برگه‌ها

اکتبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  
 
No Image
خوش آمديد!
در بابِ “چرا رسیدن” ام به “خواندیدنی”ها / مهرداد فلّاح پيوند ثابت

۱

“شعر پیشرو ” ، “شعر رادیکال” ، “شعر متفاوت ” ، “شعر دیگر” و … این نام ها که بارها در نوشته های از شعر  و درباره ی شعر این سال های ما تکرار شده ، چه می خواهد بگوید با ما ؟

آیا این میل به نام گذاری ، فقط به دوره ی ما منحصر می شود و این که شعر فارسی در یکی – دو دهه ی گذشته ، ماجراهای بسیاری را پشت سر گذاشته و درگیر مرز شکنی و نوجویی بوده ، زمینه ساز برآمدن این برچسب های متعدد بوده ؟ من می گویم آری و نه . دم و دنباله ی درازتری هم دارد این بازی .

مگر نه این که بیش از هزار سال پیش ، فرخی سیستانی چنین گفته  : سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر ! و از یادمان نمی رود که شعر امروز فارسی ، فرزند خلفِ ناخلف ترین شاعر ایرانی ، نیما یوشیج است .

من می گویم شعر خلاق ، یک فرآورده ی “گسسته – پیوسته” است . گسستگی دارد از آن چه پیش از آن بوده به نام شعر ؛ چراکه ظاهر و باطنش نو شده . پیوستگی دارد به شعری که از بطن آن سر برآورده . می گوید : تازه ام ! و این تازگی را در آینه ای اعلام می کند که همانا شعر مرسوم و به روال می شود خواندش . مقیاس این ادعا ، فرق بین “این” و “آن” است دیگر . تازه باید با کهنه سنجیده شود .

کهنگی در شعر البته از لونی دیگر است . شعر خوب ، کهنه هرگز نمی شود . کنار گذاشتنی نیست . پیر می شود ، ولی نمی میرد . در هنر هیچ اثری اثر دیگر را تصرف نمی کند . اما نمی شود که شعر امروز شبیه شعر دیروز باشد . قیافه عوض می کند شعر در هر دوره و سیاقَ ِ زیستنش هم جور دیگری می شود . این ها همه بدیهی ست . عجیب وقتی ست که ناگهان چنان ریخت غریبی به خود می گیرد شعر که در برخورد های اول ، به تردید می افتیم در شعر نامیدنش . این جاست که غوغا به پا می شود و شعر ما در دهه ای که پشت سر گذاشته ، از این غوغاها کم نداشته …

نونویسی به گمان من دلبخواهی نیست . نمی شود اراده کرد و یا خواب نما شد و کبوتری از آستینِ شعبده پر داد . هزار دست در کار است این جا . زمانه باید بخواهد و زندگی فرمان دهد . از کوزه ای که مولف ، همان تراود که در اوست و او گاهی که شاعر می شود ، تن هاست نه یک تن .

پیش خیلی آمده که شعر در دوره ای هیچ موجی ، توفانی به خود نگرفته . چرا ؟ آیا هرچه شاعر که در آن دوره ، نازا و سترون بوده ؟ آیا میل کسی به سویی نرفته اصلن که نو بخواهد ؟ من می گویم چرا  ، ولی همان “هزار دست” این جا بی کار بوده لابد که کارستانی پیش نیامده در شعر .

می لرزند برخی همیشه

برخی همیشه شلوغند

همیشه برخی بر می گردند

شیپور می گوید : مرز ها را برای شکستن کشیده اند … !

منی که این ها را می نویسد این جا ، خودش هم می داند که اهل خطر است در شعر . خطرگران خطه ی شعر ، هماره گرم شکستن مرزهایند . نرم نوشتاری و فرم دیداری شعر نو که شود ، لاجرم پای نام تازه پیش کشیده می شود . نام البته که قاب است و قاب هم هی … خوب که نیست . شعری که توی قاب برود ، درآوردنش از قاب ( نام ) مصیبت است . شاعر خلاق و خطر پذیر ، از قاب می گریزد .

