برگه‌ها

ژانویه 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  
 
No Image
خوش آمديد!
ترس از آشتی مقتول با قاضی / سهند ستّاری پيوند ثابت



هیچ چیز درمانده تر از حقیقتی نیست که همان طور بیان شود که به ذهن خطور کرده است. اینگونه نوشتن حتی به یک عکس بد هم نمی ماند – والتر بنیامین


آنچه که انسان امروزی را از تجربه ی قدرت مبسوط  یک واقعیت بهنجار تا همبودگی بدیل نظریات، همراهی کرده دیالکتیکی تفریقی از جنس محکمه های سه گانه کامو بوده است : قاتل، مقتول، قاضی. و مسلما دغدغه فیلسوفان و متفکرین معاصر در پذیرش بحران تکوین آگاهی، رسالت راستینی بر فعلیت کار عقلی آنها تزریق کرده که متاسفانه اغلب در خوانشی اسکولاستیکی و با حضور بهره جویانی از سنت سرکوبگر، انطباعات جاری به نزاعی مغموم میان فلسفه و زندگی عادی بدل شده است.

اگر بتوان تمامی زوایای حیات اجتماعی را حتی به سبب حضور گزاره های انضمامی و تردید ناپذیر، نظری دانست بایستی تمام جوانب قراردادهای اجتماعی را در پیوندی استوار با نظریات جاری در بافت فکری آن جامعه تلقی کرد که همگی از کنش های متکثر اجتماعی تبعیت می کنند. اما گاه عینیت بخشیدن به یک روال که تنها در ماهیتی سوبژکتیو و ذهنی نمود پیدا می کند موجب تغییر ماهیت آن سوژه به موضوعی بالقوه برای نزاع می شود که باعث استمرار طیفی از تفسیرهای متنازع و گسسته می گردد. اما محل بحث یاداشت مزبور در نقطه عطف آشتی ناپذیر فلسفه با شهروندان و مالکین بلوارها و واسطه گرهایی در جوامع انتقالی است که خواسته یا ناخواسته، اصل عقل مرسوم را به چالش کشیده اند. لازم به ذکر است که مرادم از جوامع انتقالی، اجتماعاتی است که در حال گذر از بنیاد باستان به سوی جریان مدرن و البته گاه بسیار شتابزده پیش از نقد آن به سوی تفکر پست مدرن روانه هستند. با اینکه معاوضه یک تفکر آزمودنی با حیات روزمره انسان مدرن، همواره دغدغه غالب فیلسوفان معاصر بوده اما پیوسته طرح هولناک یک پرسش، تعامل ساختگی یا سازنده ی نیروهای تولیدی اجتماعی را به تاخیر انداخته است. درهم تندیگی مهارت های اجتماعی، در انسجام استحاله برانگیز شهری با وجود بلوارهایش، احساس نیاز به ارتباط جامعه با متفکرینش را فریاد می زند. آیا به واقع ترسیم آستانه و خطوطی خاردار بر فعلیت رادیکال کار فلسفی، در مقابل آگاهی های خود تعمق گر اجتماعی، در شهری مملو از بلوارهای ممتد، ضروری است؟

حال آنکه تصور کنید اگر در چنین شهری جایگاه تفکر و فلسفه در تقابل با هوچی گری های خیابانی به تربیون سیار واژگان –ایسم دار و اشکال متنوع مد و لباس و غیره خلاصه شود، و اسباب تحقق اندوه فلسفی را در مضامین اندیشه فیلسوفان عاج نشین تا تئورسین های ارگانیک فراهم کند، آنگاه در فعلیت دیالکتیکی و در هیئت سه گانه کامو، تمام فلسفه قاتل و مقتول خواهد بود و اپوروتونیزم شهری ، قاضی. و البته تجربه ای اینچنین اکتسابی، در نهایت منجر به تثبیت مصداق ترور تفکر ایجابی در جوامع انتقالی خواهد شد. به همین سبب همچنان نیاز و ضرورت و میل به فلسفه، در پس ویترین شیک اندیشه مهاجر گم شده و امکان تجربه آشتی مقتول با قاضی شهر، باز هم به تعویق خواهد افتاد.

