برگه‌ها

سپتامبر 2017
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  
 
No Image
خوش آمديد!
لطفاً مزاحم نشوید و یادداشتی از سالار عبدی پيوند ثابت

32h_hasti

 

لطفا  مزاحم  نشوید !

هستی آقامجیدی ( چهارده  ساله )

 

_____________________________________

 

 

      همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد؛ آن قدر سریع که حتی نمی توانم بگویم چه اتفاقی مرا تا دم در این اتاق کشانده است . من نشسته ام روی صندلی یکی مانده به آخر از سمت راست . توی مطب یک دکتر؛ دکتر روانشناس؛ یک خانم دکتر روانشناس .  پدر و مادرم  با  فاصله ی سه صندلی از من نشسته ا ند. نمی توانم بگویـم چیزی که مرا تا  این جا رسانده خودم نبوده ام . شاید اگر این ماجرا را زود تر تمام می کردم الان این  جا نبودم .

     من درست رو به روی میز منشی نشسته ام ؛ زن نسبتا جوانی که هر وقت نگاهش می کنم ، لبخند می زند ؛ لبخندی که بیش تر حس می کنم یک لبخند زورکی است . توی چهره ا ش دقیق می شوم . حس می کنم از چیزی نا راحت است . سرم را می چر خا نم . دوست ندارم به پدر و مادرم نگاه کنم . به در اتاق دکتر نگاه می کنم . بالای در اسمش را نوشته اند : مریم  جاودان . نقطه ی حرف آخر اسمش کمرنگ تر از بقیه ی حرف ها دیده می شود . چشم ها یم را روی دیوار می چر خا نم . سعی دارم خودم را سرگرم کنم . با  همه ی این ها  نمی دانم چرا هنوز هم دوست دارم مبارزه را ادا مه دهم ، اما شاید بهتر باشد که تسلیم شوم؛ به هر حال  این بازی را هم نمی توانم به این را حتی ها  تمام کنم . نباید ترسو و بزدل باشم .

        در مطب باز  می شود . یک خانم جوان بیرون می آید. هنوز یک نفرجلوتر از من است. منشی به زن و مردی که آن سوی مطب نشسته ا ند، اشاره می کند که نو بتشا ن شده است. زن و مرد از جا بلند می شوند. زن  به سمت من می آید. بعد دست پسر چهار پنج ساله ای را که در صندلی کنار من نشسته می گیرد و هر سه داخل اتاق می شوند. مطب خا لی تر از قبل به نظر می رسد. منشی  دستش را روی پیشانی اش می گذارد و فشار می دهد. حس می کنم  سرش درد می کند . دستش را درون  کیفش  می برد و یک بسته قرص در می آورد. لبخند می زنم از این که درست حدس زده ام ، احساس پیروزی می کنم ، اما بعد یک آن لبخند م را می خورم . به جز من و پدر و مادرم ، یک مرد میانسال هم  در مطب نشسته است . منشی  لیوان آب را سر می کشد . نگاهش می کنم . این بار لبخند نمی زند .  یواشکی به پدرو مادرم  نگاه می کنم . آرام حرف می زنند. نمی توانـم  بفهمم که چه می گویند .  هر چه بیش تر  نگاهشان می کنم ، کنجکاوی ام  بیش تر می شود. سرم را می چر خا نم  و به ساعت  رو به رویم خیره می شوم . نیم ساعتی می شود که آن زن و مرد  داخل رفته اند .  حوصله ام سر رفته . دلم می خواهد هر چه زود تر از این مصیبت خلاص  شوم . هر چه  بیش تر  به ساعت نگاه می کنم  ، ترس بیش تری تمام و جو دم را فرا می گیرد . حس می کنم . توی جبهه ی جنگ ایستاده ام .  و آدم ها ی ا طرا فم همگی در جبهه ی مقابل ، رو به رویم ایستاده اند .  به خودم بد و بیراه می گویم .کا ش زودتر این بازی را تمام کرده  بودم . آرام سرم را می چرخا نم و به ما درم  خیره می شوم .  لبخند می زند . از این جور  لبخندها ی مصنوعی  بدم می آید . در اتا ق باز می شود . آرام بر می خیزم . مادرم دستش را به طر فم دراز می کند.دستم را پس می کشم . می گویم : «من بچه نیستم .»

