برگه‌ها

آگوست 2020
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  
 
No Image
خوش آمديد!
تنهایی هدایت / امیرحسن چهل تن (بخش پایانی ) پيوند ثابت

درد هدایت ، این کاشف تیزبین تاریکی های درون ما تنها از کهنه پرستان نبود ، بلکه متجددینی که از نوع شین . پرتو نیز عاجزاز درک نبوغش را تخطئه ی او را پیش گرفته بودند . جنتی عطایی از قول شین . پرتو می نویسد : هدایت نسخه ی خطی بوف کور را به من داد که بخوانم . آن را خواندم و به او گفتم که خوشم نمی آید . شاید بدانید که من عاشق زیبایی و زندگی هستم واز هرچه نومیدکننده و گمراه کننده باشد بیزارم.
هدایت ناچار به دوستی می نویسد : همه ی درها بسته است ، خودم را نمی خواهم گول بزنم .

انجوی شیرازی می نویسد : « در همان سالهایی که هدایت با بی اعتنایی و حتی دشمنی هیأت حاکمه ی ایران روبه رو بود ، صدها نفرافراد بی هنرمدال علمی و فرهنگی گرفتند، چندین نفر که صلاحیت علمی نداشتند و حتی زبان نمی دانستند ، مأمورامور فرهنگی ما دراروپا بودند ، گناه هدایت فقط یک چیز بود : مناعت و بزرگ منشی .» تعبیر هدایت ازاوضاع و احوالش البته این است : « همه چیز این مملکت مال آدمهای به خصوصی است … نصیب ما این میان گند و کثافت و مسؤولیّت شد . مسؤولیّتش دیگر خیلی مضحک است .»
کار خفیف کردن نویسنده ی بزرگ ما به جایی رسیده بود که دکتر غنی ، حافظ شناس!، در یادداشت های روزانه اش او را ” آن پسره صادق هدایت ” می نامد . و تازه هدایت در اوج شهرت است که به دوستی می گوید : « همه اش مضحک است . اصل و پایه ندارد. آقای حجازی و دشتی خیلی بیشتر از من عزت و احترام دارند . »
نویسنده ی بزرگ ما در آخرین سال عمرش وقتی در دانشکده ی هنرهای زیبا کار می کرد ، اتاقی حتی مخصوص به خود نداشت ، در راهروی دانشکده پشت میزی می نشست و از بابت آن حقوق ناچیزی دریافت می کرد ، آن چنان که لحظه ی حقارت بار دریافت آن را دوستی چنین گزارش می دهد :« حرکات هدایت تند ولی منقبض بود و هنگام دریافت پول ، مثل کسی که بخواهد عمل خلافی انجام دهد ، یا به علتی نخواهد او را ببینند ، سینه اش را به پیش خان چسباند و اسکناس ها را هولکی توی کیف بغلی چرمیش چپاند .»
در نامه ای می نویسد : « اگر لوله هنگ دار مسجد آدیس آبابابودیم ، زندگی مان هزار مرتبه بهتر بود . »
او در جستجوی جهان امن تری بود ، جهانی مهربان تر ، صف طویل متوسط ها در همه عرصه ها ، از ادبیات گرفته تا سیاست ، هنر ، فرهنگ  …، اقتصاد…با پوزخندتحقیر از برابرش می گذشت و او با بیچارگی تماما اعلام کرد : … فقط روزها می گذرانم و هرشب … خودرا به خاک می سپارم و یک اخ وتف هم روی قبرم می اندازم . اما معجز دیگرم این است که صبح باز بلند می شوم و راه می افتم .
وفقط دو ماه قبل از مرگش به پدر می نویسد : « بسیارخسته و کسل هستم . تا ممکن است می خواهم عجالتأ گذشته ای که مرا به این به این کیفیت تحویل اروپا داده است ، فراموش کنم .» آیا فراموش کردن زندگی دهشت بار را فقط مرگ است که ممکن می کند؟
حالا دیگر نزدیک به نیم قرن از عمرش می گذرد . پیر پسری که تنها مأوای او در این جهان اتاقی در خانه ی پدری است و هنوز نمی داند شغلش چیست . فرزانه می گوید : یک روز غروب که در کافه کارفور سرمان به بازی شطرنج گرم بود، دو نفر کارآگاه وارد شدند و طبق آن زمان از تمام مشتریان ورقه ی هویت خواستند . ما سه نفرمحصل مقیم پاریس بودیم وبرگ اقامت خودمان را که روی آن قید شده بود ” محصل ” ارائه دادیم . هدایت گذرنامه اش را ازجیب درآورد. کارآگاه آن را بادقت بررسی  کرد و شغلش را پرسید. صورت هدایت سرخ شد. مدتی به ماسه نفرنگاه کرد و بعد مثل کسی که گناهی مرتکب شده باشد زیرلب گفت : « نویسنده » . بعد علت شرمندگیش را پرسیدم . هدایت گفت : من فقط برای خودم نویسنده ام ، وگرنه در پاسپورتم قید شده بود .
انگار سالها پیش ازآن هدایت از خودش دفاع می کند ، آنجا که می گوید : « کافکا ادعایی نداشته ، فقط می خواسته نویسنده باشد . »
احساس تلف شدگی و غبن در محیط نا امن و در میان آدمهای نااهل ، مایه ی آزاردائمی روح شکننده اوست . هدایت راجع به توپ مرواری ـ کتابی که در دست نوشتن داشت ـ به دوستی می گوید : هنوز کار دارد . فعلا ناقص است . شاید هم ناتمام ماند… مثل چیزهای دیگر .
دوستش می گوید : حیف است . هدایت پاسخ می دهد : خودما هم حیفیم !

او مثل همه ی نفرین شدگان جوامع پیرامونی ، سراسرعمرمیان نیروی گریز از مرکز و نیروی جذب به آن سرگردان ماند . کوشش طاقت فرسای هدایت برای ایجاد موازنه میان این دو نیرونزدیک به پنجاه سال او را زنده نگهداشت و وقتی نیروی گریز از مرکز به اوج خود رسید ، ازآنجا که هیچ مأمن دیگری در جهان برای خودنمی شناخت ، به زندگیش ، چیزی که آن را « یک جور محکومیت قی آلود در محیط گند بی شرم » می دانست ، پایان داد . اماپیش از آن گفته بود : « زندگی من همه اش حراج دایمی مادی و معنوی بوده ، حالا هم دستم به کلی خالی ست ، با وجود کبر سن برای زندگی به اندازه ی طفل شیرخواری مسلح نیستم .»

بین هدایت و کسی که امروز می نویسد ، دو سه نسلی فاصله هست ، اما هیچ کس چون او به ما نزدیک نیست ! *

—————————————

* چهل تن ، امیرحسن : ” تنهایی هدایت ” ، ماهنامه ی فرهنگی ، اجتماعی ، ادبی کارنامه ، شماره ی۳۴ ، اردیبهشت ۱۳۸۲، صص ۳۰ -۳۱ .

 

دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image