برگه‌ها

آگوست 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  
 
No Image
خوش آمديد!
چند شعر از رضا کاظمی پيوند ثابت

۱


امسالْ بهار

هفت‌سینِ‌مان کامل نیست.

سیبِ سُرخِ گونه‌هات را

کم دارد!


۲


بیا به هم دروغ بگوییم!

من بگویم: بهار شده

تو باور کنی، بیایی!


۳


دلیلِ هبوط

نه تو بودی، نه شیطان؛ و نه حتا خدا.

همه‌ی تقصیرها گردنِ من

که خدا را، شیطان را؛ و تو را

آفریدم!


۴


نخند مَرد!

مَشقی نیستند این گلوله‌ها که هر روز

می‌نشینند به سینه‌ات.

تنهایی

آدم را هم مثلِ خدا

رویین‌تَن می‌کند!


۵


زن

مردش به جنگ رفته بود

که موهاش را تراشید!

درخت

پرنده‌اش پریده بود

که پاییز نرسیده برگ‌ریزان کرد!

چه‌قدر دردشانْ شبیه هم است این‌ها!


دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
رسول عظیمی گفته:

درود بر رضا کاظمی…

نازی یوسف گفته:

آقای کاظمی عزیز
شعرهایتان بسیارزیبا ودلنشین است.

دوستشان دارم میخوانم،یادداشت میکنم و باز میخوانم.

همهاش حرف دل است و بر دل نشیند.
شاد وپیروز باشید

ريوار گفته:

درود

شاهین غمگسار گفته:

جز شعر ۲ باقی را نمی توان تحمل کرد ! از آن جهت که اساسن نه به کشفی منجر می شوند و نه اتفاقی هستند و نه خیال گونه و نه کلمات آن سان به شعر نزدیک که بتوان آن را کاملن شعر تلقی کرد .
نکته: در شماره ی ۵ نیز جمله ای غلط است. اگر بنویسیم “که پاییز نرسیده برگ‌ریزان کرد! ” پاییز برگریزان نمیکند . در پاییز برگ ریزان اتفاق می افتد . حتا برخورد شاعر با کلمات اگر از حیث نوآورانه بوده باشد برخورد غلطی ست . می توانست بنویسد پاییز دچار برگریزان شد .
نکته: معتقدم سبک مواجهه ی شاعران امروز ما با مقوله ی شعر کج بینانه و ناقص است . چرا که نمی توانند ظرفیت های زبانی را شناخته و با آن برخورد شاعرانه داشته باشند . و دلیل به وجود آیی چنین “غلط” هایی نیز همین عدم شناخت آنان از زبان است . حتا می توان گفت که نباید به گونه ای نوشت یا سرود که برسیم به این جمله ( پاییز نرسیده برگریزان کند ! یا حتا دچارش شود ) این آبشخور همان درک ناقص است . می شود نوشت برگریزان زود رس . برگریزان زودرس پاییز . تعجیل پاییز در برگریزی !
نظر : دیگر خسته شده ام از تعدد و شمار بی شمار شعر های اسامی بزرگ شده ی ادبیات این کشور . از کوچک بودنشان . از شعر نبودنشان . از شاعر نبودنشان . از این اندیشه ی لاغر و نحیف ادبیاتمان که نقد و نظر های پر ژست را در پی دارد . از این همه فقدان خلاقیت و ابتکار. از نبود اندیشه و تفکر . از ناتوانی انان در بازتعریف مفاهیم . از همه چیز ختم شده به رابطه با جنس مخالف و تعبیر آن به عشق . از همه چیز فقط ” او ” از این ” تو ” و وجود بی دهان و لبش ! از این دید تک بعدی به شعر . به متن .از شعر های نزیسته شان . از تجربه های دست چندمی شان . از این مخاطبان درنیابنده ی معنی ” شعر ” این که شعر چه می تواند باشد . خسته ام خسته …

اسماعیل شریف نژاد گفته:

