برگه‌ها

آگوست 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از محمدرضا حاج رستم بیگلو پيوند ثابت

 

بگو : اجّی ، بگو از شانه هایم دربیاید پر!

بگو : مجّی ، مبدّل شو به یک پروانه و بپر !

بگو : پروانه پر! من می نشینم روی انگشتت

بگو : هر دانه انگشت از من از پروانه انگشتر

بگو: اجّی ، بگو صحرا شود بلوار رستاخیز!

در آن پروانه را دور سر آهو به رقص آور

بگو : مجّی، خیابان مؤذن را بیابان کن

_بیابان را که مه!_ البته که نه، دربیابان گر،

 به شوق هرچه خواهی یک قدم بردار ، می بینی:

دلت می گیرد از این همرهان سست ناباور

بگو اجّی و برف از پشت بام ابر پارو کن

بدم تا گر بگیرد خوشه ی انگور در ساغر

اگر گنجشک در حوضی بیفتد ناز شست حوض

فقط ای حوض نقاشی اگر فراشباشی ،پر!!!

دو کرباسک، دو رملک، دوبه دو خوابیده در ریمل

و زیر آن دو رمّالک در اسطرلاب یکدیگر

تو ازاین حرف ها سر درنیاوردی من از جادو

و هر دو از معمّایی ترین شب های شهریور

تو هم جادوگری، هم سرکتابی، هم ابوریحان

نگاهت کاشف الکل تر از رازی است در بستر

بیا وردی بخوان وفوت کن پشت خودت در راه

وطالع را بگردان سمت بعد از من کسی دیگر

مونا شاید خیابانی ترین شلوار و ژاکت پوش تر،اما

فقط بوی تو صدهابار جوی مولیانی تر

 

 

توجّه!!! گفت و گو با پرسوناژی سورئال… اما

حذر از این همه لیلاپریشی مرد خنیاگر

فروید از دسته ی جارو به جادوگر نظر دارد

هگل را خلع جارو بر نمی دارد نقاب از سر

کمرباریک نوستالژیک جادولهجه لب وا کن

بگو : اجیم، مجاریم موش از زیر تشک سر

اگر قیچی کند بال کلاغ اندیشه ی ابری

بگو: از اتفاق این تشک از قو، در متکّا پر

بگو : حاجی بیا این پرتقال از کوک خارج شد

بخوان وردی که راوی در نیاورد از دریدا سر

مرا شاعر کن از پروانه بودن سخت مأیوسم

مگر یک بار دیگر باهم از آغاز تا آخر

به تخم چشم جادو دسته جارو جای دارو کن

و داروخانه ها را پرکن ازابیات خشک وتر

عجب اجّی ومجّی های چشمت کار دستم داد

که پیش از لاترجّی آتشم را کرد خاکستر

اگر ورد غزل هایم اثر می کرد برگردی

خدای شعر می زد باطل السّحری براین دفتر

ودفتر داشت کم کم بسته می شد راه افتادی

و من می ریختم بر سنگفرش اینبار جدّیتر

دو آونگ ازدو پا در حال رفتن تا که هرساعت

دو ساعت کم کند ازعمرشاعر، مرگ یعنی این!!!

 

دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
غروب گفته:

خیلی زیبا بود
قابل تحسین و لطیف
امیدوارم اشعار دیگری از شما را بتوانم بخوانم
موفق باشید

محمدرضارستمبگلو گفته:

سلا م و خسته نباشی/ممنون از محبت و توجه تون خانم محسن زاده

آرمان گفته:

به به..
بگو : حاجی بیا این پرتقال از کوک خارج شد!!
شاهکاری مرد

الهام گفته:

مثل همیشه مارو به وجد آوردین استاد…

آوا گفته:

عالی بود

یوتاب گفته:

سلام ترجیح می دادم سکوت کنم اما نمی شه

عاشق شعرهات هستم .این یکی کمی از بقیه بیشتر چون تداعی کننده ی خیلی چیزها برام بود .عجب بازی های زبانی .عمق کلام .هدف های پشت هر سطر …. چی بگم ؟؟؟

آخرش معرکه بود .بی نقص می نویسی شاعر …

عجب اجّی ومجّی های چشمت کار دستم داد

که پیش از لاترجّی آتشم را کرد خاکستر

فرهاد زارع کوهی گفته:

درود. دو بار به دقت خوندیم(با دوستم) و …
نمی دونم چی بگم؟ راستش طولانیه
توی بیت اول طبق علامات نوشتاری این طور استنباط میشه که در مصرع اول من می خوام فرشته یا پروانه بشم و در مصراع دوم طرف مقابلم مبدل به پروانه می شود. وگرنه می تونست کل عبارت بعد از دو نقطه در گیومه قرار بگیره .این طوری بهتره چون من می پرم و توی بیت دوم می شینم روی انگشت “تو” و بعد برای اینکه بیان شما سلیس و سرراست تر بشه می شد یه جوری بگین مثلا از … من انگشت و از پروانه انگشتر یا ” بگو: از من (فقط / همین/ دو دست) انگشت و از پروانه انگشتر” . توی بیت سوم پروانه و آهو و بلوار رستاخیز! من احساس می کنم یه جورایی از هم پرتن. البته نمی خوام سخت گیری کنم یا مته به خشخاش بذارم ولی انتظار من و شاید خیلی از خواننده هارو برآورده نمی کنه چون بیشتر از اون که کلید بده برای آفریدن معنا، در بسته می سازه. بیت چهارم رو اصلن نفهمیدم مخصوصن اون “گر” رو! هرچند نیم نگاهی به شاملو و نامجو و اینا توش هس. ترکیب ” خیابان موذن” معلوم نیست برساخته ی ذهنی حاصل از دادوستدشاعر و شعره یا حواله به نمی دونم چی و کی و کجا؟! توی بیت پنجم هم همرهان سست عناصر رو شنیدیم اما سست ناباور اگه هم جایی باشه عمومیت نداره یعنی پانویس می خواد و اگه اشاره به شعری حرفی چیزی نیست کلمهئ ی همرهان دیگه چیه؟ بیت ششم خیلی خوبه. بیت هفتم ولی بسیار گنگ و عجیب. و ….
در کل این که وهم آلود و سیال بودن یه چیزه و ابهام غیرشعری یه چیز. ممنونم از شما و شعر خوبتون و اگه جسارتی کردم از روی دوستی و احترامه و نه حب و بغض و منیت .
پایدار باشید.

یوتاب گفته:

زیبااا بود .مثل همیشه

noshad گفته:

درود
آقای رستم بیگلو
خیلی شادم که در عرصه ی تکرار هجاهای مکرر چنین شعر های منسجم، زبان ساز، دارای فرم با دو خصیصه زبانی و موسیقایی به گ.شم می شنوم و وجودم را طنینی فرا می گیرد.
با سپاس
خوشحال می شوم که با شما در ارتباط باشم. چون بر روی مقاله در زمینه نقد شعر در شعر شاعران معاصر کار می کنم.
اگر ایمل یا تلفنتان را به من بدهید بسیار سپاس گزار خواهم بود.
دوست دار شما

ماندنا گفته:

زیبا و دل نشین…
مثل بقیه اشعارشون

توران گفته:

شعرهای شما هم مثل شعرهای آقای مهدی آتشکار عالیه

فخري گفته:

چقدر خوبه که اگه شاعرامون حق چاپ کتاباشونو ندارن در عوض میتونیم تو وبلاگها جدیدترین نوشته هاشونو بخونیم

فرشاد کرماجانی گفته:

یکی در این میانه از خلق بی شمار که
باد می کارند و طوفان درو میکنند
نبود و نیست ای من,
یکی زان سو که غرق در افترای مذاهب
شکسته نتواند شد,
یکی زین جهت که ببلعد خون پاک آزادی را
از پس شمشیر‌های اجتماع آغشته به ذبح,
نبود و نیست ,
عزیزانه تر آغوش کشیدگان دوزخ
دریافته اند انسان را گوئیا که بهت سقوط را مرتعش,
زان رو که به چرک نشستن را
دریافتی تازه داده اند به جهانیان.
ای منه من, منه هیچ, منه مردم گریز دود آشنا،
دریاب که تنها بدان گونه زیست باید
که اینان نخواهند, اینان برنجند
گر که مزد کودک تازیانه است و
پاسداشت تفاوت زنجیر.
گر که شعور سطرم را خودخواه بردگی شان
می خواهند و انزوای روحم را ز سستی ام
مجال اندیشه دهند,
نبود و نیست آنرا که شفاف و روشن
به انسجامش چنگ افکنم زیرا که
دایره‌ای بی انتها ز درد، هم ردیف ماندن شد,
راستی را ای من , چه سان
به بزرگواری همدیگر شدن از سر عشق,
چه رو به دستان یکدیگر فشردن از پس زخم التفاتت بود؟
جان به این رستن تلخ سپاردن را
به کدامین دلیل نا معلوم قانع شده‌ای؟
فغان که یکی درین میانه از خلق بی شمار
که فصل میبازند و عمر به بیهودگی می چینند
نبود و نخواهد بود که فریاد را
به اشتیاقی مشترک نشانی باشد.
بس که محتاط, بس که
دلرنج از ترس های تفته‌ی گرمازدگی
در بستر مرگ فراری بوده اند و
کوچه را مظهر روسپیان معنی کرده اند.
نبود و نیست، دریغا که دیر زمانی ست
در انسان دست و پا میزنم,
در همین نبود و نیست که
حیله‌ی بدکارگی زندگانی ست.
نه هیچ زمان نبوده‌ام آنسان که
می خواسته‌ام خویش. نبوده‌ام.

