برگه‌ها

آگوست 2010
ش ی د س چ پ ج
« جولای   سپتامبر »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از سامان سپنتا پيوند ثابت

 

برای نیم رخت

قابی بتراشم از دلم

که پنجه به صورت بکشد ماه

و زلیخا

با هزار کیسه انگشت بریده

بزند به کوه

برای نیم رخت

قابی بتراشم از دلم

که یک ایل ، قوی مست مهاجر

مسکن بکند در آن

و ماهی های آبگیر کلیله

تا ساحلش سینه خیز کنند

نظرات[2] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
مروری بر کارنامه ی نویسندگی جلال آل احمد/معصومه اسلامی پيوند ثابت

 

از وقتی با اولین نوشته های جلال آل احمد آشنا شدم ،چیزی در آنها یافتم که باعث می شد با ولع بسیار به دنبال خواندن همه آثارش باشم،حتی اگر چند خط  و در قالب هایی غیر از داستان همچون مقاله،ترجمه یا نقد باشد و پس از خواندن چند باره ی آثارش حسرت خورده ام که چرا بیشتر زنده نماند تا بیشتر بنویسد؟!

طنز بسیار جذاب و گزنده ی داستان هایش، نقد زیرکانه ای است بر اوضاع اجتماع و خانواده و واکاوی ِ مذهب و سنت و خرافه و …! جلال از خانواده ای مذهبی و سنتی برخاسته و به روابط و سنن و آداب و رسوم چنین خانواده ای،که نمونه ای بارز و پررنگ از جامعه ای سنتی بود، کاملا واقف بود؛ از این روست که وقتی داستانی چون «سمنو پزان» را می نویسد و یک گردهمآیی زنانه ی مذهبی- سنتی را شرح می دهد،خواننده به همراه نویسنده و همچنین راوی داستان،که پسرکی حاجی آقازاده است،در مراسم سمنوپزان حضور دارد و نمونه چنین مراسمی را می تواند در گذشته دور یا نزدیک خود نیز به یاد آورد.

“دود همه حیاط را گرفته بود وجنجال و بیابرو بیش از همه سال بود. زن ها ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه کرده بودند نتوانسته بودند بچه ها را بخوابانند. مردها را از خانه بیرون کرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند.داد و بیداد بچه ها که نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند که خوابشان می آید – سر و صدای ظرفهایی که جابجا می کردند- و بروبیای زنهای همسایه که به کمک آمده بودند و ترق و توروق کفش تخته ای سکینه، -کلفت خانه- که دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند- همه این صداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه آن دود دمه ای که در آن بعد از ظهر از همه فضای حیاط بر میخاست، به یاد تمام اهل محل می آورد که خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند و آن هم سمنوی نذری….مریم خانم زن حاج عباس قلی آقا، سنگین و گوشتالو، با پاهای کوتاه و آستین های بالا زده اش غل می خورد و می رفت و می آمد…”( سمنوپزان)

نظرات[1] | دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
ادبیّات و مرگ ( بخش پایانی ) / حمید حیاتی پيوند ثابت

  

 به عقيده بلانشو گفتن اين كه «من يك نويسنده هستم» اندكي نا معقول است چرا كه نوشتن همان محو قدرت «من» گفتن است. نوشتن فعاليتي است مانند ساير فعاليتهاي ديگر اما خواست نوشتار با نوشتن يكي نيست.  خواست نوشتار از درون فعاليت نوشتن برمي خيزد و آن را تباه مي سازد. نوشتار بدنبال كلامي ناب براي ارائه خود است چيزي كه بلانشو و رولان بارت آن را درجه صفر نوشتار مي خوانند.

 بلانشو مي گويد: «نوشتن بدون «نوشتار» كشاندن ادبيات به نقطه اي غيابي كه در آن جا ناپديد مي شود، جايي كه ديگر مجبور نيستيم نگران دروغين بودن رمز و رازهاي آن باشيم، اين «درجه صفر نوشتار» است، آن خنثي بودني كه هر نويسنده عملاً يا سهواً در جست و جوي آن است و به سكوت مي انجامد». هگل از زبان به عنوان نا- چيز نام برده و استدلال مي كند كه زبان شيء را نفي مي كند اين نفي مرگي است كه براي واقعيت (چيز) اتفاق مي افتد. ما به خاطر لفظ باوري متوجه اين نفي و مرگ نمي شويم. در ادبيات اين نفي صورت مضاعف به خود مي گيرد. 

  نوشتن فعاليتي است شبيه هر فعاليتي، در اينجا محصولي بدست مي آيد كه كتاب ناميده مي شود. اين كتاب اولين مرحله نفي چيز است.  اما چون هنوز صورت كالايي دارد و اسم نويسنده و نيز جوايزي كه احياناً بدان تعلق مي گيرد و نيز انتقادهايي که بدان صورت می گیرد با نوشتار فاصله ی زیادی دارد.

نظرات[0] | دسته: فلسفه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image