  پدرم آرام به مادرم چیزی می گوید . خودم را سر زنش می کنم . کاش دست ما درم را گرفته بودم .

      چند ثانیه بیش تر طول نمی کشد . حالا من  و پدر و مادرم روی صندلی سیاه چرمی اتاق نشسته ایم . رو به روی من  خانم مریم جاودان نشسته است ؛ همان روانشناس . از آنی که فکر می کردم جوان تر است . سنش را حدس می زنم . زیــر لب می گویم ، سی  و پنج . لبخندی روی صورت جاودان می درخشد . لبخندش را باور دارم .  چند دقیقه ای می شود که وارد اتاق شده ایم اما حتی یک کلمه هم رد و بدل نشده . به ساعت  مچی ام نگاه می کنم . جاودان  با خودکار توی دستش با زی می کند . بعد  با خود کار سه بار روی میز ضربه می زند . خود کار را کنار می  گذارد و در یک حر کت حساب شده از جایش بلند می شود و در صندلی چر می سفیدی که رو به روی  ما  به صورت کج  قرار گرفته است ، می نشیند . خونسردی در چشم ها یش مو ج می زند . بالاخره حرف می زند : « خب اسمت چیه  دخترم ؟ »

   حس می کنم صدایش برایم آشناست . به سوا لش اهمیت نمی دهم . با ید را هی پیدا کنم ، که پدر و ما درم از اتاق بیرون  بروند  اما چه را هی ؟ جاودان سوا لش را دو باره می پرسد ، اما این بار لحنش مهر بان تر به نظر می رسد . 

   ـ نگفتی اسمت چیه ؟

   باز هم سکوت می کنم . کاش جوابش را بدهم ، اما نمی توانم .

   پدرم می گوید : «خب  بگو دخترم ، اسمت رو به خانم دکتر بگو . »

    باز هم سکوت . به خودم گوشزد می کنم ، اگر جواب ندهی عواقبـش هم پای خودت است . پدرم  بار دیگر حرف ها یش را تکرار می کند . عصبانی می شود . می گوید : « نکنه زبونتو موش خورده که حر ف نمی زنی . »

    ما درم  چیزی به او می گوید . پدرم آرام می شود و سعی می کند خودش را کنترل کند  . قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر می خورد  .

     جا ودان لبخند می زند .  می گوید :« آقای  کرامت ممکنه خواهش کنم من و دخترتون رو تنها بذارید . »

      لبخند می زنم . احساس پیروزی می کنم . پدر و مادرم  از اتاق بیرون  می روند . حالا من ماندم و خانم جاودان .

     روانشناس کمی خودش را  به من نزدیک تر می کند .  می گوید : « حالا می توانیم  با هم راحت تر حرف بزنیم . اول بگو ببینم اسمت چیه  ؟» 

      ـ مهتاب .

      ـ خب ، مهتاب خانم چند سالته ؟

       شک دارم . بین  یازده و دوازده   شک دارم . دو ما هی می شود که دوازده ساله شده ام .  اما نمی خواهم خیلی بزرگ به نظر برسم .  

     می گویم :« تقریبا دوازده سالمه .»

     لبخند می زند . می گوید :« منم سی و چهار سا لمه .» 

     سنش را تقریبا درست حدس زده بودم . به قیافه ی مهر با نش  خیره می شوم .

     می گوید :« خب یه کم از خودت بگو .»

     می خواهم همه چیز را یک جا برایش تعریف کنم . اما نمی توانم . زبانم قفل شده است . لبخند جا و دان کم کم دارد عصبی ام می کند . به پشتی صندلی تکیه می دهد .  می گوید :

«خب ، پس بذار اول من بگم . من مریم جاودانم .توی یک خا نوا ده ی شش نفره بزرگ شدم . دو تا خواهر و یک برادر دارم . راستی ، ببینم  تو چی ؟ چند تا خواهر و برادر داری  ؟ »

      از این  که با من مثل بچه ها رفتار می کند ، خوشم می آید . اما اگر به همین روال ادامه دهد ، مطمئنم  که   از کوره در خواهم رفت . نمی دانم پرسیدن این سوال ها از من به راستی چه کمکی به او می کند .  باید منتظر واکنشش بمانم . سوالش را جواب می دهم . می گویم  : « من یک خوا هر دارم . »

     با لحن  مهربانی می گوید :« جدی ؟ »

    متقابلا لبخند می زنم . به این فکر می کنم که اگر خواهر کوچکم برای جدا کردن اتاقش از من ،  پایش را توی یک کفش نمی کرد ، من الان این جا نبودم . اما تقصیر خودم هم  است . اگر لجبــازی نمی کردم ، یا دست کم این داستــان را زود تر فیصله می دادم ، همه چیز الان تمام شده بود . 

