برگه‌ها

جولای 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  
 
No Image
خوش آمديد!
اوزدمیر آصف / قاسم ترکان پيوند ثابت

“اوزدمیر آصف” (۱۸حاضران۱۹۲۳) آنکارا-(۲۸ اجاق ۱۹۸۱ استانبول) شاعر ترک دوره ی جمهوریت.

در یازدهم حاضران ۱۹۲۳ در آنکارا به دنیا آمد. نام اصلی اش “خالد اوزدمیر آرون”  است. پدرش “محمّد آصف” از بنیانگذاران دولت شورا ها بود.

در هفت سالگی  پدرش را از دست داد. در سال ۱۹۳۰ همزمان با فوت پدر، در مدرسه ی ” گالاتاسارای” شروع به تحصیل کرد. در سال ۱۹۴۱ دوره ی دبیرستان را به پایان رساند، در سال ۱۹۴۲ وارد دانشکده ی حقوق شد، سپس به اقتصاد روی آورد و یک سال نیز در دانشکده ی روزنامه نگاری به تحصیل پرداخت. در این اثنا در روزنامه های ” طنین” و زمان به فعّالیّت پرداخت. تحوّل اندیشه های اوزدمیر آصف  با فعّالیّت های روزنامه نگاری اش به وقوع  پیوست. نخستین اثرش در ثروت فنون ، مجله  اویانیش ( بیداری ) منتشر شد. در سال ۱۹۵۱ خانه ی صنعت چاپ را بنیان نهاد و آثارش را تحت عنوان انتشارات ” یووارلاک ماسا ” منتشر کرد. وی در ۲۸ اجاق سال ۱۹۸۱ هنگامی که بیش از ۵۸ سال نداشت، با زندگی وداع کرد.

وی از تأثیر گذارترین شاعران ترک در سده ی گذشته ی میلادی است که هنوز شاعران نواندیش جوان ، تحت تأثیر ساختار و تصویر های منحصر به فرد وی و تکنیک بی بدیلش در کوتاه گزینی ها، به خلق آثار ماندگاری می پردازند.

اوزدمیر آصف شعر نمی سرود، شعر در اوزدمیر آصف رخ می نمود؛ از این رو جاودانگی وی را ربود.

اینک با تراوشات روح لطیفش آشنا شویم.

SENİ SEYREDERDİM –

ÖZDEMİR ASAF

.Saçların uçuşurdu rüzgardan

.Yanından seni seyrederdim

..Güneş yakardı,deniz yanardı

Sen konuşurdun,dinlerdim.

..Gülerdin

.Susardın,düşünürdün

..Benimle el-ele yürüdün

.Yol biterdi

..Görmezdim seni

.Zaman yıl yıl geçerdi

Uzaktan,çok uzaklardan

.Seni seyrederdim

تماشایت می کردم

گیسوانت به پرواز در می آمد از باد.

از کنارت تماشایت می کردم.

آفتاب می سوزاند، دریا می سوخت…

تو می گفتی ، من گوش می سپردم.

می خندیدی…

سکوت می کردی، می اندیشیدی.

دست در دست من قدم می زدی…

راه به پایان می رسید.

دیگر نمی دیدم ترا

زمان سال به سال سپری می شد.

از دور دست، بسیار دور دست ها

تماشایت می کردم.

ÖZLEM – ÖZDEMİR ASAF

،Bir gece

.Gecede bir uyku

.Uykunun içinde bene

،Uyuyorum

،Uykudayım

.Yanımda sen

،Uykunun içinde bir rüya

،Rüyamda bir gece

.Gecede ben

،Bir yere gidiyorum

.Delice

.aklımda sen

،Ben seni seviyorum

..Gizlice

،El-pençe duruyorum

،Yüzüne bakıyorum

،Söylemeden

.Tek hece

Seni yitiriyorum

.Çok karanlık bir andan

،Birden uyanıyorum

;Bakıyorum aydınlık

..Uyuyorsun yanımda

.Güzelce

اؤزلم

یک شب،

در شب یک خواب.

در میان خواب  من.

می خوابم،

در خواب هستم،

در کنارم تو.

در میان خواب یک رویا،

در رویایم یک شب،

در شب من.

به یک جایی می روم،

دیوانه وار.

در مغزم تو.

من ترا دوست دارم

پنهانی…

دست و پایی در می یابم

به رویت نگاه می کنم

از سر نگفتن،

تک هجا.

ترا گم می کنم

از لحظه ای به غایت ظلمانی.

ناگاه بیدار می شوم،

می نگرم ، روشنایی؛

به خواب می روی در کنارم…

به زیبایی

HOŞÇAKAL – ÖZDEMİR ASAF

siyah beyaz tuşlarında piyanomun

seni çalıyorum şimdi

çaldıkça çoğalıyorsun odada

sen arttıkça ben kayboluyorum

seni doğuruyorum geceye

adını koyuyorum aya bakarak

her şey sen oluyor her yer sen

ben ölüyorum

sesini duyuyorum rüyalarımda

gözlerimi kamaştırıyor ışığın

rüzgar sen gibi dokunuyor bana

ben doğuyorum

duymak istediklerimi söylemiyorsun hiç

dokunmuyorsun bana

sen gibi bir şimşek çakıyor

tam kalbime düşüyor yıldırımı

ben gidiyorum

بدرود

در کلیدهای سیاه و سپید پیانویم

اکنون ترا می نوازم

هرچه می نوازم تو کثرت می یابی در اتاق

تو هرچه بیشتر می گردی من نیست می شوم

ترا می زایم در شب

نامت را می گذارم خیره به ماه

هرچیزی تو می شود و هر جایی تو

من می میرم

صدایت را می شنوم در رویاهایم

پرتو روشناییت چشمهایم را می آزارد

باد به من بر می خورد همانند تو

من می زایم

هر آنچه را که می خواهم بشنوم،  هرگز به زبان نمی آوری

به من بر نمی خوری

همانند تو آذرخشی می جهد

درست در قلبم فرود می آید صاعقه اش

من می روم

Bana yaşadığın şehrin kapılarını aç

Sana diyeceklerim söylemekle bitmez

Yıllardır yaşamımdan çaldığım zamanlar

Adına düğümlendi

Bana yaşadığın şehrin kapılarını aç

Başka şehirleri özleyelim orada seninle

Bu evler, bu sokaklar, bu meydanlar

İkimize yetmezA

برایم بازکن درهای شهری را که در آن زندگی می کنی

آنچه را که باید برایت بگویم با گفتن پایان نمی یابد.

سالهاست اوقاتی را که از حیاتم به یغما برده ام

با نامت گره خورده است

برایم بازکن درهای شهری را که در آن زندگی می کنی

در آنجا با تو در هوای شهرهای دیگری باشیم

این خانه ها، این خیابان ها، این میدان ها

برای ما دو تا فراخ نیست

دسته: ترجمه, شعر | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image