عیب بزرگ منتقدان کله گنده ی دهه ی چهل ، این بود که شاعر را سیخ می زدند برای رسیدن به زبان خاص در شعر . شاعر صاحب سبک ، شکی نیست که زبان ساز و زبان باز است . زبان توی شعر چنین شاعری ، دهان است و شاعر از دهان ِ زبان است که فواره می زند . شکی نیست ! ولی چه سود که شاعران بزرگ پشت سر ، همه در دام خودشان افتادند . بیشر می گویم .

شاعر مگر آدم نیست  ؟

آدم مگر همیشه یک جور است ؟

من بیست ساله با من چهل ساله فرقی نمی کند ؟

باورم چنین است که شاعر در هردوره ی شعری اش ، اگر که سبک و زبان و بیانش عوض نشود ، مرده است . مثال دلخواهم در این زمینه ( گیرم که نقاش ) ، پابلو پیکاسو ست : هنرمندی چند سبکه و چند چهره !

طبیعی نیست که مهرداد فلاح ( مثلن ) ، امروز همان جور شعر بگوید که ده سال پیش . من می گویم اگر شاعر ، از این کتاب تا آن کتابش ، سبکش را نتواند نو کند ، دیگر شایسته ی این نیست که او را “پیشرو” یا متفاوت نویس یا رادیکال یا … بنامیم . کسی را که در جاپای دیروزش درجا می زند امروز ، چه گونه می شود “پیشرو” خواند ؟! شاعری را که زمانی “دیگرنویسی” می کرد و حالا دارد از دست خودش “رونویسی” می کند ، انصاف است که پرچمدار بخوانیم ؟! بگذریم از آن کسان که همان “تک سبک” شان را هم نتوانستند ثبت کنند و آن دیگر کسان که شعرشان هیچ جلا و جرقه ای ندارد و دادشان بلند : …  شاخ دارم به هوا !

و نکته ای دیگر : شدنی ست آیا نو شود چیزی ، قیافه اش ولی نو نشود ؟ می شود ؟

نام تازه اگر خواهی ، جان و جمال تازه بیاور شاعر !

۲

“کلاغ” که قارقارش را پَر از دهان من داد ، پَر به جایی کشیدم که “جا”یی نبود : به مغاکی که خودم !

بازی بامزه ی لحن ها و صدا ها و دهان ها در دارم دوباره کلاغ می شوم ، آن قدر جذبه داشت که تا همیشه ی یک شاعر را برای خودش بردارد . من یکی ولی اهل آشنا نیستم زیاد ! شعر را با مچ گیری اش بیشتر دوست دارم تا با ناز و نوازشش . همین که بر می گشتم به آشنا ، دلم برای غریبه غنج می زد . غریبه البته که ترس دارد و ترس البته که قند !

قند خواهی ِ من تمامی ندارد انگار !

برگشتم به خودم و از خودم در آمد با شاخ و دم و سمی که … داشتم خانه تکانی می کردم یا خانه خرابی ؟ نمی دانم  .

در کلاغ … شاید بیرونی تر و طنازتر بودم و اندککی ترش و تلخ شاید توی از خودم . این جا درونی تر و شاید هم … من یکی در شعر از خودم ، جاپایی از چهار دهان و یک نگاه می بینم . تو چی ؟

سویه های هستی شناسیک و تاکید بر چه و چه گونه و چرا و چه طور ، به ویژه در بخش دوم کتاب چهار دهان و … نمود زیر پوستی تری در از خودم دارد انگار . چند صدایی و مرکز گریزی و تخریب – ساختی که نخست در شعر بلند چهار دهان و یک نگاه اتفاق افتاد ، این جا نیز هست ، ولی آغشته به رعشه ها و تیک های عصبی !

