برگه‌ها

دسامبر 2010
ش ی د س چ پ ج
« Nov   Jan »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از محمّد قائدی پيوند ثابت

دلیل جاذبه ات سیب بود یا نیوتن ؟

که فکر کردى وچرخید درهوا نیوتن؟

برای بار سى ام فرض می کنم خود را

که رفته ام به تماشاى سیب با نیوتن

 

شبیه پوچ … شبیه خطوط نامرئى …

شبیه دست تو دستم رسید تا نیوتن

 

سؤال می کنم از دخترى که پیشم نیست

براى عشق ، چرا سیب نه؟ [چرا نیوتن؟!]

 

چه فرق می کند امشب کدام باید شد:

پسا مدرن ، پسا سیب ، یا پسا نیوتن؟!

 

[هنوز معتقدم کار سیب ها بوده ست

که له شده ست چنین زیردست و پا نیوتن]

نظرات[۲۵] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شعری از مرضیه فرمانی پيوند ثابت

تلفظ چندین بوق ممتد آنور خط

صدای گریه / تری پشت خط مشترکی

گرفته دستت را توی مشت خود محکم

شبیه دلداری دادن کسی[ الکی]

زنی شبیه به تو توی آینه زل زد

که دور از چشمت گریه کرده  قایمکی

 

 

به من بچسب، و هر شب مرا تنفس کن

تمام لحظه ی بیدار و خواب این بالش

به من بچسب و بگو اینکه دوستم داری

کمی بلندتر از این به لحن یک خواهش

به من بچسب و جهان مرا یکی کن با…

ـ ” نفس نمی کشه انگار تموم شده کارش” ـ

نظرات[۵] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شعری از رقیه خدابنده اویلی پيوند ثابت

 

 بوسه ام توی پاکت پستی است 

 سفت می چسبمش که در نرود

نرود پشـت تمبـر جا بخورد 

 یا از آن دور ، دورتر نرود

 

 حال و روزم مساعد ِ الکی ست 

 ترس یک جنگ تازه توی دلم

نامه یک جور عادت غلط است 

 مال وقتی که مطلقا” کسلم

نظرات[۱۱] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستان زنان در هشتمین نشست عصر روشن پيوند ثابت

نشست دی‌ماه از سلسله نشست‌های فرهنگی “عصر روشن” با موضوع داستان، پنجشنبه  نه دی‌ماه از ساعت ۱۵:۳۰ در کتابسرای روشن برگزار می شود.

علیرضا بهرامی – دبیر سلسله نشست‌های فرهنگی “عصر روشن” – با بیان این خبر افزود:« در نشست دی‌ماه که درواقع چهارمین نشست داستان عصر روشن محسوب می‌شود، میزگردی با عنوان “زنان و داستان” برگزار می‌شود که در آن جمال میرصادقی – داستان‌نویس پیشکسوت و مدرس داستان‌نویسی – و مهسا محب‌علی – داستان‌نویس و برگزیده‌ی جوایز ادبی مختلف ؛ ازجمله گلشیری و منتقدان و نویسندگان مطبوعات – سخن خواهند گفت. همچنین علیرضا محمودی ایرانمهر – داستان‌نویس – مجری افتخاری این میزگرد خواهد بود.»

در نشست پیشین داستان عصر روشن نیز که با حضور و سخنان بلقیس سلیمانی و محمدرضا گودرزی در میزگرد “داستان ایرانی” همراه بود، محسن فرجی – داستان‌نویس – مجری افتخاری نشست بود.

