برگه‌ها

آگوست 2020
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از جمال ذوالفقاری پيوند ثابت


من به تعداد زیادی خمیازه در باور سیگار
بلند نمی شوم از درد
و تو در خواب می مانی
طلوع اولین دیدارم را !
بلند شوم ، کهنه تر شوم
بروم لب بام هوس
سُر بخورم از لب رفتار خودم .
کسی چه می داند نخستین برگ افتاده از درخت ام
به صورت کدام خیابان بود و
بعد ها کود کدام گیاه و
اهل کدام گور ؟

خط نمودار توازن گیاه در بیابان بی رنگ به نظر می رسد
پس بلند شوم تو را بیدار کنم که چه بشود ؟!
بیشتر در من می خوابی و غلت می خوری به کدام پهلو در حرف های بی پهلویم
پهلو به پهلویم که بنشینی
تازه یاد دلم می افتم که زیر وزن توست
بتمرگم به مرگم کَم گُم نشده ام در راه های فرار و
بازگشت اصولی به خود !
واژه ای بی نصیب نماند از رگبار تف و خلطم
در گذر معلق خط های موازی بر هر کدام و کمی لیز
تیز می شوی به سویم پاره خطی رسم کنی بر صورتم در ابتدای زوالِ دستهات
و انتهای چشمم به سمت افق اشک می ریزد .
لعنت بر خاطره که در یاد آدم ،
دنیایی سینه پهلو می کند
در خواب
مرا می بینی ؟
آمده ام سُرفه کنم به تعداد لازم و
قاشق مربا خوری ام سال هاست بی مربا از حلق آویزان .
شکل سمبوسه‌های بی‌بوسه لبهات فرم نام مرا دارد و در سَمِّ بوسه های پی در پی حذف می شویم از رفتار
دست بردار از سرش مَرد !
تو در جایی ته ِ رویا
هر بار انگشت فرو می کنی در خوابم
روزنه ای باز می شود به سمت آفتابی که از آفتابه ها غروب کرده هر شب و
همیشه خیس است خوابم .
تازه ابتدای داستان است دخترک !
مترسک های زیادی دیده ام شبیه خودم
به انتهای یک آه عمیق
که هر کدام از هر دستشان تعدادی کلاغ
سرود آب هایی که بابا نداد
مشق می کنند و ترجیح می دهند عاشق باشند
چون سیاهند !
و مترسک سگ هراسیده ،
از میدان گیاه و تابش مستقیم نور
از شرقی ترین زاویه ی دیدار ماست
که بر ماست !
صبح ها توهم مطبوع به خورد حقیقت می دهی باغبان ؟
ساعت چند و نیم بامداد از تیزاب شب خسته بر می خیزم
تو را می بینم ساعت ها کنارم بودی و برهنه پشت کرده ای به تمامم !
سیگاری دم می کنم و
سفره ی زیر سیگاریِ از ته مانده های دیشب باز مانده آماده‌ی طبخ ،
بلند شو مرد !
این‌همه درد را کجای دل ات پنهان کرده بودی این همه سال ؟
خاک بر سرم
که تو را در رژیم مدام بوسه به تنبیه تن دادم
بی چاره من !
چند سال تمام به رفت و آمد تو عادت کرده بود
خب حیوانکی آدمکی گفته اند
هنــوز خــوابـی غــروب تمــاشـایم را ؟!



دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
حبیب گفته:

عنوان شعر اعتراض ۱ است

سپیده گفته:

سلام.مرسیییییییییییییییییییییی از شعر زیباتون.موقع خوندن با تمام وجودم لذت بردم.موفق باشین

مریم ذوالفقاری گفته:

سلام عالی بود من گریه کردم اعتراضی که سالها به سکوت در من به کینه ای بزگ تبدیل شد

Pari Sa گفته:

سرود آب هایی که بابا نداد
مشق می کنند و ترجیح می دهند عاشق باشند
چون سیاهند !
مــــرسی خیلی زیبا بود ♥

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image