برگه‌ها

سپتامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  
 
No Image
خوش آمديد!
بوای بچه ها / حمید رضا اکبری شروه پيوند ثابت


به کوه زده بود ، دشت لیراو را طی کرد تا خودش را  به گردنه لیراو کوه برساند بلکه یکی از آ نها را ببیند و سراغی از گمشده اش بگیر د . می گفتند طی این چند سالی که در خانه زایر دیده بودندش هیچ وقت پا هایش را از جوراب مشکی کلفت نخیدرنیاورده ، حتی وقتی گوسفندان را کنار مصب رودخانه با دریا ، برای نوشیدن آب می برده زیر سایه در خت های کًنار پا ها یش را با جوراب به خنکای شط می سپرده است .

روز ها یکی در میان ، به کوه می زد تا نزدیکی های غار که می رسید صدای ساز و دهلی را که درون غار  به پابود را می شنید . جلوتر که می رفت  صدا ها قطع می شد و داخل غار خسته،  روی تخته سنگی که بود ، می نشست و بلند صدامی کرد  :

– ها مونوم زایر بوای بچه !لا مسبا

– زایر ! ای همه به کوه نزن ، ترس داروم تونم از دس بدوم ها !

زایر انگار هیچ صدایی را نمی شنید ، چهره به صورت آفتاب خورده زن می داد و آهسته می گفت :

– مو خوم گپش کردوم ،تو دلم تش افتاده ، هیچی برا واگو نداروم !

زن تنها کاری که می توانست بکند ، لچک پولک دوزی شده اش را روی  قرص صورتش می گرفت و شانه ها  همسو باصدای هق هقش می لرزیدند .

– از دریه گرفتیش ، په راهت به کوهه چرا ؟

زایر مانده بود چه بگوید . روزی که از دریا گرفته بودش ، زن گفت :

– واخ ، ای بچه آدمیزاده ؟ مگه نمی بینی پاشو ! بسم اله …

بچه را دو دستی زایر به بغلش چسبانده بود و حرفی نمی زد . زن  تند سمت اتاقی رفت و رنگ پریده در حالی که ترس وجودش را می جوید با چاقوی ضامندار سمت مردش آمد . زایر تف دهانش را فروبرد . دستهایش رعشه داشت .

– ها ! چی میخوای بکنی  زن ؟

_ زحله له کردن یه موری هم نداروم  !

رو به زایر گفت .

اشک از گونه هایش می سرید تا روی لپ هایش که گل انداخته بودند . کسی انگار آرامش کرده باشدروی هشتی کناراتاقش پا سست کرد . زایر تعریف کرد از آب گرفته اش ، روی پاره تخته ای جامانده از قایقی سرگردان  در دریا  که صدای گریه اش حتی به آب موج می  انداخته است .

آسمان داشت می غرید و برقش را می ریخت توی غار .زایر فکر کرد از آبی های دریاست؛  اما نبود .

– موگپش کردوم ، انصاف نیس ، ای نحسی های وامرده !

چشمهایش را دوانده بود در تاریکی دخمه و فریاد زده بود :

وقتی می آ وردش سمت خانه، روی بچه را با پارچه ای سفید پو شانده بود ، اما صدای گریه اش هوا را خط می ا نداخت وبه گوشش سنگین می نشست .طرف نخلستانها راه اش را کج کرد و لا به لای نخل ها بچه را در گهواره دستهایش تکان داد  تا خورشید که نشست ، بچه خوابش برده بود . زایر خم زد و پیشانی اش را بوسید و از دل سیاهی راه به طرف خانه اش باز کرد. اهالی لیراو دشت  آن سال می گفتند صدای گریه بچه ای را در نخلستا نها شنیده اند، ولی کسی  چیزی ندیده است و بزرگ ولایت گفته بود تا گوسفندی قربانی کنند  تا اهالی دشت  عاقبت به خیر شوند .حتی نیمی از خرمای محصول نخاستان ها را هم به شهر بردند تا خیرات کنند .

باران گرفت و تمام تن زایر خیس شد . از سینه کش کوه  خودش را پایین می کشید و دشت را به سمت خانه اش  آمدچند روز مانده بود وهمراه خود  غضبی  سوغات ، در چهره داشت . مثل دیوانه ها به کوه  می زد و زن تنها می نالید ونمی توانست جلودارش باشد . مردم برایشان غذا می آوردند زایر راه دریا را گم کرده بود .

– زبو ! سی چن روز با یس بری بصره عبادان  پیش ننه ات !  خدا اینه برامون فرستاده حالا میخواد بچه انس یا جن باشه .

خارکها که خرما شدند  چند بار ،باز آمدند و بین اهالی لیراو دشت تا چند آبادی آنطرف تر که زایر را می شناختند ، پیچیدکه زایر در سالهای پیری اش بچه ای گیرش  آمده است . چند گاو نژدی را سر بریدند و  رقص شمشیرکردند و باد هم می رقصید لابلای دشداشه ها و لباسهای محلی شان وهمان سال  تابستان با شا دی مردم باران گرفت وزن ها کل می زدند  و مردها دهانی  بندری و گاهی احبک یا حبیبی می خوانند و جوان ترها هلل یوس ، هل یوسه  را بانی انبان می نواختند  و باران  می ریخت روی سر آبا دی که بین کوه و دریا انگاری از دل زمین سبز شده باشد رو به بیرون میان دریا و دشت .

زنش کنار لته درحیاط ، درانتظار ش به سیاهی پخش در فضا چشم داده بود . سایه ای تک  در تاریک روشنای کوچه روی  دیوار ها  می خزید . قول داده بود آخرین باری باشد، به کوه می زند . سیاهه که نزدیکش شد ، سمت زایر قدمهایش را  روی زمین کشید . حواسش به لچکش  که روی شانه اش افتاده بود ، نبود .موهای جو گندمی اش نما یان بود . چشمهای خیسش رابه  نگاه زایر گره زد؛ چسبید به زایر و بغضش ترکید در تمام خاطراتی که در ذهنش داشت

مرور می شد و زمزمه کرد :

– مو داغون شدوم !

– حالا دیگر تمام آبا دی ریختند بیرون و  می دانستند نه نر و نه مایه زایر گم وگور شده است _ مانند آبی که پاشیده   باشند  روی سبخ _ .


دسته: داستان | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image