       جاودان ، باز از خودش حرف می زند . به حرف هایش گوش نمی دهم . از دست خودم کلافه ام . چرا همه چیزرا نمی گویم وخلاص…؟ چرا نمی گویم .کسی از درونم  فریاد می زند : « شاید هم باور کرده ای که افسردگی داری ؟ »   توی این فکرها  هستم که یک دفعه جاودان از سر جایش بلند می شودو به جای اولش بر می گردد و به کاغذ ها یی که روی میزش است ، خیره می شود .

    حس می کنم . پدر و مادرم همه چیز را در باره ی من برای او توضیح داده اند . و او آن ها را روی  این کاغذ ها نوشته است .  باید مطمئن شوم .  جاودان مدام با کاغذ های روی میزش بازی می کندو گاهی با خود کار قرمز زیر بعضی جمله ها خط می کشد . هم زمان ، حرف هم می زند و سوا ل ها یی می پرسد که هیچ ربطی به ماجرای ما ندارد . می خواهم همه چیز را به او بگویم  اما چگونه به او اعتماد کنم  .  باید بفهمم که روی آن کاغذ  ها  چه چیزی نوشته شده . احساس تشنگی می کنم . می گویم : «می شه یک لیوان آب به من بدید ؟ »

      ـ آره ، حتما . الان می گم منشی بیا ره …

     با خودم فکر می کنم  این بهترین فرصت است . می گویم : «می شه تو برام بیاری ؟ »

     سکوت می کند و در چشم هایم خیره می شود .نمی دانم چرا به جای شما به او گفتم تو .

حس می کنم ، اشتباه کردم . چند ثانیه بیش تر طول نمی کشد . جا ودان از سر جایش بلند می شود و در حالی که  لبخند زنان به سمت در اتاق می رود ، می گوید : «الان برات میارم .» 

    در پشت سر او بسته می شود . مطمئنم که  چند دقیقه ای را حتما با پدر و مادرم صحبت خواهد کرد . به خودم می گویم ، بهترین فرصت است که بلند شوی و ببینی روی آن کا غذ ها چه نوشته شده است . از سر جایم بلند می شوم .  اما نمی دانم چرا پاهایم  به  زمین چسبیده است . یک آن  می نشینم . شایـد نبایـد این کا ر را  بکنـم .  شاید آن کاغذ ها کا ملا شخصی باشد و به من هیچ ربطی نداشته باشد . دوباره بلند می شوم . می نشینم . از دست خودم کلافه می شوم .

     چرا هیچ  چیز  درست پیش نمی رود ؟ چند دقیقه ای می شود که خانم جــاودان از اتاق بیرون رفته است . من ، اما ، همچنان روی صندلی نشسته ام . هنوز هم به کاغذ ها شک دارم . اگر بروم سر میزش و او یک آن سر برسد ، چه ؟ نه منطقی نیست که این کا ر را بکنم .

     در اتاق باز می شود. جاودان با لیوان بزرگ پر از آب به سمتم می آید. کاش بلند شده بودم و کاغذ ها را دیده بودم . خم می شود و لیوان آب را به طر فم می گیرد . لیــوان  را از دستش می گیرم . لبخند می زنم . نمی دانم  چرا حس می کنم تشنگی ام کا ملا بر طرف شده است .  به خاطر بزرگی لیوان به خودم  غر می زنم  . اما چاره ای جز خوردن  آب ندارم . تا حد امکان می نوشم . لیوان را روی میـز می گذارم . هنـوز نصف آبش با قی مانـده . به قیـافه ی متحیر  جاودان خیره می شوم .  نمی دانم چرا می ترسم . لیوان را دوباره بر می دارم و بقیه ی ا ش  را  به آرا می سر می کشم . جاودان عینک دورگردنش را روی چشمش می گذارد و می گوید :  « می خواهم یک سوال از تو بپرسم اما می خواهم خوب فکر کنی و بعد جواب بدهی ؛ باشه؟ »