در از خودم بود که معجزه ی برِش خور بودن زبان فارسی را دریافتم . برخی گزاره های این کتاب که قیافه ی یک گزاره ی نرمال را دارند ، خیلی آبزیرکاه تر از این که هستند ، هستند . دو – سه تا جمله جوری به هم گره خورده اند در یک جمله که آدم فقط می تواند همزاد کلاسیکش را در سعدی بجوید . در برخی شعر های همین کتاب بود که چشمم رو به دریچه ی تازه تری هم باز شد . ناگهانی ِ حضور کمانه ( پرانتز ) ها در نقش هایی نامعمول ، گزاره ها را چاق و چله تر می کرد و می شد با نخواندن کلمه یا جمله ی در کمانه ، گزاره ی مادر را به سویی دیگر برد . گاه این جمله های به ظاهر معترضه ، تاکید های طنز آمیزی داشتند و حتا در جاهایی می شد این ها را واژه ها و ادات عاطفی دانست …

باری !

دوست من در چه کاری ؟

شکاری ؟

من در دارم دوباره کلاغ می شوم ، از فعل ها در نقش پاشنه و پاگرد و مفصل سوء استفاده ها کرده ام که حاصلش گزاره هایی جوان ، پویا و پرحرکت و از لحاظ موسیقایی تند و تپنده است . این شیطانک زبانی ، در کتاب از خودم ، همتای دیگری پیدا کرد که می شود آن ها را یک دو قلوی ناقلای زبانی هم نامید . حذف های بی قرینه ی لفظی یا معنوی در آخر گزاره ها هم گاهی همان نقش را بازی می کند . این حذف ها ( من می گویم : حذف به قرینه ی مَنوَی ! ) سبب شده است کلماتی در جایگاه موسیقایی قافیه بنشیند که اصلن قیافه ی قافیه ندارد !

خب ، آقا کلاغه خیلی شلوغ کرد و این وسط ، یواشکی پنیر از خودم را قاپید و یک لقمه ی چپ کرد . نوش جانش ! قار قار کلاغ حرف ها برانگیخت در اهل شعر و وقتی نوبت از خودم شد ، چو افتاده بود که فلاح جذام دارد و هر که به شعرش بزند انگشت ، بو می گیرد دستش !

اما آن چه حالا در این کارها می بینید ، در کتاب بعدی ام ( اولین کارم در دهه ی هشتاد ) بریم هواخوری ریشه دارد . بریم هواخوری شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف . این جا علاوه بر کمانه ها ، فلش ها هم ( به ویژه در شعر ( ارگ م(جنو)ن ) در کار معنازایی اند . فلش ها گاه دم  و دنباله ی کمانه هاست و همان نقش را هم بر دوش می گیرد و گاه هادی نگاه خواننده  می شود به بندی دیگر از شعر . این دم را اگر بگیری ، می رسی به جایی ، جاهایی که نگو و نپرس !

خلاصه ، این طورها بود که دیدم ( و چه دیدنی ! ) می شود یک شعر نوشت و چند و چندین شعر برداشت ! نه مگر هر گزاره ی شعری ، فراروی از گزاره ی تک منظوره ی عادی ست ؟ و هر چه از تک به چند ، بیشتر شعریم ؟ پس هر امکانی که پای رسیدن ما را به “چند” ، توان تازه ای دهد ، خوش امکانی ست .

و اسبی که چارپاست ، دیدم که دارد هزارپا می شود انگار . و ترس برم داشت . ترس که برم داشت ، دیدم که قندآلوده ام تمام !

و “این رمیده” بَرم داشت یکسره . دیدم شعری مرا می سراید که نمی شناسمش اصلن .

هیجان آمد / هر چه کودکانه را برداشت / ریخت از سرسره ها پایین ! دیگر دیگری شده بودم . غریبه بودم همه ! فرم های زبان ساخته آمد به سراغم و سراغم را مگر از زبان بپرسید .

بپرسید !

ببینید !

بگویید !

بشنوید !

بخوانید !

خواندیدنی ام من !

