارش را گرفته با لحني سينمايي شروع مي‌كند به جمله‌هاي عاشقانه رديف كردن. توجّه نمي‌كنم و دنبال جدول مي‌گردم. بازي‌اش را قطع مي‌كند و به اطاق خواب مي‌رود. جدول را پيدا مي‌كنم. اوّل شروع مي‌كنم به حل كردن عمودي‌ها.

نظرات[53] | دسته: داستان | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
چند شعر از مهدی جلالی سروستانی پيوند ثابت

 

 1ـ

باید بروم

مادربزرگ مدام اصرار می کند

غر می زند

دلتنگ دندان هایش شده

و عصایی که هیچگاه نداشت.

افسوس

پیش از بیدار شدن گلهای پرده

پیش از اولین سلام صبحگاهی

من

        از مادربزرگ

                            جا مانده ام….

 

 

بی من ؟؟؟

قول داده بودی بی من

تا انتهای کوچه ی رویا نروی

می دانستم

یکی خندان از کوچه سرک خواهد کشید

که با چشمان کولی وش اش

از روسری های سرخ بساطش

       به تو

            دوست داشتن بفروشد

و به قیمت ناچیزی

تو را بدزدد

نظرات[1] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
رهایی / پوریا شیرانی پيوند ثابت

 

 

 بارونِ نم نمکِ دمِ غروب                      

قصه گویِ لحظه های خوبِ خوب

ای رفیقِ کهنه ی  پنجره ها                       

ای پلِ بین من و خاطره ها،

 

منو با خودت به رؤیا می بری؟            

تا دوباره نفسم جون بگیره

تا که دستای ترک خورده ی من              

مثه جاده بوی بارون بگیره..

□   □

 

اون ورِ جاده، تو آغوشِ غروب          

توی یک قریه، همین نزدیکیا

کسی انگار داره نجوا می کنه             

اسم خورشیدُ توی تاریکیا..

 

به نفر که قصه های روشنش               

شب و رسوا می کنه  مثل چراغ

دارم از حرفای اون تازه می شم         

زیرِ این بارونِ شهریورِ داغ!

□   □

نظرات[1] | دسته: ترانه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
یادداشتی بر کتاب دلقک و هیولا / مریم اسحاقی پيوند ثابت

 

 نام کتاب: دلقک و هیولا

نویسنده : پیتر اکروید

مترجمان: سعید سبزیان و انسیه لرستانی

انتشارات : افراز

_____________________

پیتر اکروید، نویسنده انگلیسی در سال 1949 در خانواده ای کارگری در لندن متولد شد. او حرفه ی ادبی اش را در زمینه ی شعر، نمایشنامه نویسی و رمان دنبال کرده است. کتاب دلقک وهیولا ظاهرا اولین کتابی است که از او در ایران ترجمه شده است.

پیتر اکروید در رمان پست مدرن دلقک و هیولا، از همان ابتدا خواننده را همراه و درگیر می کند. از عنوان کتاب « دلقک و هیولا» یا « Danleno and the limehouse Golem» برانگیخته می شوی در ویکی پدیا جستجو کنی یا اطلاعاتی در مورد لایم هاوس و دان لنو کمدین معروف انگلیسی به دست آوری. لایم هاوس در لغت به معنی خانه ی آهکی است و نام خیابانی است که قتل های وحشیانه در آن رخ می دهد. پیتراکروید در این کتاب واقعیت و خیال را چنان در هم می آمیزد و زندگی و تئاتر را چنان در هم  می تند که شخصیت های داستانی، دیالوگ های تئاتر را تکرار می کنند و گاه نقشی در نمایشنامه را در جهان واقع نیز به کار می برند و برای خواننده نیز زندگی چون صحنه ی نمایش می شود. در جایی می گوید: « ولی واقعن وقتی صحنه ی تئاتر را داریم، خواب چه معنایی می تواند داشته باشد.»

« من مرتکب قتل نمی شوم، بلکه افسانه ای را زنده می کنم و تا وقتی که نه نقشم وفادار بمانم، همه چیز به من رحم خواهد کرد.»

