برگه‌ها

نوامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  
 
No Image
خوش آمديد!
لاک پشت ها / کیوان اصلاح پذیر پيوند ثابت

یک

فقط لاک پشت ها
به طنین باران
گوش می دهند

دو

با لاک ها خداحافظی کنیم ؛
با سنگ ها
با فرسنگ های سنگین از تحمل آهسته ی سایه ها
با تواضع ناچار و شگفتی های سربزیر زمین
با دل های آکبند و تیرهای کمانه
با پیراهن شاخی تو
که باد را
وسوسه نمی کند ؛
تبسم کن !
لبانت را از جلد منقار،
بیرون کن !
دست از تکرار تقدیر بردار ،
دندان هایت
طبّال درخت نبوده اند هرگز ،
خنده کن !

سه

لاک پشت ها از فهم خود بیشتر آفتاب خورده اند
از طاقت استخوان
از اشتهای زمستان حتی ؛
آنقدر خوابیده اند
که رویای بهار پلاسیده است !
زیر هر گام ،
تقدیر را چندان سنجیده اند
که انتخاب ؛ حوصله اش سررفته است !
به خرگوش بگویید
خط پایان مال خودت ،
لاک پشت ها ، دسته جمعی
زمان را ترک می کنند !

چهار

دود از زیر لاک بیرون می زند ،
اگر سنگ پشت سیگار نکشیده باشد
تنها احتمال ،
آغاز آتشفشان است

پنج

از لاک پشت ها یاد گرفتم ،
پاییز یک چرت کوتاه است
و زمستان
یک خرناس بلند !

شش

راه دور است
من ،
خرگوش نیستم !
اما شکوفه ها
تمام زمستان در راه بودند
و یک روز ؛
پیش از تو رسیدند !
گاهی فکر می کنم نسبت تو با لاک پشت ها چیست ؟
وقتی از یک تکه آسمان
شگفت زده
جا می مانی !
یا
زبان درشت ات
کلمات را آسیاب می کند
و همه می خندیم به مرگ ،
نگفتی ؟
از دایناسورها ،
یادت مانده است ؟

هفت

خمیده می شوم !
نه ؛
کار گیسوی تو نیست
انیشتین ؛
جهان را خمانده است !
بیچاره نیوتون ،
فکر می کرد عشق را می شود با خط مستقیم …

بگذریم

من خمیده ام
با اجازه ،
لاک پشت جان !
وارد فضای تو می شوم

هشت

من به تفکر آفتاب خورده ی سنگ پشت نائل شده ام
زمستان ها یادش می رود خواب از جنس مرگ است
و تابستان ،
فصل نشخوار پرسش های بهار !
زمین را از نزدیک می شناسد
و خیالش راحت است
که در وضوح پاییز
همه چیز انکار می شود

دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
مینا درعلی گفته:

سلام .خواندمتان. مرسی

مجنون گفته:

یک بی نهایت زیباست و پنج بسیار عالی.
موفق باشید دوست عزیز.

ريوار گفته:

سه سطر اول یک صدای بزرگ است در تمام این شعر

اسماعیل شریف نژاد گفته:

انسجام ندارد استاد عزیز

بامدادامید گفته:

رود
شاد نبود
لاکپشتی به پشت
افتاده بود
۲
پرنده در پرواز
تیر از گلوگاهش گذشت
کنار برکه
شقایق ها می خندیدند
به حکایت آزادی
که لاک پشت پیر برای سنگها می خواند

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image