برگه‌ها

نوامبر 2018
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
 
No Image
خوش آمديد!
نردبانی برگیر… / حسن نقّاشی پيوند ثابت

حسن نقاشی…وگفت : هفتصد هزار نردبان بی نهایت باز نهادم تا به خدا رسیدم ، قدم بر نخست پایه نردبان که نهادم ، به خدا رسیدم ، معنی آن است که به یک قدم به خدا رسیدن دنی است و چندان نردبان بی نهایت نهادن متدنی …

 

چرا تا به حال به سحر پله ها پی نبرده بودم ؟ یکبار در پیچ و خم راه پلّه ی مناره  ی مسجدی ساده  و در ظلمات میان دو روزنه نور به این راز پی بردم ، حال خوبی دست داد و صدای افلاک با من همان کرد که پریان دریایی حماسه های یونان با ناخدای بینوای دریا…

پلّه گوشه ای از عرفان است ، ساده ترین نماد معراج ، تجلّی قدسی پرواز و صعود تا بام افلاک را گوشزد می کند ، پلّه بهانه ای برای دور شدن از خاک و خاکیست ، ابن عربی در جایی می گوید : نردبانی برگیر …

خانه ای که پلّه نداشته باشد چیزی کم دارد ، معمار امروز بنا را به فراخور ابعاد و حجم زیرو رو می کند ، پله نخستین قربانی اوست . خانه ی اجداد من پلّه هایی داشت که به اتاقی بزرگ می رسید ، این اتاق همیشه خالی بود ، کسی در آن زندگی نمی کرد و ما اجازه نداشتیم تا در آن وارد شویم ، کنجکاوی همیشه من روزی به سرانجام رسید و دریافتم این اتاق برای اهل زمین نیست ، اگر ساده تر بگویم منظور این است که وقتی کسی از جهان خاکی رخت بست ، روانش تا ابد در این اتاق می ماند و به اهل خانه نظر دارد ، بعد ها فهمیدم نام این مکان، یعنی ” اتاق پاک ” ریشه در معمای مرگ و هستی دارد ، هست در عین نیستی و من می توانستم در این اتاق با نیاکانم به گفتگو بنشینم …

پشت خانه ی ما کوچه باغی بود که تا دور دستها می رفت و گویی انتها نداشت ، در میانه  ی کوچه باغ یک طاقی گلی بود که راه پلّه هایی به بالای آن می رسید . اگر بر فراز آن می ایستادی ، نگاهت تا پس کویر می رفت ، این بنا همان می کرد که رساله ای در باب تاریخ ، یعنی هر صد سال کسی که بیش از همه زیسته بود بالای آن می شد و آنچه در طول این سال ها دیده و شنیده بود برای جوان ترها بازگو می کرد ؛ گر چه این روزها کمتر کسی بالای آن می رود و از گذشته نادیده می گوید، امّا این برج گلی و پله های خشتی آن گویای نگاهی عارفانه هستند …

پیر های یزد (معابد) همه بر فراز کوهی هستند که پلّه های پیچ در پیچ ما را به قله یا محراب آن می رسانند . عبور از پلّه ها خود نوعی طی طریق قلمداد می شود و تو خسته و از نفس افتاده باز می رسی و عرق سرد گناه را با آبی در درگاه معبد می زدایی تا پاک و پاکیزه به عالم قدسی محراب گام نهی …

 در مسجدجامع نایین که روزگاری دور آتشکده بوده است ، کهن ترین منبر جهان قرار دارد ، امّا هیچ واعظی بالای آن نمی نشیند ؛ چرا که معتقدند منبر جایگاه مردبزرگ و عالم جهان دیده و حکیمی داناست . تا به حال کسی جز بر پلّه اول قرار نگرفته و بر این باورند که هر کس درین جایگاه بنشیند و در حدّ آن نباشد نور دیدگان از دست می دهد ، پس پلّه هشداری برای حکیم محسوب می شود و نور دیدگان شاید اشاره به از دست رفتن دانش حکیم .

 گاهی خوب که فکر می کنم هفت پلّه و پلکان خانه پدربزرگ هم گویای هفت مرحله عرفان است که من بعدها آن را دریافتم . حسی نهان می گوید ، معمار این خانه عارفی بوده ؛ اصلا معماران گذشته ، همه عارفانی وارسته بودند ، همانند” سنمار ” که در همین نزدیکی ها ی خانه اجدادی ام کاخی ساخت و بعد همانجا کشته شد تا ساخته اش بی همانند باشد و دیگر  در هیچ کجا تکرار نشود …

 راه پلّه ی خانه ی پدر بزرگ هفت پلکان دارد که وقتی آن را طی می کنی به عرش وسیع و بی کران نایین می رسی جهان در تیر نگاه توست ، از تماشای این همه آفتاب ، این همه بادگیر ، گنبد و مناره سیر نمی شوی …

سخن از پلّه هایی بود که به بام می رسید ، من آن را در حین بالا رفتن با آسمان بی کران عرفان که بی شک در نظر معمار وجود داشته مطابقت می دهم . جایی ابن عربی در عروج به آسمان سوم آن را ، جایگاه عروس یا سِحر بابل می پندارد و من بی اختیار به یاد لوح بابلی با نردبانی کوچک افتادم که گویای همین تصور از آسمان سوم است ، به راستی آیا ابن عربی در تفسیر خود از آسمان هفت گانه لوحه بابلی را دیده بود ؟

 بدان درهای آسمان هفتم که گشوده شود، رازها بر تو آشکار می گردد ؛ همچو من که اینک بر بام گلین خانه رسیدم و انوار هستی را می پایم. سخنم پیرامون آسمان و پله و عرفان را با عاشقانه ای از ”  ابن عربی  ” پایان می برم که می گوید :

تو باغ شکوفه ها و شکوفه باغ ها و مغرب اسرار و اسرار مغرب و مشرق انوار و انوار مشرقی … اگر تو نبودی ، پیوند و جدایی تحقّق نمی یافت ، عرش نبود و فرش گسترده و ابر برداشته نمی شد ، آتش نمی سوزاند و فنا و بقا گرفتن و عطا و اسرار دیگر نبود ، انوار بر بناها نمی تافت و دریاهای آفرینش بر اطوار روان نمی شد .

تو

اکسیر دل ها و حوض باغ غیب ها هستی

نردبانی برگیر .. 

دسته: حرفی از آن هزاران | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
مهتاب گفته:

گر بر در دیر می نشانی ما را
گر در ره کعبه می دوانی ما را
اینها همگی لازمه ی هستی ماست
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

(ابوسعید ابوالخیر)

متنی شاعرانه و زیبا بود. لذت بردم

هادی گفته:

سلام.سایت پرباری است. بسیار درود. در انتها متنی از “ابن عربی” بنام “نردبانی برگیر” آورده اید که در یک مجموعه صوتی با صدای استاد “پرویز بهرام” منتشر شده و البته در اینترنت موجود نیست. خواهش می کنم این دکلمه را در برای من پیدا کنید. لطفا به جستجوی چند ساله من پایان دهید.
موفق باشید.
مخاطب همیشگی تان، هادی کریمی.

علی اصغر گفته:

فوق العاده بود لذت بردم
دوس عزیز اقای هادی کریمی که دنبال فایل صوتی هستبد از ادرس زیر میتونید دانلود کنید
http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://eydadproductions.persiangig.com/mp3/OOOO4LA.mp3

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image