بهرامی  گفت :« هشتمین نشست عصر روشن با داستان‌خوانی مهسا محب‌علی و گیتی رجب‌زاده همراه خواهد بود و جمال میرصادقی درباره‌ی ویژگی‌های این داستان‌ها سخن خواهد گفت. همچنین علیرضا محمودی ایرانمهر یک داستان از مجموعه‌ی داستان آماده چاپش را با موضوع و درباره ی زنان خواهد خواند. »

نظرات[۰] | دسته: خبر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
ترانه ای از مرضیه لیان پيوند ثابت

نمی دونم چن تا بغضُ ، واسه تو ترانه کردم

جای خالی نگاتُ ، روز و شب بهانه کردم 

نمی دونم چن تا پرسه ، رو تنِ کوچه هدر شد

تو خیا لم چن تا رویا ، مثه کابوس در به در شد

 نمی دونم چن تا لبخند ، تو نگاهِ آینه پوسید

لبِ چن تا آه و حسرت ، تنِ  تنهاییمُ بوسید 

نظرات[۶] | دسته: ترانه | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
چند شعر از جلال خسروی پيوند ثابت

۱ ـ

چه خوب

شاید لب هایت

از پلّه های این سطرها

بالا بیایند

بالا بیایند

خوشه های ابر را ببوسند

 دنیا

به دنیا بیاید.

 

۲ ـ

 

از پوشه های GMAIL

یا YAHOO!

 آمده این جای صندلی

انار

گلابی

نمی دانم

شاید هم دست های تو باشد

میوه ای که ریشه هاش

به ماه باز می شود… 

دستم را می گیرد

قدم می زنیم.

نظرات[۴] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
فریاد / دکتر مجید پویان پيوند ثابت

 

با یک نگاه ، یک هیجان،یک صدا که من 

فریاد می زنم که بگویم تو را… که من،

در بغض شهرزاد گلویم نشسته است

در انفجاری از خفقان پادشا که من،

هی خیره می شوم به تو و تو به دوردست…

هایی که گم شده است در این ناکجا که من

می خواهم از خودم بگریزم به سوی تو

از هر طرف که می نگرم مارها که من،

کز می کنم و می رسد از دورِ دورِ دور

کم کم صدای مبهم یک آشنا که من

نظرات[۶] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
نگاهی به فیلم پیانو / حامد داراب پيوند ثابت

نام فیلم: پیانو

ساخته شده  : ۱۲ نوامبر ۱۹۹۳

کارگردان: جین کمپیون

فیلمنامه نویس: جین کمپیون

سبک: درام/ رمانتیک

زمان: ۱۲۱ دقیقه

موسیقی متن: مایکل نایمن

بازیگران: هالی هانتر(آدا) ، سام نیل(استیوارت) ، هاروی کایتل(بینز)

جوایز: نخل طلای کن در سال ۱۹۹۳ به صورت اشتراکی با فیلم بدرود محبوب من اثر چن کایگه ، اسکار بهترین فیلمنامه در سال ۱۹۹۴(شصت و ششمین اسکار) ، اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین بازیگر نقش مکمل زن در سال ۱۹۹۴٫ جایزه بهترین کارگردانی از انستیتوی فیلم استرالیا در سال ۱۹۹۳٫

 