      از لحن جدی ا ش تعجب می کنم  . سرم را  به نشانه ی رضایت تکان می دهم .  این بار جدی تر از قبل ادا مه می دهد :

       ـ ببینم اگه تو  قرار با شه فقط سه ماه دیگر زنده باشی ، دوست داری  دیگران این را به تو بگویند ، یا نه ؟

       از سوا لش می ترسم . عقب می کشم . رنگم می پرد . نکند وا قعا قرار است تنها سه ماه دیگر زنده باشم .  نفس عمیقی می کشم . صدایم می لرزد . باید آرامش خودم را حفظ کنم . می گویم : «چرا ؟ چطور مگه ؟»

     این بار لبخند نمی زند . می گوید : « فکر کن یک بیماری سخت گرفته ای ؛ مثلا سرطان. حس می کنم یک آن تمام دنیا روی سرم خراب می شود .  چشم  هایم سیا هی می رود .  به خودم می گویم : « نه مهتاب او فقط یک سوال پرسید . گفت ، مثلا …  کسی نگفته تو سرطان داری و قرار است سه ماه دیگر بمیری …  حرف ها یم  تأثیر ی روی حال و روزم نمی گذارد . یک آن می پذیرم که سرطان دارم .  جاودان عینک روی چشمش را صاف می کند . بعد با صدای بلند  تری نسبت به قبل سوا لش را تکرار می کند : 

      ـ دوست داری دیگر ان به تو بگویند ، یا نه ؟… یعنی می خواهم بدانم تو  ترجیح می دهی بدانی که سرطان داری ، یا نه ؟….

      ز با نم بند آمده. به سوا لش فکر می کنـم . پاسخ سوال ، یک آن از برابـر چشم هایم رد می شود . خودم را با سرطا ن تصور می کنم . نه معلوم است که نمی خواهم بدا نم . حس می کنم سوال را جواب داده ام .صدایی شبیه به صدای خانم جاودان توی ذهنم می گوید :«چرا؟ » و من توی ذهنم پاسخ می دهم : « دوست ندارم هر روز با فکر مرگ زندگی کنم . » از فکر که بیرون می آیم ، جاودان روی همان صندلی سفید  نشسته است . جا می خورم . متوجه جا به جا شدنش نشدم .   این بار لبخند می زند . اما  لبخند ش را با ور ندارم . یک چراغ  قوه در دست دارد  . آن را روشن می کند و مقابل چشم ها یم  می گیرد . نورش آزارم می دهد . از جا بر می خیزم . می گوید : « آرام باش … بشین . »

      لحنش دوباره مثل  گذشته مهربان شده است . می نشینم . سوا لش را دو باره می پرسد .  جواب سوا لش را می دانم ، اما تنها می گویم : « نمی دانم . »

      ـ دروغ  شیرین یا حقیقت تلخ ؟

جمله اش ذهنم را در گیر می کند .دلم می خواهد با صدای بلند فریاد بکشم . می خواهم جیغ بکشم که  کسی از توی ذهنم می گوید :« تو  افسرده نیستی . این چند روز هم تنها نقش یک آدم افسرده را بازی می کردی . تو یک  انسان سالمی . یک نفس عمیق بکش . »  نفس می کشم . حس می کنم حالم بهتر است می گویم : «دروغ شیرین »