آقای غمگسار ، برگریزی به درخت برمی گردد ، نه به پاییز
با در نظر گرفتن این موضوع می شود به توجهات زبانی آن را هم با دید عمیق تری بررسی کرد

و دیگر اینکه اساس مقایسه شما غلط است . نمی شود هر چیزی را با هرچیزی مقایسه کرد و نتیجه گرفت . کوتاه نوشته ها مختصاتی دارند و ظرفیت هایی و اگر به کارکرد مسائل اعتقاد داشته باشید وظیفه ای هم دارند . باید اولا تقسیم بندی درست انجام داد . دستگاه فکری پشت اثر را شناخت و تحلیل ارائه داد . مثل دعوایی که چندین دهه ادبیات ما را درگیر کرده و آن قالب یا قالب گریزی هست . باید به زندگی موازی افکار و آرا اعتقاد داشت و مطمئن بود که افکار متضاد در کنار هم و در مواجهه با هم پیشرفت می‏کنند و نوآوری دارند . چیزی که منجر به علم «انواع ادبی» می شود که سعی در ایجاد دسته بندی اثار دارد

و باید بدانیم که دنیای شتاب زده امروز ما را از اعجار که توصیف ، ایجاد ارتباط و انتقال احسال در دل خود دارد دور می‏کند و به دنبال کشف های گل درشت هستیم … من توصیف های این چنینی را مثل تحریرها در اواز سنتی حودمان می دانم . شما در تحیر دنبال کشف نیستید . باید در این توصیفات حل شد

در آخر اینکه من هم مثل شما خسته ام . ولی از جامعه . درحالیکه اتفاقا از فضای ادبی بسیار هم خوشحالم و فکر می کنم تنهاجایی است که می‏شود خستگی به در کرد . منتها کسی در جامعه دنبال تسلط و قدرت طلبی و دیکتاتوری است از ادبیات هم نمی تواند لذت ببرد

شاهین غمگسار گفته:

اول آخر را می گویم ! که لذت من از ادبیات این کشور از حریق شعر کسانی چون شاملو و فروغ است (بله حریق شعرشان )و از ادبیات دیگر کشور ها در ترجمه های بسامانشان از اشعار الوار و بیکل و دیکنسون . نه حتا از شعر کسانی چون احمدی و امین پور و غیره . و این را به عنوان تعمیمی ناگزیر و ایده آل نمی گویم ، بلکه تاریخمندی شان را هم در نظر دارم و این هم جای تاسفی دوچندان دارد که چرا شاعر دندان گیر دیگری نیست تا در گلویمان گیر کند ! و هنوز با خاندشان روح و اندیشه ی اقیانوس وارشان را تحسین می کنم . اگر نه “شعر” چرا اگر چه اندک ، اما شاعر دیگری نمیشناسم که ذوق جاه طلبم در لذت ادبی را فرو نشاند . شاید ذوق شما با قطره ای لبریز شود اما من نه . که ظاهرن مخاطب ادبیات امروز مستحق ذوق زود ارضاشونده است . ( که این خود محتاج تحلیلی اجتماعی از ساقط شدن چنین ذوقی ست )
سپس این که آن ” نظر” در بالا نه از خاندن فقط این شعر ها که از دنبال کردن شعر سالهای اخیر است ، از سال ها سکوت کردن و خاندن دیگران اما دمی برنیاوردن . از این که خود دستی داشته باشی و همه تقلایت را برای آفرینش حرفی ، نگاهی ، نقبی تازه به جهان صرف کنی اما شاهد در محاق رفتن هم شعر و هم مخاطبش باشی . هم از این که به گفته ی شریفتان همان انواع ادبی به زبان آفرینش گر نقد به وجود خاهد آمد ( که البته مطلقن این وضع منجر به اتفاق نخاهد شد ) و همین درد است که منتقدی نیست . که تشخیص دهد نتنها این اثار دربردارنده ی هیچ چیز در پس خود نیستند ( و توجه داشته باشید که هنرمند یا شاعر را با شعرش باید شناخت نه با چیزی دیگر )که خالقشان نیز فاقد اندیشه در زبانند . فاقد حتا ظرفیت وجودی شاعر بودن . بله این به خودی خود نظرگاه تندی ست و من حتا ان را مصرانه با خشم ابراز می کنم . صحبت من دقیقن در همان جایی به معنی ختم می شود که شما می گویید : “و باید بدانیم که دنیای شتاب زده امروز ما را از اعجار که توصیف ، ایجاد ارتباط و انتقال احسال در دل خود دارد دور می‏کند و به دنبال کشف های گل درشت هستیم … من توصیف های این چنینی را مثل تحریرها در اواز سنتی حودمان می دانم . شما در تحیر دنبال کشف نیستید . باید در این توصیفات حل شد ” این همان است که نیما علیه ان برخاست (باور به ان چه هست ). این همان است که شما خویشتن اکنونی خود را نمی شناسید . این همان است که ذوق شما با خاندن چنین اشعاری لبریز می شود . همین است که از جهان امروزی حرفی نمی توانید بزنید . شعری از جهان امروزی نمی توانید بگویید . اندیشه ای برابر دنیای امروز نمی توانید داشت .
و این جز تندروی های تئوریک برخی جوانان است در بومی کردن نظریه های ادبی پست مدن خصوصن شالوده شکنی و … که من به جز این ها معتقدم .
و هنوز هم بر غلط بودن ان جمله اصرار دارم . دیگر این که من هیچ چیز را با هیچ چیز مقایسه نکرده ام . بلکه با ارجاعی توانمند شباهت شعر های بالا را با ” شعر ” امروز در نظر گرفتم و تاختنم هم به شعر امروز است نه به شاعر نوعی .
جمله ی اخرتان را نیز به خودتان برمی گردانم چرا که نمی توانید آن را به کسی بگویید که خود می نویسد و می سراید !

اسماعیل شریف نژاد گفته:

زیاد پر گویی نمی کنم . گرچه ارادت من به شما بالا ست و وبلاگتون رو همیشه پیگیر بودم . و اثر جدیدتون رو هم در سایت عقربه خواندم … واگرنه اصلا جوابی برای شما نمی نوشتم…

به نظرم شاملو و فروغ نه تنها دچار حریق نشده اند بلکه به حق خودشان رسیده اند . ما همیشه در ذهنمان دچار توهم هستیم و می خواهیم فقط چهره های بزرگ داشته باشیم که بتوانیم آنها را بت کنیم و بپرستیم
به این تکه از کتاب نقاش دوره گرد مخملباف توجه کنید :
«… دنیا رو فایده هاش عوض نمی کنه، ارزشهاش عوض می کنه. مهم اینه که حضور داشته باشی و سهمتو بدی. گیریم روی یه پارچه خاک و خلی که هیچ جا نقشهاش چاپ نمیشه و به سینه ی هیچ دیواری نمی خوره. تو هم دنبال همینی، نه؟ همه دنبال همینند. واسه ی همینم میان سراغ هنر، اما بعد یادشون میره… می دونی چرا؟ برای اینکه همه مثل کوچیکی های من وقتی که بچه ان می خوان با یه تابلوی نقاشی دنیا رو عوض کنن. بعد که بزرگ میشن و می بینن نمیشه، فکر می کنن نمیشه. میشه، اما هرکی قد خودش. سهم من همین پارچه ی خاک و خلیه. بسّمه، نه؟…»

