برگه‌ها

سپتامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  
 
No Image
خوش آمديد!
یک شب از هزار و یک شب شهرزاد/ فاطمه محسن زاده پيوند ثابت



چروکیده شدم و خمیده و لهیده و خوراک یک عالمه مار و مور. فقط لبخندم مانده است، سرد و سرگردان، درست مثل پوزخند ژوکوند، وقتی نگاهش می کنی و توویِ ذهنت دنبال رمز و راز او که نه، در پی داوینچی می گردی. او دارد می خندد به تمام آن ها که آن قدر تأویل و تفسیرش کرده اَند و باز هم می خندد. باید بخندد، تا آخرِ دنیا! اما من انگار زنده بودم و چه قدر غصه خوردم که چرا هیچ کس مرا تعبیر نکرد؟! چرا هیچ مردمکی دنبال رمز و رازم نگشت؟! اما چرا، در تمام زندگی اَم یکی گفت: ساده ی ساده ای و دیگری گفت: خیلی پیچیده ای! بعد هر دو، چشمان حریص شان را جا گذاشتند و رفتند. نطفه ی نگاه شان در وجودم پا نگرفت، نگذاشتم؛ نخواستم که پا بگیرد. نطفه ها را توویِ وجودِ اسیدی اَم خفه کردم. نگذاشتم؛ نمی گذارم کسی آن طور که می خواهد بارورم کند تا بشوم حمالِ خووی وخصلت های ناخواسته ی کریه، تا خونم را بخورند و همین که جان گرفتند، لگدپرانی کنند و وقتی از من جدا شدند، بشوند خودشان و صاحب اسم و رسمی، اما باز هم شیره ی جانم را بمکند و مرا بمکند و هستی اَم را بمکند و…؛ نه نمی گذارم.
تو را هم خودم خواستم. خودم انتخاب اَت کردم. حالا قهقهه می زنم، مستانه، دیوانه وار. خوشحال اَم که مجبور نیستم هزار شب دیگر برایت قصه بگویم.آن روزها گفته بودی: ” انتظار سخت است بانو! ” پس می دانی چه قدر سختی کشیدم توویِ این روزها و شب های نیامدنت از پسِ آن یک شب و هی دیوار اتاق اَم روسیاه شد که انتظار کُشنده است، کشنده. از همان وقت که شمارش معکوسِ تو شروع شد، من به پایان رسیدم و تجزیه شدم. خودت مرا از لای انبوه کتاب ها بیرون کشیدی و گفتی: ” آن جاها دنبال خودت نگرد که یک روز گرد می شوی و می نشینی روی جلد همین کتاب ها و آن وقت یکی می آید و به عشق کتاب، تو را لمس می کند و زدوده می شوی و هیچ می شوی و در حسرت عشق مچاله! ” بعد نوک انگشتانت روی صورتم لغزیدند و رسیدی به گردن و شانه ی راست: ” راستی راستی حیف نیست دیوانه؟! حیف نیست این حجمِ سفید چروک بخورد و خمیده شود و لهیده و خوراک یک عالمه مار و مور؟! ” چیزی در وجودم ذوب شد، حتمأ به خاطر دلِ انگشتانت بود. زمین نگاهم می کرد و من لرزشش را زیر پایم حس می کردم. چه قدر سست! دهان باز کرده بود تا مرا ببلعد و بشوم خوراک مار و مورِ دلش. با انگشتانت چانه اَم را لمس کردی و سرم را بالا آوردی: ” می شه وقتی با تو حرف می زنم، به من نگاه کنی؟ ” نگاهت کردم؛ آرام و مطیع. چشم هایت تب دارند، مردمک هایت می سوزند. دل انگشتان اَت داغ داغ بود. نبضت هم دل دل می کرد! دانه های عرق روی پیشانی اَت می درخشد: ” تب داری؟! ” می خواستم خودم را بزنم به آتشِ نگاهت که ناگهان چشم هایت را بستی: ” تبه! فقط تب! ” بعد، آن تابلو را دادی دست اَم که تویِ روزنامه پیچیده بودی. عکس یک زن توجه اَم را به خود جلب کرد؛ زیبا بود. نخواندمش، به هرحال یا قاتل بود یا مقتول. روزنامه را باز کردم. باز هم چهره ی یک زن بود و امضایت: ” تقدیم به بانو.” انگشت اشاره اَت را کشیدی روی لب هایم که برخلاف لب های سرگردانِ تویِ خیابان ها، هیچ رنگی نداشت و برق هم نمی زد و با نَرمانَرِم نوازشت، خودش را کاملأ باخت و بی رنگ شد و محوِ محو؛ درست مثل آن زن توویِ تابلو، زنی که لب نداشت. گفتی: ” چه قدر من این طرحِ ساده را دوست دارم.” لب نداشتم، اما گفتم: ” انسان ها زیباترین تابلوی آفرینش هستند.” دستی به موهایم کشیدی: ” بله بانو! زیبا هستند.” شرم تویِ گونه هایم دوید و وقتی فکر کردم تارهای سفید موهایم را شمرده ای، عرق سردی روی پیشانی اَم نشست. از همان روز تمام کتاب هایم را جمع کردم، به جز «کلیات نظامی گنجوی.» دیگر از «نان وشراب» سیر شده بودم. نمی خواستم گرد شوم و بنشینم رویِشان و به عشقشان لمس شوم.