       چشم هایم را می بندم  و باز می کنم . جو اتاق حسابی آزارم می دهد . شاید بهتر باشد، حقیقت را بگویم. اما نمی توانم این کار را بکنم . نمی توا نم به او اطمینان کنم . اگر همه چیز را کف دست پدر و مادرم بگذارد  ، چه ؟ آن  وقت چه کنـم ؟ کسی از توی ذهنـم می گوید : « هر اشتبا هی یک تا وا نی دارد . » به حرفش فکر می کنم . حق با اوست . من اشتباه کردم .  کاش همه چیز یک خواب بود ! کا ش می شد  از خوا ب بیدار شوم ! دوباره همان صدا  توی ذهنم می گوید :  « زندگی که خواب نیست .. » به خودم بد و بیراه می گویم . حوصله ی کل کل با او ، یعنی با خودم را ندارم . باید  همه چیز را  بگویم . چشم هایم را می بندم  و روزی را تصور می کنم  که به اصرار خوا هرم اتاقمان را جدا کردیم . خوب یادم می آید ، ده روز پیش بـود . اول نشستم و گریـه کردم . همـان صدای توی ذهنـم می پرسـد : « فقط ، چون دوست نداشتی اتاقت جدا باشد گریه کردی ؟ »  توی ذهنم جواب می دهم : « حالا که فکر می کنم گریه ام هم  از سر لجبازی بود ؛ یک لجبازی بچه گا نه …»  و باز فکر می کنم : « اما من که بچه نیستم .» اصلا حواسم به جاودان نیست . حتی نگاهش هم نمی کنم . دوباره همان افکار به سراغم می آیــد . همان روز بــود که رو به روی آیینه ی  اتاق جدیـدم ایستادم  و بد ترین و اشتباه ترین و زشت ترین تصمیـم عمـرم را گرفتم ؛ تصمیمی کـه مرا کشانـد به این جا ؛ به همین اتاق .  صدا ی توی ذهنم می گوید : « پس حالا پشیما نی ؟ » می گویم :« آره، خیلی پشیمانم . » می گوید :  « تو که پشیما نی ، چرا همان روز های اول ، این داستان را فیصــله ندادی ؟ کسی هم فکر نمی کرد که تو از قصد ،  خودت را افسرده نشـان دادی . » به سوالش فکر می کنم . می خوا هم برای این سوال جوابی پیدا کنم ، که سوال جا ودان  رشته ی افکارم را پاره می کند . سرم را به طرفش بر می گردانم .  می گویم : «چی گفتید ؟»

    ـ گفتم : « نمی خوا ی برام تعریف کنی ؟»

    از سوالش می ترسم . می گو یم :« چیو  تعریف کنم ؟»

    لبخند می زند. از لبخندش می ترسم . از سر جایش بلند می شود . حس می کنم ، ترس را توی چشم هایم می بیند . دوباره سر جا یش می نشیند .  همچنان لبخند  می زند .  به خودم می گویم : « نترس .»  

    جاودان کمی صندلی اش را جا به جا می کند و می گوید :  « خب چه طوره برام از  تابلوی سر در اتاقت بگی؟ چهارشنبه بود، درسته ؟ چهارشنبه بود که نصبش کردی سر در اتاقت؟ چی روش نوشته بودی ؟ آهان ، یادم  اومد . نوشته بودی ، لطفا مزاحم نشوید … چه طوره برام  از اون روز بگی .. ممکنه ؟ »

     چشم هایش را با التماس به چشم هایم می دوزد . می دانستم که پدر و مادرم همه چیز را برایش تعریف کرده اند .  به خودم می گویم : « این بهترین فرصت است . بهترین فرصتی است که ممکن بود گیرم بیاید. بهتر است همه چیز را برایش بگویم ، اما زبان در دها نم نمی چرخد؛ حتی یک کلمه هم نمی توا نم بگویم . به تابلوی  سر در اتا قم فکر می کنم . به جمله ی روی آن .  با خودم می گویم : « این اشتباه ترین کارم بود . برای این که افسرده تر به نظر بیـا یم ، روی یک مقوای سفید با ماژیک سیاه نوشتم ، لطفا مزا حم نشوید . مادرم خا نه نبود ؛ خوا هرم را برده بود کلاس . بهترین فرصت بود که نصبش کنم  سر در اتا قم . بعد روی تختم نشستم .       اول خواستم بروم و تابلو را بکنم . هنوز فرصت داشتم . مادرم هنوز بر نگشته بود . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد .اما راضی نشدم تابلورا بردارم . در عوض به خودم قول دادم که اگر وا قعا بیست و چها ر سا عت ، اصلا  با من کا ری نداشته باشند ، تمام جریان را تمام کنم .  اما  این طور نشد . مادرم ، به محض دیدن تابلو ، در اتاقم را باز کرد . همان طور که همیشه  عصبا نی می شد ، جلو آمد . ترسیده بودم . روبه رویش ایستادم . باید افسرده به نظر می رسیدم. وگر نه نقشه ام لو می رفت . شروع کرد به گفتن تمام حرف هایی  که در آن هفته  با یـد می گفت  و نگفته بود . خیلی عصبا نی شده بود . دلم نمی خواست این طور شود . مادرم هر لحظه بیش تر عصبا نی می شد ، اما من نمی توانستم حرف بزنم . کاش همان موقع چیزی گفته بودم ! »

     مادرم که حسابی عصبا نی شده بود ، گفت : « هر طور که راحتی . اصلا تا آخرعمر افسرده بمان . به این تابلو ها هم احتیا جی نیست . »  بعد همان جا  تابلو را  پاره کرد و از اتاق بیرون رفت . و من زدم زیر گریه و دوباره تصمیم اشتباه دیگری گرفتم .