____________________________

پیانو، فیلمی که کارگردانش ، روز سی ام آوریل سال ۱۹۵۳ در نیوزلند به دنیا آمد ، و به خاطر همین برخی او را فیلمساز کشور نیوزلند معرفی می کنند ، برخی دیگر نیز به علت آن که محل تحصیل ، زندگی و محل ساخت فیلم هایش استرالیا است، او را کارگردانی استرالیایی می شناسند ، کارگردانی که از پدر و مادری  که هر دو از اهالی نمایش بودند متولد شد : مادرش ـ ادیت کمپیون ـ بازیگر و نویسنده و پدرش ـ ریچارد کمپیون ـ کارگردان اپرا و تئاتر، فرزندشان ـ جین کمپیون ـ نخست  به دانشگاه ویکتوریا رفت تا مردم شناسی بخواند، اما مدرک کارشناسی اش را در گرایش هنر گرفت، سپس به مدرسه هنر چلسی رفت و هنرهای زیبا را آنجا آموخت ، سرانجام با گرایش نقاشی از کالج هنر سیدنی فارق التحصیل شد ، علاقه اش به سینما او را ، اواخر دهه ی ۱۹۷۰ به تحصیل در کالج عالی سینما در استرالیا کشاند ، استرالیایی که سینمای آن تا سال ۲۰۰۰ بیشتر از هشتاد درصد در اختیار آمریکایی ها بود ، آماری که به اندازه کل فروش فیلم های آمریکایی در تمامی بازارهای دیگر دنیا است ، سینمایی که مانند قاره اش تنها بود و این تنهایی را شاید کشورهای مشترک المنافع انگلیسی زبان به او تحمیل می کردند ، اما جین کمپیون در همین تنهایی بود که توانست با اولین فیلم کوتاهش به نام (۱۹۸۲ Peel ) نخل طلای کن را در سال ۱۹۸۶ به دست آورد ، در اصل او در سال های دهه هشتاد فیلم های کوتاه زیادی را ساخت و اغلب فیلم هایش مورد تحسین جهانی قرار گرفت که از آن جمله می توان به فیلم هایی نظیر : لحظات بی  احساس (۱۹۸۳ Passionless Moments)، داستان یک دختر (۱۹۸۴ A Girl’s Own Story) ، اشاره کرد . او در سال های دهه ی هشتاد با انجمن زنان فیلمساز استرالیا همکاری داشت ، انجمنی که هدفش استقلال سینمای استرالیا بود . وی اولین فیلم بلندش را برای تلویزیون ساخت ، فیلمی با عنوان: دو دوست(۱۹۸۳ Two Friends ) و اولین فیلم بلند سینمایی اش را در سال ۱۹۸۹ تولید نمود، فیلمی با عنوان Sweetie (عزیزم)، کمدی سیاهی که واکنش های منتقدان را  به دنبال داشت ، در سال ۱۹۹۰ فرشته ای پشت میز من (An Angel at My Table)، را ساخت؛ فیلمی که جایزه ویژه هیأت داوران جشنواره ونیز را در همان سال نصیب خود کرد .

نظرات[۱۶] | دسته: سینما | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
شعری از پگاه عامری پيوند ثابت

 

چقدر  زبانت  آشناست !

از نوع  زبانی  که  با آن آدم ها

از سر ِ آدم ها

کلاهشان  را بر می دارند !

یعنی  شیطان  روز ِ جزا

 پس از مواجهه با تو در جهنّم

به کدام خدا پناه می برد ؟

نظرات[۲] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
در / حسن نقّاشی پيوند ثابت

 قفل اسطوره ی ارسطو را ، بر در احسن الملل منهید … خاقانی

در معبدی به نیایش بودم که کلون در به صدا برخاست ، بی اختیار دست از نیایش برداشته و در را گشودم … دریا به درون سر ریز شد و مرا در امواج خود غرق ساخت .

ناگاه از خواب برخاستم ، آبادی در خواب و کورسوی چراغ های شهر در آن دورها پیدا بود ؛ به راستی همیشه احساس می کنم پشت دری جا مانده ام …نشد تا از کنار دری بگذرم و بی اختیار پاهایم سست نگردد، هنگامی که در پس کوچه های خشتی یزد ،درهای رنگ و رو رفته با کلون های زنگاری را می نگرم ، اندوه غریبی وجودم را فرا می گیرد .

خانه های تو در توی یزد را درهای مرموز بر هم می گشود ، گاه هفت در از پس هم باز می شد . هفت عدد تقدس و کمال بود ، گویی این درهای هفتگانه اشاره بر هفت نماد برتر آیین مزدیسنا ، هفت خان آیین مهری یا شاید هفت باب اشراق داشت . سهروردی در آواز پر جبرییل چنین می گوید :« مرا از هجوم خواب قنوطی حاصل شد ، از سر ضجرت شمعی در دست داشتم ، هوس دخول خانقاه پدر سانح گشت . خانقاه را دو در بود ، یکی دری بر شهر و یکی دری بر صحرا و بستان . برفتم و این در که در شهر بود محکم ببستم و قصد فتق در صحرا کردم . چون نگه کردم ، ده پیر خوب سیما را دیدم که در صفه ای متمکن بودند …» .

