برگه‌ها

آگوست 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری ازآیسا حکمت پيوند ثابت

پدرم

در چشم هایم

جهانی را نقّاشی کرد

وقتی به دنیا آمدم

 پوست انداختم

خورشید رنگ ها را برد

باران شست

تازگی ها

بیشتر مرا نگاه می کند

و از دود سیگارش دخترانی بیرون می آیند

خجالتی

که در لهجه محلّی لباسم گم می شوند

خط هایی مهربان می کشد

ماهی های به خواب رفته در لب هایم را

به دریا می سپارد

میز کارش آنقدر وسیع است

که دریا

دامنم را خیس می  کند

و چشم هایم

در قلاب ماهیگیری نمی افتد

این روزها

کلمات در من می چرخند

ساعت را به سرگیجه می اندازند

جنین کوچکم را به سکسکه

جهان لا ل تر از همیشه

در من جوانه می زند

و رنگین کمان  دست هایم  را

دستبند می زند…

 

 

دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
محمد اسماعیل نژاد گفته:

سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم …
تبریک بابت شعر زیبای شما …درکش خیلی برای من زیبا بود
امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید.

ايمان گفته:

سلام این شعر مملو از عاطفه انسانی است تبلور اسطوره پدر در نزد دخترکان که چون غشای لایه های شعر را کنار بزنیم جز مرد کوچک شده درون زن شاعر و مولف شعر پیدا نمی کنیم
دخترک زبان شعر سعی می کرد پدر را در زاویه های متنوع شعر بشناسد در هر حال هنوز نمی دانم این پا یان بندی برای شعر مناسب بوده یا نه ولی بسیار رمانتیک بود لذت بردم

وحیده گفته:

سلام خیلی زیبا کلمات کنار هم قرار دادی
با آرزوی موفقیت برای شما

دانیال گفته:

از این همه احساسات می ترسم
مبادا زنده شوند آن همه خاطره های فراموش کرده ام در ذهن

محمد هاشم درودی گفته:

ذهن من از دستان پدرت جوانه زد…
و در هیاهوی آن همه بو د و نبود…
پدرت بود که با خطهایش…
به من آموخت که برخیزم باز….
آری او زیبا بود…
آری او زیبا هست…
پدرت در همه خطهایم جریانی ابدی خواهد داشت….

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image