      جـاودان به صورتم نگاه می کنـد . منتظر جواب است . از افکـارم بیرون می آیـم . نگاهش می کنم . می گوید : « خب شاید دوست داری از جای دیگری شروع کنیم .  می شه بگی برای چی بعد از پاره شدن تابلو  سی و چهـار سا عت چیزی نخـوردی ؟ » با خودم  فکر می کنم  ، دیگر کا فی است . جو اتاق آزارم می دهد . به خودم می گویم : « با ید همه  چیز را بگویی .» جواب خودم را می دهم : « نمی توانم ، دست خودم نیست .» صدای توی ذهنم می گوید : « چرا  با خودت می جنگی ؟» جواب ذهنم  را می دهم  : « من خیلی بد بختم . » ، اما  این  بار با صدای بلند .  جاودان نگاهم می کند . می گوید : «چی ؟ »

      بغض می کنم  و می گویم : « اصلا هیچ آدمی توی دنیا به اندازه ی من بد بخت نیست .»  

     نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازد و می گوید : « که این طور ! می تو نی از اتاق بری بیرون . »

     از اتاق بیرون می روم . روی صنـدلی می نشینم . مـادرم به سمتم می آید . هنـوز  به من نرسیده است ، که پدرم صدایش می کند و بعد هر دو دا خل مطب می شوند .

 

***

        پنج دقیقه ، ده دقیقه … پانزده دقیقه … نه بیست و پنج دقیقه ،  نه بیش تر است ، چهل دقیقه ، شاید هم یک سا عت ، درست نمی دانــم . هر چه هست ، خیلی وقت است که پدر  و مادرم داخل اتاق مریم جا ودان شده اند . به خودم بد و بیراه می گویم : « هر چه سرت بیاید ، حقت است . خودت خواستی . خوت باعث شدی . »  اشکی از گوشه ی چشمم سر می خورد . با پشت دست . اشکم را پاک می کنم . با خودم  می گویم ، پس چرا آن قدر طول کشید . چرا بیرون  نمی آیند . 

     منشی با تلفن صحبت می کند ؛ می خندد . احساس می کنم که چه قدرخوشبخت است . اما من  چه ؟ من که حتی نمی توانم  به موقع حرفم را بزنم ، کجام شبیه خوشبخت هاست ؟  ذهنم جوا بی نمی دهـد . چشم هایم را می بنـدم . می شمـارم . تا صد که می شمارم ، چشم هایم را باز می کنم و دوباره می بندم . دوباره از یک شروع می کنم .  این بار  به پنجاه و شش که می رسم ، در اتاق باز می شود . نا خود آگاه چشم هایم را باز می می کنم . پدر و مادرم  از اتاق بیرون می آیند . حس می کنم ما درم گریه کرده است و پدرم قیا فه ی در هم و  نگرا نی دارد . شاید هم کمی ناراحت است . می ترسم . جاودان پشت سر آن ها بیرون می آید . از روی صندلی بلند می شوم . سر جا یم می ایستم . جا ودان اما لبخند  همیشگی اش را دارد . مادرم به نزدیکم می آید . می خوا هد دستش را به طرفم بگیرد . اما  قبل از آن که  دستش را بگیرم  پشیمان می شود و دستش را عقب می کشد . از خودم بدم می آید .

      پدرم می گوید : «خانم دکتر مطمئنید که  لا زمه؟ »

      ـ بله آقای کرامت . خیلی هم لازمه . 

      همراه پدرو ما درم  از مطب بیـرون می آییم و سـوار ما شین  نقره ای رنگمان می شویم . ما شین راه می افتد . هیچ کس هیچ چیز نمی گوید . من تنها به این فکر می کنم . که منظور پدرم از پرسیدن آن سوال  چه بوده است  و به این فکر می کنم ،  که چرا خانم دکتر در جواب پدرم گفت ، بعله ؛ معلو مه که لازمه . به لحن جدی اش ، به لبخندش فکر می کنم .گه گا هی هم  به سا عت ما شین  نگاه می کنم . ما شین  بالاخره می ایستد . پدرم پیا ده می شود . بعد در سمت مرا باز می کند و می گوید : « پیاده شو دخترم . »

      نمی دانم چرا ، اما از ماشین پیاده می شوم . هیچ شباهتی به خیابان خودمان ندارد . حس می کنم . تا به حال به این خیابان نیا مده ام . پدرم به سمت رو به رو حرکت می کند .