ماجرا این است که سهروردی با ده پیر صوفی به گفتگو می نشیند و اسراری شگفت را از آنان می آموزد ، اما در انتهای داستان باز به خانقاه پدر باز می آید : « پس چون در خانقاه روز بر آمد در بیرونی ببستند و در شهر بگشادند و بازاریان در آمدند و جماعت پیران از چشم من ناپدید شدند و مرا در حسرت صحبت ایشان انگشت در دهان بماند … » .

بر در مسجدی حوالی کویر نوشته بود : «  اگر مرد راهی در را بگشا اگر نه به راه خویش رو که این راه سخت پر خطر است . » و بر دری خواندم بود :  « آن دنیا »! بی شک نگارنده با سادگی سوی دیگر در را با آن عالم روحانی قیاس کرده بود ، من از این سادگی گریستم .

درگاه معابد کهن ایران همیشه رو به شگفتی گشوده شده و آدمی را سحر می کند ، در حوالی دشت ابرکوه بقایای آتشکده ای با محیط مربع پیداست و به هر ضلع این مربع یک درگاه …

درگاهی رو به طلوع ، درگاهی رو به غروب ، یکی بر کوه و دیگری بر دشت گشوده می شد . گمان می کنم که این چهار درگاه نماد آشکار آخشیج ها (عناصر اربعه) بود ، یعنی هر درگاه موکل یکی از عناصر است و آن را به درون هدایت می کند ، بی شک معمار این آتشگاه هر که بوده و در هر عهدی زیسته ، از نیایش خویش به سبکبالی رسیده است …

آتشکده ی روستای زین آباد چهار در دارد که از دو در به راحتی می توان گذشت ، اما درگاه سوم خاص عابدین و درگاه چهارم ویژه محرمان آتش اهورایی است . گویا این درها یاد آور مراحل استکمال آدمی ست ، بی گمان یکی چهار در بر خود گشوده می بیند و یکی از نخستین هم گذر نخواهد کرد … شگفتا  !

معماران مساجد کویر بی حکمت درگاه و دروازه بر بنا تحمیل نمی کردند ، همین مسجد جامع نایین را ژرف که بنگری حکمت معمار آشکار می شود . او دو درگاه بر مسجد نهاده ، یکی برای ورود به ایوان و دری محقر برای ورود به شبستان . درگاه شبستان هرگاه گشوده شود پرتوی نور چنان به درون ظلماتی اش روشنی می بخشد که تو به راستی چیرگی نور بر ظلمت را  خواهی دید … حیرتا!

یکی از چند درگاه مسجد جامع اردستان رو به آب انباری ست که هرگاه عابد قصد ورود به مسجد را دارد ؛ در آن لبی تازه می کند و وضو می سازد و این رمزی بر عبور متبرک از درگاه دارد؛ همان که مهریان باستان نیز گاه ورود به معابد خویش می کردند و با تطهیر تن بر معبد پا می نهادند .

نظرات[۱] | دسته: حرفی از آن هزاران | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
سه شعر از سامان سپنتا پيوند ثابت

۱ ـ

درخت

مطابق قانون جنگل

بزرگ می شود

میرزا

کوچک

۲ ـ

آدم گرسنه آمد و اشاره کرد: سیب!
دیگری که یک دو تار کهنه داشت ؛
گفت : دف!
آن یکی که چایی اش بدون قند بود؛
گفت: پولکی!
وآن یکی که زیر قرض بود؛
نعره زد که : سکه ی طلای تازه ! آه!
کودک آمد و کنار پنجره
خیره شد به آسمان و گفت: ماه!

