برگه‌ها

می 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031
 
No Image
خوش آمديد!
نگاهی به رمان “این فرمون دست کیه؟” / نسترن خسروی پيوند ثابت

رمان این فرمون دست کیه ؟

فرهاد اکبر زاده

نشرنگیما

__________________________

“این فرمون دست کیه؟” اولین رمان چاپ شده فرهاد اکبرزاده، سوالی اساسی را مطرح می کند. در تمام طول رمان روان و کوتاه او تصاویری را می بینیم که به ظاهر ربطی به هم ندارند اما همان ها هستند که زندگی منزوی و آشوب زده شخصیت اول داستان را می سازند و حالتی دَورانی به کل رمان می دهد؛گویی که در طول رمان، زمان و اتفاقات جلو نمی روند، بلکه مانند دور زدن راوی در یک میدان تکرار می شوند و در هر بار تکرار شدن لایه ی جدیدی از افکار، حوادث و احساسات را نشان می دهند. افراد تفاوت روشنی با هم ندارند. به طوری که به آسانی می توان لیلا را با همسر راوی اشتباه گرفت یا یکی دانست. تفاوت بارز این دو نفر این است که لیلا با عدد ۶۵ نشانه دار شده که از دید راوی کیفیتی خاص به او می دهد. کیفیتی که اگر همسر راوی همان لیلا باشد، دیگر از دست داده است. به نظر می آید در دور باطلی که زندگی انسان های داستان در آن گیر کرده، می توان خود راوی را هم با دیگر شخصیت ها اشتباه گرفت. شباهت های غیر معمولی مثل علاقه مشترک راوی و پدر دوست دوران سربازی به سرپا شاشیدن، یا این حقیقت که مادر راوی هم پدرش را ترک کرده و مادربزرگ راوی با اشتباه گرفتن نوه با پسرش از او می خواهد که با همسرش آشتی کند و یا این که راوی را مثل پدربزرگش می داند. راوی را معمولا می توان در انتظار لیلا یا در پی او یافت. انگار که انتظار دارد بازگشت یا وجود لیلا چیز زیادی را در زندگی او تغییر دهد. این موضوع چیزی است که خواننده در سرتاسر رمان انتظار آن را می کشد: ایجاد تغییری در زندگی شبح وار راوی و نقش لیلا در ایجاد این تغییر؛ که در نهایت به دلایلی که بورس در آن نقش مهمی دارد، اتفاق نمی افتد. راوی مجنون وار در همه جا، از ساختمان بورس گرفته تا سالن سینما، به دنبال لیلای سرکشی می گردد که در مسیر عشق دوران کودکی و همسر خیانت کرده ای در نوسان است و شاید همین موضوع است که لیلا را لیلا کرده، نه لیلی. همسر راوی خالی را روی صورتش پررنگ می کند که یادآور نیاز به درآمدن به شکل یک معشوقه کلاسیک است؛ در واقع معشوقه ای فراواقعی. شاید مشکل اصلی همسر راوی این است که نمی تواند نیاز راوی به وجود یک خال طبیعی، یا بودن معشوقی فرازمینی را برآورده سازد. می توان این طور برداشت کرد که خود راوی هم بیش از یک اسم، یک عدد، یک خال و مشخصاتی مشابه این ها، اطلاعات دیگری در مورد لیلا ندارد و همین موضوع باعث می شود با وجود رنجی که از انتظار می کشد، دری را که لیلا می تواند پشت آن باشد با تمام توان بسته نگه می دارد و ترجیح می دهد با سایه ی لیلا یا با خیال او سر کند، مبادا که با دیدن واقعیت او همین را هم از دست بدهد.

در جایی از رمان می بینیم که او لک روی آینه را با خال لیلا روی صورت خودش اشتباه می گیرد. لیلا با ذهن و زندگی او یکی ست. اوست که لیلا را به وجود آورده، لیلا به نوعی خود اوست. آنیمای اوست، چرا که شخصیت اول رمان بیش از هر چیز یک روح است. روحی از جنس بوف کور که در آپارتمانی که پول برق آن را نداده با سایه ای تنها مانده است و نسخه های تلطیف شده زن اثیری، لیلا، را می توان مانند همسرش، لکاته، در خیابان ها و در پی خیانت یافت و همه شخصیت ها را خود راوی دانست که خودش را تمییز نمی دهد، چون به طور کلی در ذهن خود زندگی می کند. با این حال هیچ قضاوتی در مورد هیچ کدام از زنان داستان دیده نمی شود و خواننده می تواند دریابد که از دید ذهن مغشوش و ناسالم شخصیت اول داستان، همه چیز بیشتر مربوط به آن نیروی ناشناسی می شود فرمان را در دست دارد، تا خواست و اراده زنان بی وفا اما خواستنی داستان. بورس، یکی از مکان هایی ست که بارها به آن اشاره می شود و تفاوت آن با سالن سینما در این است که بورس در زندگی راوی محل شکست است. چرا که سهام او سقوط می کند و در انتهای داستان تلاش بسیاری می کند تا نگاه ها را از بورس منحرف کند تا همه به عددی با ارزشی معادل زندگی، یعنی ۶۵، شاید سال لیلا، توجه کنند. در مقابل، سینما به نوعی ادامه ذهن راوی ست. به تفکرات او شکل می دهد و زندگی بیرون را شبیه خانه تاریک و منزوی و ذهن متوهم او می کند و تصاویری از جنس تصاویر ذهنی راوی در اختیار او می گذارد و محیطی امن به نظر می آید. هر چند که ورود همزمان به هزار توی ذهن و هزارتوی فیلم در نهایت ملقمه ای از آب در می آید که راوی را به حال احتضار می اندازد. اشاره های بی شمار رمان، حسی از آشنایی زدایی در مورد مکان ها، افراد و اشیای مختلف را به خواننده تزریق می کند و او را در تعلیقی دائمی نگه می دارد.