      می گوید : « بیا .»

      رو به رویم تابلوی بزرگی است ، که روی آن نوشته شده است :  « بیما رستان روا نی م . الف.» مثل گچ سفید می شوم . پدرم بر می گردد . نگا هم می کند. به سمتم می آید . دستم را می گیرد . تکان نمی خورم . دستم را می کشد .

       می گویم : « کجا می ریم ؟ »

       به تابلو بیمارستان اشاره می کند . بعد دستم را می کشد . زورم نمی رسد . دنبا لش را ه می افتم .

     می گویم : « وا سه چی می ریم ؟»

     ـ خب لازمه .

     به آخرین  جمله ی خانم دکتر فکر می کنم . رنگم می پرد . وارد بیمارستان می شویم . از را هرو باریکی می گذریم . را هرو ، سراسر به اتاق هایی باز می شود که هرکدام پر است از آدم هایی که لباس بنفش بلندی به تن دارند. گه گا هی هم در میانشان پرستارهایی با لباس سفید  دیده  می شوند . دراتاق شماره هشت  پرستاری به زور به یکی از آن آدم ها  غذا می دهد . در اتاق  شماره ده ، یکی از آن بنفش ها به من خیـره می شـود و شکلـک در می آورد و در  اتاق شماره شانزده  چند بنفش مثل بچه ها دارند با هم  بازی می کنند. اما آن ها که بچه نیستند .   می ترسم . گوشه ی چشمم پر از اشک می شود . دلم برای  آدم ها ی بنفش می سوزد .          

   جلوی پذیرش می ایستیم .پدرم جلو می رود و با زن سفیدپوش پشت میز صحبت می کند . حرف هایشان را نمی شنوم .  پدرم  از کنارم رد می شود . می خوا هم کنارش بروم . زن سفید پوش دست مرا می گیرد . پدرم هر لحظه از من دور تر می شود .

     زن می گوید:« بیا .» 

     کسی توی ذهنم می گوید : « خودت مقصری . »

     زن دستم را می کشد و مرا به اتاق شماره بیست می برد . اتاق خا لی است . زن می گوید : « تو می تونی این جا بمونی . می تونی با بچه ها هم با زی کنی .»

     به لباس های بنفشی که  با چوب لبا سی  زنگ زده اش روی تخت افتاده خیره می شـوم . خودم را  در آن لبـاس تصور می کنم . وحشت  می کنم  از  اتاق بیرون می روم . می خوا هم فرار کنم . زن دستم را می گیرد .  می گوید : « چه طوره  با بچه ها آشنا  بشی ؟»

     بعد مرا به اتاق کنا ری می برد. یکی یکی اسم آن آدم های  بنفش  را  می گوید . بعد اسم مرا به آن ها می گوید . یکی از آن بنفش ها  به سمتم می آید . دستم را محکم می گیرد . می ترسم . مشت آن یکی دستش را باز می کند . به نظرم سنش زیاد است .

    می گوید : « نگاه کن .»

     ـ  چیو نگاه کنم ؟

     ـ  می دونی من سه تا کلا غ دارم . نگاه کن .

     به مشت خالی اش  خیره می  شوم .  چیزی نمی گویم . دستم را محکم تر می گیرد .

     ـ تو کلاغ ها را دوست ندا ری ؟  

     دستم را فشار می دهد . درد می گیرد. دو باره می گوید :« تو کلا غ ها را دوست نداری ؟» می ترسم . می گویم : « چرا ، چرا ، دوست دارم .. من کلاغ ها رو دوست دارم. »

     مثل بچه ها می خندد . دستـم را ول می کنـــد . احسـاس می کنم چه قدر دلم برایش می سوزد . بایـد فرار کنم . چنـد بنفش دیگر  به طرفم می آیند . حس می کنم . سرم گیج می رود . 

زن می گوید : «  توی اتاق شما ره بیست  تا دو روز پیش یه دختر جوون بود ، که افسر دگی داشت . اما حالا خا لیه . تو می تونی اون جا بمونی .»