نظرات[۳] | دسته: شعر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
در جستجوی زمان حال گمشده * / عارف رمضانی پيوند ثابت

 

در دوره ی نوجوانی ، وقتی رمانی را برای خواندن در دست می گرفتم ـ در آن زمان  ژول ورن ، چالز دیکنز،داستایوفسکی و تولستوی محبوترین نویسندگان من بودند! ـ بعد از آن که چند فصل ابتدایی اثر را می خواندم و با شخصیت ها و اشتراک و تضاد منافع بین آنها که کنشهای روایت را رقم می زدند ، آشنا می شدم ،به چنان وسوسه ای برای پرش از روی فصل های میانی و خواندن فصل نهایی رمان و پی بردن به سرنوشت قهرمانان و ضد قهرمانان داستان ـ کاراکتر ها ی خلق شده توسط این نویسندگان یا در جبهه ی  قهرمانان بودند یا در جبهه ی  ضد قهرمانان ـ دچار می گشتم که اغلب گریزی از آن نمی یافتم .

رئالیست های قرن نوزدهم،قصه گوهای خوبی بودند .آنها بخش عمده ی داستان را به شکل توصیف صحنه ها ، توصیف شخصیت ها ، توصیف کنش ها و واکنش ها وتوصیف هرچیزی که به داستان شکل نمایشی می داد ، می پرداختند .نویسنده به جای عینیت دادن به صحنه ها ، آنها را به نمایش در می آورد.او با توصیف قسمت پیدا و با نادیده گرفتن بخش پنهان مانده کوه یخ ، به جای آن که مخاطب را در فضای معلق واقعیت قرار دهد ،به نمایشی از ظاهر آن بسنده می کرد.همچنین تنها به توصیفاتی می پرداخت که از نظر او برای شور و شوق دراماتیک صحنه ها ضروری می آمد و تشخیص این ضرورت نیز به طور مستبدانه ای به قضاوت شخص نویسنده وابسته بود؛بنابر این از آوردن توصیفات و همچنین دیالوگ هایی که غیر ضرور و یا به عبارتی پیش پا افتاده می دید، پرهیز می کرد.غافل از اینکه به تعبیر میلان کوندرا شالوده  ی زندگی هایمان را همزیستی مسالمت آمیز پیش پا افتادگی و شگفتی است که تشکیل می دهد و کشف ساختار لحظه ی حاظر، کشف ساختار این همزیستی مدام است .ابزار نویسنده در این توصیفات،زمان گذشته بود.زمان گذشته ،زمانی قطعی و انتزاعی است،روی داده است و از عینیت بر خوردار نیست.مخاطب نمی تواند خود را در فضای آن قرار دهد،زیرا از منظر او همه چیز رخ داده و تمام شده است و او تنها نقلی از رویداد ها را می خواند؛به همین دلیل فصل های میانی رمان های نویسندگان محبوبم در آن  دوره  ـ پیش از آنکه فصل پایانی را بخوانم ـ اشتیاقی برای خواندن در من برنمی انگیخت .این فصول با نقل متسلسل رویدادها ی واقع شده در زمان گذشته، تنها پل ارتباطی بودند بین ابتدا و انتهای داستان .

ما در زمان حال زندگی می کنیم ، زمانی کاملامعلق میان گذشته و آینده .زمان حال تنها زمانی است که عینیت زندگی را در خود دارد و در عین حال دست نیافتنی ترین زمان است .هر گاه بخواهیم واقعیتی را بیان کنیم ،به ناچار باید ازچیزی تاریخ مند سخن بگوییم،از چیزی در گذشته .واقعیت بلا فاصله پس از وقوع، عینیت زمان حال خود را از دست می دهد و به انتزاع زمان گذشته ملحق می شود؛بنابر این وقتی از واقعیتی سخن به میان می آوریم تنها آن را نقل می کنیم ،نه عینیتی زنده از واقعیت در کار است، نه بازسازی آن. اما چگونه می شود از چنگ زمان گذشته گریخت و عینیت زمان حال را فرا چنگ آورد؟ آیا با استفاده کردن از افعال زمان حال به این منظور دست خواهیم یافت؟ بی شک این طور نخواهد بود.چاره ی کار در فصل مشترک میان زندگی و زمان حال نهفته است : « معلق بودن ،سیالیت و عدم قطعیت».

نظرات[۱] | دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image