کتاب با صحنه ی واقعی به دار آویختن زنی به نام الیزابت کری آغاز می شود و جمله ای که حین اعدام می گوید: « ما باز اینجاییم.» و به پایان رسیدن کتاب نیز با صحنه ی اعدام در نمایشنامه است و دان لنو که می گوید: « خانم ها و آقایان ما باز هم اینجاییم.»

پیتر اکروید این کتاب را در 50 فصل کوتاه نوشته و مشخصه های رمان پسامدرن نظیربیان تکه تکه ی روایت، استفاده از چند زاویه دید، کاربرد اصل تصادف، مشارکت و بینامتنیت، طنز و عدم قطعیت و نیز استفاده از شخصیت های تاریخی در آن وجود دارد. 

نظرات[1] | دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
این یک قصه‌ی ساده است؛ یا نه!/ رضا کاظمی پيوند ثابت

 

1

 اول صبح، مثل همه‌ی اول صبح‌ها منهای جمعه‌هاش، نشستم پا کامپیوتر، رفتم توو یاهو – YAHOO ، چِک‌مِیلِ صبح‌گاهی کردم – بکنم. دیدم یک کفترْ غریبه – ایمیلِ ناشناس دارم. ترسیدم با خودم. شانس که نداشتم؛ یک چندباری همین ناشناس‌ها ترتیبِ دستگاهَ‌م را – دستگاهَ‌م باشان گریپاچ – آب‌روغن قاتی کرده افتاده بود به پِرپِر – تِرتِر زدن، ویندوزش پریده، برام خرج بالا آورده بود – بودند. گفتم – پرسیدم از خودم: باز کنم؟ باز نکنم؟ باز کنم دردسرِ تازه نشود برام سرِ بُرجی دست و بالْ خالی؟ باز نکنم چه کنم با وُول وُولی که به‌جانم – به آن‌جام انداخته که بدانم کی هست چی می‌خواهد بِم بگوید، و این مُزخرفات؟ رووش کلیک – Klick کردم. باز شد. با فینگیلی‌شِ خوشگلْ خوش‌رنگی نوشته بود خُزعبلاتش – در و وَری‌هاش را. بعد که خواندم، با خودم گفتم: چِرت می‌گوید؛ دارد گُهِ اِضاف آورده‌اَش را می‌خورد. مگر امکان دارد – می‌شود – ممکن است؟ اصلن وصله‌هاش به « بهار » نمی‌چسبد – نمی‌چسبید. بِش مَحَل ندادم. کمی که گذشت دیدم هرچه منع می‌کنم – کردم خودم را از پذیرش – قبولِ حرف‌هاش، بیش‌تر حرصَ‌م برداشت، فضولی‌م گُل کرد قُلُمبه شد، و وُول وُولَ‌م راه افتاد بی‌چاره‌م کرد.

     زدم روو Reply ، نوشتم: شما کی هستید، این حرف‌ها یعنی چه؟ اصلن ربط‌تان به ما چی است؟ ربط دارید شما به ما – به من اصلن؟ بیش‌تر ننوشتم خوش‌خوشان‌َش بشود فکر کند کلک‌َش گرفته کلکَ‌م را کنده است. Send را زدم. دیگر حالیِ باقی نامه‌ها – ایمیل‌هام نشدم؛ بِهِ‌شان دست هم نزدم، بازشان هم نکردم. خارخاری انداخته بود توو جانم بی‌پدر که نمی‌دانستم نمی‌فهمیدم یعنی چی، از کجا آب می‌خورند قد می‌کشند می‌آیند توو ذهنم می‌اُفتند به جانم می‌جَوَندَم. کامپیوتر را خاموش کرده پا شدم از جام – از پشت میز، رفتم بروم بیرون؛ بروم سرِ کار – اداره – شرکت. شرکتم آن‌وَرِ شهر بود؛ ماشینم هم تعمیرگاه – بی‌ماشین هم بودم. دیدم دیر شده – کرده‌اَم. همه‌ی وقتم به جُووریدنِ ذهن و خیالم گذشته، مشغولِ حرف‌ها، چرندیاتِ آن کفترْ غریبه شده بود. رفتم بیرون. سرِ کوچه ماشینْ دربست گرفتم برا آن‌وَرِ شهر.

نظرات[5] | دسته: داستان | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image