این تعلیق و حس انتظار دردناکی که خواننده به صورت مرتب حس می کند تنها مختص او نیست، بلکه راوی هم در انتظاری خردکننده به سر می برد و به دنبال جواب سوالاتی مثل دلیل رفتن همسرش می گردد و به نظر می آید تنها راه رسیدن به جواب، اتفاق تکراری گشتن به دنبال یک قوطی کبریت و یا خریدن شمع است که همان هم بی نتیجه می ماند، چون بارها قصد انجام این کارها صحبت می شود تا عمل کردن به آن ها. فرمانی که از دست راوی خارج شده در لحظه لحظه رمان خود را به او تحمیل می کند. اتفاقاتی مثل برخورد بی وقفه پیرمرد داخل اتوبوس که همراه وفاداری برای او می شود را هم می توان به اراده ناشناسی که فرمان را در دست دارد نسبت داد. در وحله اول این طور به نظر می آید که عمدی در کار نیست اما این نکته که پای راوی خواب رفته و او سنگینی دستی را که روی قرار گرفته حس نمی کند، خواننده را به شک می اندازد. هرچند اشاره های جنسی در طول داستان آن چنان در لفافه های ظریفی پیچیده شده اند که نمی شود مطمئن بود که اشاره های جنسی هستند. به ویژه که اغلب وقتی اشاره ای به مواردی از این دست می شود، به سرعت از آن عبور می شود که البته کاملا قابل درک است. در نهایت راوی هم در مورد غیر عمدی بودن امور به اندازه ما در تردید به سر می برد. جریان سیال ذهن، ما را در موقعیتی هم طراز با شخصیت اول داستان قرار می دهد. ما هم چون او مرز بین واقعیت و خیال را نمی دانیم. این تکنیک اشارات بی شماری را در متن به وجود آورده که پیچیدگی های بسیاری را به آن تحمیل کرده است. نمادهای جنسی و شخصی بسیاری درمتن دیده می شود. تنوع تصاویر جذابیت زیادی به متن داده اما تعدد اشارات این سوال را در ذهن خواننده برمی انگیزد که آیا باید به دنبال یافتن معنایی پنهان بگردد که نمادها به متن می افزایند، یا این سرریز اشارات فقط به دلیل روبه رو کردن خواننده با دلیل قرار گرفتن شخصیت اول داستان در شرایط روانی خاص اوست. موضوعات، اشیاء و اتفاقاتی که آن چنان زندگی خصوصی و اجتماعی او را دربرگرفته که باعث آشفتگی او شده و فرمان را از دست او خارج کرده است.

در میان این نمادها، روابط اجتماعی, مشاغل و احساسات بشردوستانه ظاهری چنان مشکوک و سوررئال پیدا می کنند که خواننده را به این فکر می اندازد که شاید مسئله اصلی لیلا یا دغدغه هایی که بازار بورس یا مردی بلند قد با پلیور قرمز می تواند در زندگی یک نفر ایجاد کند نیست. بلکه فرمانی ست که قرار است در دست ما باشد اما در واقع نیست و هر آنچه که اتفاق می افتد در اثر این سوء تفاهم است که افراد داستان فکر می کنند که می توانند کسی یا چیزی را تحت اراده خود بگیرند. رمان “این فرمون دست کیه؟”، برخلاف تصوری که نام آن می تواند در ذهن هر کسی ایجاد کند، رمانی با اشارات سیاسی یا اجتماعی نیست، هرچند که می توان از درون ذهن آشوبزده قهرمان داستان موضوعاتی اجتماعی که زندگی او را به سمت شرایط موجود سوق داده، درک کرد. گشتن به دنبال یک نگاه فلسفی خاص هم احتمالا نمی تواند توضیح دهنده فضای حاکم بر رمان باشد. شاید بیش از هر چیز بتوان رمان را در دسته آثار ابسورد دسته بندی کرد.

طنز ملایم ،اما آزاردهنده، تکرار موضوعات و اتفاقات، گنگی صحبت های شخصیت ها که هر چه هست دیالوگ نیست، انزوا و بیهودگی شخصیت اصلی را می توان از دلایل این دسته بندی دانست. هر چند که اصراری در جای دادن متن در یک چارچوب خاص وجود ندارد، اما سرنوشت راوی نیز مانند دیگر شخصیت های آثار ابسورد سمت و سوی خاصی ندارد و اصلا در فضایی ابسورد سمت و سو معنایی ملموس ندارد و به نظر می رسد که در نهایت راوی برای خریدن سیگار، شمع و یا کبریت از زباله دان خانه اش یا آسایشگاه خارج شود و مانند پدر و پدربزرگش به سرنوشتی نامعلوم دچار شود.


دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image