برگه‌ها

دسامبر 2018
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  
 
No Image
خوش آمديد!
چند شعر از مجتبی نهانی پيوند ثابت

۱ .

حواس لب ات را

که برف می گیرد

درناهای سینه سرخ

از تن ات کوچ می کنند.


۲ .

برف، بی سیاست آب می شود

حکمرانی بهار

تا اقتدار تابستان طول می کشد

پاییز، زن فصل های بی اعتبار است.

الک می کنم خودم را

از غربال جهانی که بی ثبات لب های توست.

تا مرز نرسیدن،

سفید بودیم سبز شدیم

خربزه خوردیم زرد پوشیدیم

نفهمیدیم که جرقه ی یک تردید

بهانه ی سیگاری را آتش می زد…


۳ .

رویاهایِ دم دستی

می خواستند بیافتند

از سَر تنِ تو و من.

آسانسور، تحملمان را می بُرد…

ادامه دادم

ارتفاع های بُریده را

تو در توی اتاقک های ذهن.

لازم نبود این همه پیچیدگی بسازم

فراموش کرده بودم،

عادت داریم

با نخ های شعر

فلسفه ببافیم.


۴ .

می خواهم

در آن خانه ی قدیمی وُ

بی طبقه

زندگی کنم

ارواح و سایه ها در کنار هم…

از افتادنِ

– شکاف طبقات این آپارتمان

می ترسم…


۵ .

شماتت راه ها را می کشد بر دوش

پاها، تاول را دوست می دارند

در سنگلاخی سایبری

سیب از دست که می خواهی بگیری؟

هر دستی را که ببینی

از مانیتور بیرون بیاوری

شکل ذهنی پس افتاده خواهی بود

شکلک چت های طولانی

بوسه و دل آهنی دیجیتال…

که فکر می کردی

خوشبختی سیاه نیست

حرف هایی که از لای انگشتانِ

– صفحه کلید بیرون می آمد

شعر، زبانش را در آورد

و گفت: عقب مانده ای از سطر اول

دویدم دنباله ی لایک لب هایش باشم

نبودم نیستم نخواهم بود

مرد چپکیِ راستِ تو…


۶ .

تلنگر می زنی

عوض می شود

ریتم خوابم

به هر طرف که می خوابم

یک دنده ام

با تو درگیر است…


۷ .

خدای جمعه

شنبه را آفرید

خدای من

تو را


دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
Oranos گفته:

خیلی قشنگ بود…

نظرتون راجب این چیه؟

امشب باید همه ی عالم ب قصه ی دلم گوش کنن
امشب باید همه ی عالم هر دردی را جز قصه ی من فراموش کنن
قصه ی من این است که حتی ستاره چشمک نمی زنند برای دل ماه
قصه ی من این است که حتی ابرها نمی گیرند و نمی بارند برای ن-ا
قصه ی من این است که حتی بین عاشق ها نیست حرف عشق معشوق ها
در قصه ای که دیگر عشق پاک نیست
در قصه ای که ذات انسانها از خاک نیست
قصه ای میخواهم که در دل ها غم نیست
قصه ای میخواهم که دل ها سنگ نیست
قصه ای میخواهم که ارزش حواا کم نیست
ای کاش قصه تبدیل به غصه نگردد
و با عشق تمام غصه ها شاد گردد.

00000000000007 گفته:

ممنوووووووووووون

صدیق گفته:

بسیار عالیست..

ناشناس گفته:

سقوط
روزی جوانی تک‌وتنها ناامیدانه در جاده بی انتهایی قدم میزد، ناگاه خود را درمقابل برجی بلند که سربه آسمان کشیده بودو بلندایش درمیانه ابرها دفن شده بود یافت. فکر شومی در سرش گذشت به در ورودی برج رفت انجا پیرمردی مسن برروی صندلی نشسته بود جوان جلو رفت‌و رو به پیر مرد گفت: می‌خواهم به بالای این برج بروم و خود را به پایین پرت کنم پیرمرد به احترام از جای خود بلند شدو به جوان گفت: من جمله ای که به همه می‌گویم را برای تو تکرار خواهم کرد ” برای رسیدن به بالا بهترین راه را انتخاب کن” و درحالیکه در وردی را برای جوان بازمی‌کرد گفت:” این در حالیست که فقط یک حق انتخاب داری” جوان مصمم درتصمیمی که گرفته بود وارد برج شد وقتی به انتهای راهرویی نیمه روشن رسید دو در را درمقابل خود دید یکی کهنه و قدیمی که از میان، به دوطرف باز می‌شد و در گوشه آن شاسی قرمز رنگی وجود داشت که تنها کافی بود برای باز شدنش شاسی رو فشاردهی و در کنارش دری پر زرق و برق با دستگیره طلایی که برای بازشدنش تنها کافی بود دست را بر روی دستگیره قرار دهی و آنرا به پایین فشاردهی جوان انگشتش را به سمت شاسی قرمز رنگ دراز کرد ناگهان به یاد صحبت پیرمرد افتاد که گفت برای رسیدن به بالا بهترین راه را انتخاب کن دستش را پس کشید وبه سمت دستگیره طلایی دراز کرد جمله پیرمرد که می‌گفت فقط یک بار حق انتخاب داری به یادش آمد.
جوان مردد بین انتخاب ماند…
.
.
.
چند ماه بعد وقتی کارگران جسد پلاسیده و کرمخوده جوان را از انجا خارج می‌کردن پیرمرد بدون انکه از جای خود بلند شود رو به جسد گفت: اگر اراده انتخاب داشتی با چنین حقارتی نمیمردی!؟

shima گفته:

خووووبه وبت ب وب منم سر بزن

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image