برگه‌ها

نوامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  
 
No Image
خوش آمديد!
چند شعر از دکتر بیژن باران پيوند ثابت

ستاره

آه، نازنین

حال زادروز توست.

محفل عاشقان

بیاد بردن توست.

ستاره گان در بالا-

فروزان و درخشان.

دیریست مرده اند-

برخی در دور زمان.

ولی هنوز نورشان

بجاست در غروب آسمان.

زیرا، ببین! چون عشق-

هرگز نمیرد فروغ ستارگان.

پرواز

هر از گاهی بخواب، کنم پرواز
از پنجره به آسمان باز
می‌پرم به‌دور آبی، بالای شهر، بی‌نیاز
فراز کیان ردیف چنار خیابان، خالی از تردد مردم آز

بر بامی فرود آیم، باز
کنار خرپشت، بین آنتن رادیو و اقاقیای طناز
با حجم عطر خوشه‌های سفید، پرنده و آواز
گریز ز غم حال، به‌یاد شاد کودکی، مسیر بادبادک فراز.

سار در خط مستقیم ز بام
به ایوان پرید، دانه به‌کام

یادم ز دورهای دور
خروس خون، سحر بلور
دختر کوه راهی مزرعه، کودکی بر کول صفور
از تماس شبنم بوته‌های گل محمدی، نوک گیوه نمور
در چلک، تل گل، چیده برای گلاب، جور

رنگین کمان

در گذر آرام جوی جاری یادها-

با غبار ساکت ایام دور

در رخوت خاطرات خمار

از ایقان کاذب ثنوی ما و نه آنها، بیزار.

نامرئی بلند، گرم ماوراء،آسیب مادون، برد موج کوتاه.

نیمرخ عظیم گنبد خیال، الماس مرئی میانی مطبوع اورنگ آسمانی:

سفید نور،  بازتاب ۷ رنگ-

بنفش زنبق پنجره تنهایی

کبود گستره دریایی

آبی آسمان تهی از افسانه های ازلی

سبز حجم برگهای استتار کوه عریانی

زرد شنهای نرم ساحلی

نارنجی منگوله های میوه تقویم باغ

قرمز غروب، ناپایداری داغ

سیاه شب پنهان، پشت کوه .

حرف

با تو حرف دارم

ای عزیز دور!

در شعله های سرخ داغ

ُلخت آتشین باغ

در سپیدی حریر زمهریر

در شکوفانی پرآب بهار

با تو به حرف آیم

ای غروب نارنجی افق

در دیوار کویر شب

با قالی نقش هندسی نور آبی و مجمر زعفران

در صداقت صبح شنگرفی

و عدل ظهر و همهمه ی بازار

زنی  با کودکی در تردد هشتی، دود کباب دکه ی نبشی

نسیم نرم عصر، تلنگری بر خوشه عطر اقاقیا

و شب، آه باز شب

در ایمن ناسوتی حضور تو

و مغناطیس زوج قطب مشهودت

جهاز آز، دروازه باز، تاز ساز راز ناز گاز

به حرف تو نیاز دارم

چون به هوای تازه، آب خنک، چهچه زردجامه، لمس نان تنوری، الوان میوه رسیده.

ای فراوانی شور و شعور،

حجم جور شنگرفی آتش دور،

لحظه ی نور و سرور، نغمه ی فرٌار چُگور.

وقتی با تو حرف زنم

دلم آرام گیرد

سرم مرام گیرد

خواهم دانست آنگاه حرفم را.

دسته: شعر | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image