٭فرشاد کرماجانی٭

جلال گفته:

فقط بوی تو صدهابار جویمولیانی تر…
عالی بود

فرشاد کرماجانی گفته:

من قدم زده‌ام هربار به آرزوئی ازان دست
که هرگزش به مقصود چشم ندارد,
آرزوئی چونان که مردی , به هفت دروازه‌ی عشقی
که باورش دارد به مرگی خوف ,
میکوبد سر و پنجه میساید در انتظار پاسخی
و نفرتش هیچ از سر نمی دواند ,
آه ای مطرود همه عمر که
شهزاده‌ی محبوسی به تمنا و خویش به زمین کوفتن،
صبح زلالت را می ترکاند ز هم و مبهمت می سازد,
تaaو بدین خاطر به همه آنچه وصلشان صعب و پیچاپیچ
مینمود و لیک مقدس دست یاری طلب کرده
و به فریادی چاووش وار عشقشان را که
تعبیه در هر ذره‌ی خاکت بود برون رویاندی
کینانند هماره عظیم ترینان و به باشند ز عاجزترینان.
که آی شمایان که گرفتستید جان من
به اختیار خویش و می غرید بر سرم آنزمان کز
ماجرای ملعبه‌ی گنه وارم در بستری بوالهوسانه آگه شدید, اینک یاری ام داده گر که شغالی را
به درگاهتان نمیدارید ستم, کانجا شهزاده‌ی مرگ
بسوخته از ناتوانی خویش که من
در مرگ قدم زده‌ام همه وقت و خاموش
از وادی اش گذر کرده‌ام,
یاری ام دهید اما نه چونان که رگی متروک ز خون را
عمری به دوباره بخشیده , که من
به هیأت مرگی دردناک و عریان آمده‌ام تا
از دست‌ های پر پینه تان برهوتی سازم برتر ز هفت عالم, آمده‌ام تا از چشم های بی خوش لبریزتان
صاعقه‌ای آورم وجود از برای آن برهوت,
آمده‌ام تا ز لب‌های خاموش وارتان نعره ای باز گذارم
بر فرق آن صاعقه‌ام.
هیهات , ای هیهات که این برهوت را هنوزتان باز نشناخته اید ازان سپس که جانتان ز کف ستاندم ,
دردا, دردا که دیگر شما خفتگان چند
بدین پژواکم از صبح حساب مؤمن نخواهید شد,
من همچنان جگر می چلانم در پسین پشت
درواز‌ه های عشق که شما خموشان آنسو
گرفتار مرگی علیل گشته اید,
دیرا که پیغام داده بودم به مضمونی اینسان مشتعل
که بیاورده باور به مرگی اینچنین نزدیک
و آنکس که می زید بدین اشارت هولناکم رهاترین گردد,
به یاد آرید گر کاین بشارت را پذیرفتید،
دریغا که شما را پابند قیودی مضحک یافتم و
روز شیرینم به نقوش مکروه خاطرتان کنایتی شد تلخ
بر گرده‌ی اندیشه‌ام. و آنجا
این لکنت لغز گونه‌ی ایمان بر سرم آوار شد ,
و دانستم که مرگ را دیگر نمیدارید باور.
و خویش رفتم, آهسته, آهسته, مغموم و پرت ,
قدم نهادم بر پیکره اش و آسودم دمی فارغ ز آزادیتان,
که من در مرگ قدم زده‌ام همه وقت,
که من خود مرگم بدان سو برد که
جولانگاه بیم و نیستی ست .
آه ای شهزاده‌ی من , ای مرگ,
من تو را به تمامی مؤمن گشته‌ام ،
من تو را به تمامی در اعصار زمان جسته ام ،
من تو را به تمامی بایسته ی زیستنم دانسته ام،
من تو را به تمامی …
و شبی در همسایگی معشوقم ،
پستانت به دهان خواهم مرد.

٭فرشاد کرماجانی٭

مهتاب گفته:

گاهی واژه ها برای بیان احساس حقیرن…از این کار وباقی کارهای واپسین تانگو در مهتاب بسیار لذت بردم

آرزو رضایی گفته:

بعد خواندن و شنیدن شعرهای جناب رستمبگلو فقط می شود سکوت کرد؛ اگر مرد میدان حرف زدن می شناسید لطفن به ما هم معرفی کنید…

مریم شچاعی گفته:

سلام .از فرزادبهارا شعارتان را شنده بودم . عالی بود . فوق العاده
بی نظیرید بی نظیر

مریم گفته:

woooooooooooooooow
بسیار زیبااااااااااااااااااااااااااااااااا
فوق العاده بود…
@};-
حس مشترک ..

سمیه گفته:

با سلام دستتون درد نکنه خیلی شعر زیبایی بود ممنون میخواستم ازتون اجازه بگیرم دخترم این شعرو بخونه توی کلاسای مشاعره خیلی خوشش اومده ممنون

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image