******
شب اول است. گفته ای باید هزار و یک شب برایت قصه بگویم. غروبی همان لباس صورتی با بندهای نقره ای را که دوست داری می پوشم. می روم حیاط را می شویَم. سنگ هایش برق می زنند. به برگ های درخت انگور آب می پاشم. گرد و غبار از تنشان شسسته می شود و بویِ نَمِ خاک در هوا می پیچد. به قول تو جنونم متبلور می شود: ” من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه / در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم / هر یک بَتَر از دیگر شوریده و دیوانه “از شعرهایی است که همیشه زمزمه می کنم و بعد صدایم را می برم بالا و واژه ها و صداها در حنجره اَم می چرخند و آواز می شوند و پدر می گوید: ” صدای قشنگی داری، اما یک غمی توش هست. خوب نیست عزیزم، درست نیست. مگه چند سالته؟! ” ناگهان صدایت مرا به خود می آورد: ” خانوم خانوما شما اشاره کنید، خیلی ها هستند شمارو ببرند خونه شون.” بر می گردم طرفت، کارتن انار را زمین می گذاری و در پاسخ سلامم، انار درشتی را پرت می کنی تویِ آبِ حوض. انار پایین می رود و یک عالمه آب می پاشد رویِ سر و صورتم . هنوز انارِ سرخ دارد تویِ دلِ آب دست و پا می زند که دانه دانه انارها را پرت می کنی تویِ حوض و می خندی. خیس خیس شده اَم. فرصت را از دست نمی دهم. شَستَم را روویِ دهانه ی شلنگ می گیرم. سر تا پایت خیس می شود. دستانت را به نشانه ی تسلیم بالا می گیری و می گویی: ” عفو بفرمایید بانو.” عفو می فرمایم. دستی به موها و سر و صورتت می کشی. از مژه هایت آب می چکد. اشک است؟ آب است؟ پیراهنت را از تن درمی آوری: مجسمه ی برنزی!
من هستم و تو و دو استکان چای و کلیات نظامی، و حیاطی پُر از طراوت و حوضی پُر از آب و انارهای سرخ! می گویم: ” چقدر حکایت خسرو و شیرین زیباست.” فراموش کرده اَم که گفته بودی پُرم از کتاب های نخوانده، اما چشمانت می درخشد: ” نکنه نَخونده باشمش.” برق نگاهت کافی است که بفهمم از آن وقت هایی است که داری دروغکی راستش را می گویی! یعنی این که خسرو و شیرین را خوانده ای. عجیب است، همیشه فهمِ تفاوتِ دروغ گفتن و راست نگفتن جزء بزرگ ترین معماهای زندگی اَم بوده. غافلگیرم می کنی: ” حالا به نظرت کدوم صحنه ش قشنگ تره؟ ” این بار لبخندت با درخشش چشم هایت، همدست شده است. دستت را می خوانم: ” صحنه ؟! ” خودت این کلمه را یادم دادی، آن روز که فیلمِ ” آبیِ ” کیشلوفسکی را آوردی، گفتی: ” یکی دوتا صحنه ی کوچولو داره. ” و من گفتم: ” همه ی فیلم ها صحنه دارند! ” تو لبخند زدی و گفتی: ” بانو… بااانو! چه قدر بکری! “می گویم: ” قسمتی که شیرین در چشمه سار شنا می کند و خسرو او را می بیند و یک دلِ سیر نگاه اَش می کند؛ همین که شیرین، آن چشمه ی قند، خسرو را می بیند و از شرم بر خود می لرزد، خسرو جوانمردی می کند و نگاهَش را به جانبی دیگر می اندازد!! ” بعد صدایم را بَم می کنم، دست اَم را در هوا تکان می دهم: ” جوانمردی خوش آمد را ادب کرد / نظر گاهش دگر جایی طلب کرد. ” می خندی و میان خنده هایت مرا می بوسی: ” حالا خوبه گشت امنیت اجتماعی اوون جا نبوده! ” می خندم. مثل همیشه نفس عمیقی می کشی: ” فدای خنده هات! ” و ادامه می دهی: ” چقدر خنده زیباترت می کنه! حیف که کم می خندی! ”
هوا تاریک شده است. ستارگان تویِ آسمانِ کویر جلوه ای دیگر دارند. نگاهم به آسمان است. تویِ گوشم زمزمه می کنی: ” هم نفس، نفس بِدِه! ” نمی دانم باید چه کار کنم؛ یعنی باید تنفست کنم؟ درست مثل یک هوای پاک و تازه؟! چه جوری؟ ببویمت؟! من که پُرم از عطر حضورت! باز آرام می گویی: ” مهربون، نفس بده! ” کم آورده اَم. این عبارت را هم از خودت یاد گرفته اَم! همیشه، هر وقت کم آورده اَم، بوسیده اَمَت. حالا هم می بوسمَت.
طبق معمول صبح زود بیدار می شوم. انگشتانَت لا به لای موهایم است. نمی توانم تکان بخورم. چشم هایم را می بندم. امروز وقتی بیدار شدی ، حتمأ از تو می پرسم «نفس بده» یعنی چه؟! تا وقتی دوباره نفسم را خواستی، درمانده نشوم که چه جوری تنفست کنم؛ مثل یک هوای تازه؟!
نزدیک های ظهر است. ملافه را کنار می زنم. چشم هایم را به سختی باز می کنم. صدایت می زنم. سکوت کرده ای. بلند می شوم. تویِ آینه ی بالای تخت، موهایم را می بینم که چقدر آشفته شده اَند. گوشه ی آینه یادداشتی چسبیده است: ” زود برمی گردم، زودِ زود!! ” زنِ تویِ تابلو نگاهم می کند. با لب هایی مات، پوزخند می زند؛ درست مثل پوزخند ژوکوند.
چروکیده شده اَم و خمیده و لهیده و…

دسته: داستان | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
صادق ملکیان گفته:

سلام گرامی…
داستان زیباتون رو خوندم و لذت بردم…برقرار باشد و بر دوام دست هنر مندتان…!

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image