متوجه باشیم . جامعه ای که سیلویا پلات داشته که ترجمه های آثار او و دیگران ذهنیت فروغ عزیز را دگرگون کرده و چندین چهره ی دیگر هم در این سالها از سر گذرانده اگر فقط ما تنها همین فروغ عزیز و بزرگمان را داشته ایم . نمی آید که ترجمه فروغ را بخواند …
و همین طور کسی که خود لورکا را داشته با شاملو برخوردی مثل ما ندارد قطعا
و کشورهای عقب مانده تر از ما هم به جای اینکه بیاییند و روی شعر ما را وقت بگذارند می روند و جریان های مرجع را دنبال می کنند که ما هم از آنجا تغذیه کرده و می کنیم
شاملو تا پایان دهه ۶۰ تنها صدای آزاد شعر بود و تمام جریانات دهه ۷۰ از او به عنوان پدر فکری یاد کرده اند . حتی وقتی او را نقد کرده اند با احترام از او یاد کرده اند . حالا بروید و زندگی او را در حیاتش بررسی کنید و ببنید که چقدر نابسامان بوده و چقدر به سامان جامعه او و آثارش را دریافت کرده
درباره فروغ که حتی جریان خیلی بهتر است و او دردانه شعر ماست . یک نفر پیدا کنید که ادبیات دان باشد و خلاقیتی در وجودش داشته باشد و از فروغ به نیکی یاد نکند
همانطور که اشاره کردید با گذراندن دهه ۷۰ و ۸۰ این چهره ها را باید در جایگاه تاریخی شان بررسی کرد . برای ما دارند به چهرهای کلاسیک تبدیل می شوند . کمایانکه نیما خیلی زودتر به چهره ای کلاسیک تبدیل شد … کمایانکه الان کم کم دانشکده های ادبیات دارند گارد خود را نسبت به این افراد باز می کنند …
من نمی فهمم دیگر چه کار باید برای این بزرگان کرد که نشده ؟

نا توانی هایی که شما گفته اید در خلق، ابتکار ، نبود سواد ادبی ، ایجاد ارتباط و … و نبودن مخاطب فهیم ربطی به حال حاضر ندارد و ربطی هم به شرایط ندارد … همیشه آدم های متوسط بوده اند . در همه جا . و همیشه هم خواهند بود . حافظ از میان چند میلیون شاعر باقی مانده است ؟ . و ما او را باقی نگه داشته و می داریم ؟
و نیاز به شعر و نیاز به رویا مثل بقیه نیاز هاست … اینکه یک نفر نیاز دارد و نیاز او به اینگونه شعرهای کوتاه و گرایشات هنری رقیق تر است . نباید که با او اینگونه برخورد کرد که تعیین تکلییف کرد و همه را متهم کرد و به حاشیه راند و ارزش بر تلاش دیگران نگذاشت و طلبکار بود … این ریشه در همان دیکتاتوری و القای نظر خود دارد این هم شعبه ای از همان سانسور کردن است
بر می گردم به همان انواع ادبی . باید فهمید این شعر چه جایگاهی دارد و چه هدفی را دنبال می کند . به نظرم این اشعار در جایگاه خودشان دیده شده و خلق شده و به همان چیزی که حقشان هست می رسند .

در نبود اندیشه بومی هم من جریان های اخیر غزل سرایی را اندیشه ای بومی می دانم و حاظرم برای این موضوع هم دلیل بیاورم … و هنوز به نظرم زود است که به اندیشه‏ ی بومی رسید . باید یک نیازی باشد که برای پاسخگویی به آن اندیشه ای شکل بگیرد . ما الان بیشتر باید راه بلعیده شدن خودمان را توسط اندیشه کشورهای دیگر ببندیم و گاردمان را بسته کنیم . تمام نیازهای ما را دارد چین و روسیه تامین می کند . چاه نفت هم که هست . فکر عرب مآب وحشی و واپس گرا هم که حاکم هست بر ما … دیگر چرا فکر کنیم ؟

فرهاد زارع کوهی گفته:

درود بر شاهین غمگسار
من با ایشان به شدت موافقم البته نه تنها در مورد این شعر بلکه در باره ادبیات امروزمان.

پروانه گفته:

قشنگ بود

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image