اما از سویی دیگر در بافت زیرمتن های جوامع انتقالی و اینهمانی معادلات درون ذهنی شهروندان، بالاخص در جامعه ایران، بسیاری از واسطه گرهای فکری، با درنگی شتابزده، به جای کسب روش اندیشه های وارداتی و آموختن چگونگی فلسفیدن، همواره به سراغ تفکری وام گرفته از اندیشه و اسطوره های مهاجر رفته اند و جالب آنکه غالب پدیده های مهاجر و دریافتی را به سیاق سیاست فکری خود و به چیزی غیر از ماهیت بالفعل خودشان تقلیل داده اند؛ نظیر مفهوم جامعه کمونیستی و مارکسیستی که در برهه ای از تاریخ ایران، در تعاقب یک خیانت نظری، به مصداق یک جامعه بی طبقه توحیدی بدل شد. در نهایت نیز بحران حاصل از فعلیت چنین رفتارهایی را با عنوان “طرح بومی سازی” سمبل کرده و پرونده رکود اندیشه را در حالی که یکی بر میخ کوبیدند و یکی بر نعل، با یک پایان دراماتیک فلسفی توجیه کردند که همین واسطه گرها، خطوط آشتی ناپذیر فلسفه با زندگی عادی را پر رنگ تر ساختند. اما داستان قهر این قاتل و مقتول با قاضی دورانش تنها به اینجا ختم نمی شود.

با توجه به اینکه تمام وجوه زندگی اجتماعی در پیوندی بحرانی با نظریات فلسفی قرار دارند، از این رو می توان همه نظریات را وام دار یک کنش اجتماعی تلقی کرد. و چون آدمی در جهان معنا پناه گرفته و همراه با نشانه سازی، موجودیت خود را تاریخ مدار ترسیم می کند، بنابراین برای تثبیت نشانه هایش نیازمند نظریات فلسفی است. اما گاه نظریات به سبب نیروی محافظه کارنه ای که در آستین دارند موجب ناپایداری رابطه خود با زندگی عادی انسان ها می شوند که طبعا بازتاب چنین تجربه ای، طبقه ناآشنا با فلسفیدن های نظری را متضمن اختگی زبانی خواهد کرد. و همچنان آشتی مقتول با قاضی ناممکن باقی خواهد ماند.

از این رو کاملا واضح است که زخم چرکین نزاع فلسفه و زندگی عادی در شهری که دیگر اصیل نیست، صرفا به علت بالانشینی و یا عملکرد ارگانیک فیلسوفان شکل نگرفته است؛ چراکه اگر جایگاه فلسفه از اهمیت خاصی برخوردار است تنها به سبب پرداخت نقاط تعمل برانگیز و حساس در کانون های دورانی بوده است. اما آیا با تمام این اوصاف بایستی در ناچاری به نزاع حاکم ادامه داد یا یک سیاستی در قبال این ناچاری اتخاذ کرد ؟

بایستی پذیرفت که کاربرد نظریات فلسفی بیش از آنکه صرفا یک سوژه فکری و یا ابژه ای آزمودنی باشد، موضوعی تلویحا سیاسی است که به قول آدورنو گاه مشکل درپی تشخیص سوژه ها (موضوع – ذهن) از ابژه های متناظر ( عین) بروز می کند؛ چراکه هر سوژه ای هم می تواند ابژه باشد و هم سوژه اما یک ابژه فقط ابژه خواهد بود و بر اساس همین مبنا است که مقدمات تجربه برانگیختگی های معنایی میان مقتول و قاضی فراهم می شود. بدین باب درپی تمییز مقولات مزبور، مشاهدات عادی شهروندان، نظریات فلسفی را همچون بازیگران نالایقی استدلال می کند که تو گویی هر کسی توانایی ایفای چنین نقش و جایگاهی را دارد. لب کلام اینکه تنها وظیفه نظام های گفتاری برخاسته از نظریات فلسفی، صرفا نوعی مداخله دیالکتیکی و گفتاری بر وضعیت رایج است تا بدین وسیله فلسفه را نه به سان عاج نشینان سرخوش در کنج عزلت رها کند و نه در کسوت مبارزانی خیابانی از رسالت راستین خویش دور نگاه دارد. اما بهتر است فراموش نکنیم که فلسفه برای پایداری و قوام تمدنی ناسرکوبگر ضروری است و تنها بایستی در این مسیر، ترس از آشتی مقتول با قاضی را کنار گذاشت و با تزریق تاریخ واقعی آگاهی بر منازعات آگاهی خود تعمق گر، مقدمات همبودگی آینده را فراهم ساخت.

امید به تجربه فصلی که پس از پشت سر گذاشتن بدبینی های عادلانه و سخت گیری های متناوب مقتول، زمان رهایی از زوال تجربه خوش بینی های ارگانیک از قابلیت های تعمیم سیطره عمل گرایی منازعات شهروندان را نزدیک کند. هرچند بایستی پذیرفت که به قول آدورنو روزی عقلانیت ابزاری بر روشنگری چیره خواهد شد و بگمانم به دنبال طلوع چنین روزی، متن همزیستی قاضی با مقتول، تنها درپی بازنشستگی جناب قاضی توان آشکارگی خواهد داشت.

دسته: مقاله | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image