۳

نام شاعر را اگر از پیشانی شعر برداریم ، چه می شود ؟ این صندلی در خور افتادن است ، نه نشستن ! مثل زیستن که پیامدی دارد ، شاعری کردن هم . انگار که نوشتن شعر کافی نیست . از شعر نویسی لازم . می نویسم ( نمی نویسم ) !

این کیست که می نویسد ؟ من ! من چیست  ها ؟

دروغ نیست اگر بگویم شعر نویسی ، “من” نویسی ست : منی که نام نیست ( جن یا هر چه ) . مهرداد فلاح دارد از چرایی و چه گونگی خواندیدنی هایش می نویسد ؟ نه گمانم . خواندیدنی هایی که چند تایی ش را این جا می بینید … نه ، می خوانید … نه ، می خوابینید … نه ، می بیخوانید ( می بینید ! محال است از شعر گفتن ) ، اول کاری که کرده ، نوشتن و ساختن یک مولف “دیگر” است که آن مولف دیگر ( مهرداد فلاح ) را به همان زادگاهش در دارم دوباره کلاغ می شوم دیپورت کرده انگار و یا به از خودم ؛ همان گونه که شعرهای کلاغ ، آن یکی مهرداد را به چهار دهان و یک نگاه . مولف دیگری هم هست که در بریم هواخوری ساخته شده و  همخونی بیشتری با این آخری دارد شاید . من این طور گمان می کنم . من کیست ها ؟

و خنده دار این که همه ی این ها یک نام دارند : مهرداد فلاح !

این دیگر چه جور اداره ی ثبت احوالی ست ؟

ثبت احوال که هیچ ، اداره ی ثبت نام هم نیست . چیست پس ؟

چه می دانم ؟!

حرف همین است لابد : چه می دانم ؟! ولی با ” چه می دانم ” و ” نمی دانم ” که کار پیش نمی رود . کدام کار ؟

دوم کاری که کرده این شعر ها ” پلکان شکنی ” ست . کلاسیک و نیمایی و سپید و حجم و موج و … همه روی پلکانی ایستاده بودند که وقتی خواننده می خواست بخوانَدشان ، چاره ای نداشت جز این که از پله ی اول به دوم و از دوم به سوم و … برود . راه و تعداد گام ها از پیش معین شده بود . این جا اول شعر و … آن جا آخر بود . اول و آخری ندارد “خواندیدنی” . دارد ؟

سه دیگر آن که صورت روایی در این شعرها طور عجیبی عوض شده انگار . انگاری در ژن این ها دست برده اند . سازمان ژنتیکی دیگری دارند . وقتی اول و آخری در بین نباشد ، روایت با کدام پا راه می رود ؟ نمی دانم ! یکی سر از دهان من ( من ؟ ) در می آورد همین حالا و می گوید : خوابیننده می تواند ( اگر که دلش خواست ) پلکانش را بیاورد این جا و به کارش بگیرد . جلوش در می آیم که : این جوری ولی سخت می شود کارش . چند پلکان نیاز دارد و با یک دست مگر چند پلکان می شود برداشت ها ؟ خلاصه این که این جا مختاریم ( مجبوریم ؟ ) همزمان به چند “زمان و “مکان” روایی گام بگذاریم . بگذاریم ؟ یکی در می آید از توی من می گوید : کوبیسم در شعر که شاخ و دم ندارد ! می گویم : کوبیسم که مال عهد بوق است رفیق !

چهارم این که گفته بودم و بودند انگار : یک شعر می نویسم و چند بر می دارم . چند می نویسد و یک بر می دارد . یک چند می نویسم و چندین یک بر می دارم . چندین و چند این جا ، جایی ، جای ها می سازند …

پنج این که “شما” در این شعر ها مولف است / اید .

شش …

هفت …

هشت …

نه … ده … قصه ی “ما ” به سر رسید / کلاغه به خونه ش نرسید !


دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
مینو شهرستانی گفته:

بی شک باز هم از مهرداد خواندیدنی تر می خوانم .

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image