برگه‌ها

سپتامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  
 
No Image
خوش آمديد!
لباس صورتی / آیسا حکمت پيوند ثابت

  

گوش هایش راتیز کرد، صدا از اتاق مشرف به آشپزخانه می آمد. به طرف اتاق رفت. در راباز کرد. کیانا تنها روی پتویی سفید خوابیده بود. لباسش پر از استفراغ بود و شیشه ی شیرش کناربالش افتاده بود. نشست. اورابغل کرد، بوسیدو لبا سش راعوض کرد.اشک هایش روی صورت کوچک و لطیفش چکید.درباز شد. زن همسایه در حالی که چادرش را جمع می کرد، وارد شد، رفت سر کمد، گلاب پاش قدیمی رابرداشت و رفت. دوباره کیانا رامحکم به سینه اش فشرد و بوسید.

ماشین باسرعت نورحرکت می کرد، آسمان روسری خاکستری سر کرده بود و بادی پنهان پیراهن راننده را تکان می داد. از لای در، بیرون را نگاه کرد. زنجیری از ماشین ها پشت سرشان حرکت می کردند. آلبو م را دوباره باز کرد، راننده ترمز زد و آلبوم ازدستش افتاد. نفسش گرفت،به سختی بلند شد و آن را برداشت، ورق زد، تازه از اتاق زایمان بیرون آمده بود.لباس صورتی اش بوی درد و جیغ می داد، لب هایش خشک شده و رنگش پریده بود، مثل گچ! چشم هایش را به آرامی باز کرد. اردلان بالای سرش ایستاده بود و او را نگاه می کرد.

ـ مبارک است خانم!

چشم هایش تارشد. اردلان دستش راگرفت و پرستارراصدازد.پرستار کیانا را به او داد و گفت:” سعی کن شیرت را بخورد.”

سینه هایش ورم کرده بود، تیر می کشید…به سختی به او شیر داد. کیانا سینه اش را می مکید و او احساس می کرد روی بلندترین قلّه ی دنیا ایستاده و از زلال ترین چشمه ها آب می خورد. نفس راحتی کشید. خستگی زایمان از تنش بیرون رفت.

 کیانا خوابیده بود. کم کم احساس سرما کرد. پرستارراصدا زد تا پتویی بیاورد. سرما وجودش راگرفته بود، شیرش یخ زده بود. دستش را بلند کرد تا کیانا را دوباره نوازش کند، توان نداشت. انگشت هایش خشک شده بود و چشم هایش دراو جا مانده بود.

ماشین از آخرین پیچ هم گذشت. هنوزآلبوم را تمام نکرده بود. آسمان کم کم روسری اش را باز می کرد و قطرات باران، شیشه ی ماشین را به گریه می انداخت. کیانا گرسنه بود و آن کارگر پیر نمی دانست چطور آرامش کند.چشم هایش سیاهی رفت، انگار کسی قلبش ر ا از سینه بیرون می آورد. آلبوم رابست و باانگشت به شیشه ی جلو زد. راننده صدایش را نشنید. دوباره به شیشه زد، صدای هق هق اش گوش جادّه را کر می کرد.

ـ خواهش می کنم نگه دار! خواهش می کنم…خواهش می کنم نگه دار! کیاناگرسنه است. شیر می خواهد…الآن وقت شیرش است، می فهمی؟ نگه دار! نگه دار…

راننده سیگاری روشن کرده بود و با موبایلش صحبت می کرد.نرده های سبز رنگ پریده  قبرستان آرام آرام دیده می شد .آمبولانس از میان جمعیّت عبورمی کرد و کارگرپیرروی حلوا دارچین می پاشید…

 

دسته: داستان | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
فاطمه هیات گفته:

ارتباط برقر ار کردم،همزادپنداری،و انتقال حس زایمان به طور
واقعی،گویا نویسنده تجربه کرده است .

از نویسنده تشکر می کنم.

مسلم صالحي گفته:

با سلام
کار جالبی بود. ارتبط هم خوب بر قرار میشه. از اون داستانهایی است که باید چند بار خونده بشه.شاید فقط استفاده از دیالوگ مسیر را کوتاه تر کنه که خواننده زودتر بفهمه
با سپاس

بابک حکمت گفته:

کیانا

کیانا

درد مشترکی ست.

مژگان رجبی گفته:

غم انگیز بود.جالب بود و قشنگ ولی پر از غم.
جملات هم فوق العاده زیبا.
تشبیه مثلا آسمان روسری خاکستری پوشیده و همچنین قطره های بارون جالب بود.

فرنگیس کردی گفته:

درود عزیزم
به نظر من کمی مبهم و دور از دسترس شده یعنی شما بایدبا کم کردن بعضی از اضافه گویی ها و اغراقها کار را زیباتر کنید مثلن شما برای وارد شدن به اتاق یک خط و نیم نوشتید یا اینکه برای غمگین بودن فضا از فضایی دستمالی شده استفاده کردید
دست شما درد نکند

آذر كتابي گفته:

دست بر قضا من وجود تشبیه هایی از دست روسری خاکستری و … را زیاد نمی پسندم. داستان مضمونی زیبا و اجرایی روان دارد. موفق باشید

بهرام حكمت گفته:

آشنا بود…

بهزادفر گفته:

برخلاف نظر دوستمان خانم کردی به نظرم اضافه ای وجود نداشت و با ایجازخواننده به داستان مرتبط می شد و من شدم.

موفق باشید.

فاطمه نخلی گفته:

سلام عزیزم.
خواندم و رنج بردم واقعا آن چه باید، انتقال می یابد . اما تصاویر شاعرانه در آن زیاد است که خیلی ضرورت ندارد ولی در کل زیبا بود . پاینده باشی…

شیما قربانی گفته:

با سلام و آرزوی موفقیت روزافزون
گوشه ای از رنج مادر را موقع زایمان منتقل کرد ولی واقعیت باز هم سخت تر است. بخاطر مادر بودنم ارتباط خوبی برقرار کردم و خودم را جای ان زن می دیدم.عشق مادری بسیار زیباست و مقدس.
موفق باشی عزیزم

farzad گفته:

besyar ziba ama mesle hamishe payanet ghamangize

محمد بابایی (نامی) گفته:

سلام
داستان زیبایی بود
ولی چرا اینجوری تموم شد
اخرش کاشکی . .
منو میشناسین؟
جلسه ی دکتر سید مهدی موسوی یادتونه؟
بغل دستیتون؟
نوجوون تازه کار
. . .
موفق و سربلند باشید
نامی

مرضیه باستان گفته:

با سلام و سپاس
متن زیبائی بود …
بطوری که خودم را در آن داستان بی نقش ندیدم … .
موفق و سر بلند باشید .

دانیال گفته:

افتادن آلبوم بسیار زیبا بود
فکر نمی کردم غیر از فیلم راهی برای نشون دادن این حس بد باشه!

عاطفه شجای گفته:

داستان پیچیده وزیبای بودکمی هم غمگین پایدار باشی

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image