 صدایش توی ذهنم می پیچد . چند بنفش دورم را گرفته اند . هر کدام چیزی می گویند . از حرف هایشان سر در نمی  آورم . جیغ می کشم . بنفش ها   عقب می روند . 

     می گویم :« اما من که افسرده نیستم . »

     زن متعجب نگا هم می کند . صدایم را بلند تر می کنـم .  داد می زنم . می گویم : « من که افسرده نیستم .  در حالی که جیغ می کشم .  از اتاق بیرون می روم و  به سمت در خروج می دوم .  بر می گردم .زن دنبالم نمی آید . هیچ یک از پرستار ها جلوی فرارم را نمی گیرند . با خودم می گویم : «حتما دلشان قرص است که راه فراری ندارم . » به این فکر می کنم  که حتما نگهبان دم در جلو یم را می گیـرد . همچنان می دوم . وارد حیـا ط می شوم . از کنـار نگهبان می گذرم . جلویم را  نمی گیرد . دلم می خوا هد به هیچ چیز فکر نکنم . ما شینمان همچنان همان جای قبلی اش است . درش را باز میکنم . می نشینم . نفس عمیقی می کشم . از توی آیینه ی جلوی ماشین پدرو مادرم را می بینم .  هر دو لبخند می زنند  . با خودم فکر می کنم شاید همه ی این ها یک نقشه بوده است . اما به خودم می گویم ، مهم نیست .  دیگه مهم نیست . ما شین راه می افتد . کسی چیزی نمی گوید . اما احساس می کنم . لبخند پدر و مادرم را این بار وا قعا  باور دارم . احساس خوشبختی  عجیبی دارم . حس می کنم این لحظه بهترین لحظه ی زندگی  من است .  همیشه فکر می کردم .  در بهترین لحظه ها باید از ته دل بخندم . اما من تنها لبخند می زنم . به لبخندم توی شیشه ی ماشین خیره می شوم . با خودم فکر می کنم ، چه کسی گفته  ارزش لبخند  از ته دل کم تر از خنده ی  از ته دل است . این که مهم نیست ؛ مهم این است که از ته دل با شد ؛ همین . وارد کو چه ی خودمان می شویم . و من  همچنان به لبخندم در قاب شیشه ی ماشین خیره شده ام . 

یادداشتی از سالار عبدی در مورد داستان لطفاً مزاحم نشوید 

 

کلیّت داستان ، از زبان دختر بچّۀ دوازده ساله ایست (( دقیقا هم سن و سال نویسنده )) که درگیر یک مشکل ، یا بهتر است بگویم سوء تفاهمی کودکانه گشته است که همین مشکل ، پای او را به دکتر و روانپزشک و تیمارستان باز می کند و در آخر نیز همه چیز ختم به خیر می گردد و به خانه بر می گردد.  و این کل داستانی ست که خواننده آن را از زبان و بیان راوی می شنود و به پایان می رساند..

       زبان روایت ، زبانی ست شفاف و گویا و روراست که از یک ذهن کنج کاو و جزئی نگر تراوش می کند که همه چیز را زیر ذره بین نکته سنجی خود دارد و حتی حرکات و سکنات منشی مطب و حرف زدن های یواشکی پدر و مادرش و علائم و نوشته های در و دیوار را به خوبی رصد می کند و خواننده را با خود در متن داستان می کشاند و می برد و از یک روش ایجاد حسّاسیت ویژه در خواننده با همین متد ساده و شفاف بهره می برد که از نویسنده ای به این سن و سال ، مطلوب و پسندیده است و شاید نقطۀ قوت هستی در این داستان ، همین ظرافت دید و حسّاسیت پروری و ترغیب و تشویق زیرپوستی مخاطب است که منجر به موفقیت نسبی این داستان گشته است.

       نکتۀ جالب توجه دیگر در این داستان ، پیش فرض هایی ست که راوی مطرح می کند و شاید برای خواننده ، پارادوکسی که حاصل تراوشات ذهنی راوی از یک سوی ، و رفتار ضعیف و ناتوان ایشان از دیگر سوی به وجود می آورد ، نوعی جذابیت خاص ایجاد می کند و این نوع پارادوکسیکالیته سازی در هنر و ادبیات ، امروزه و در هنر پست مدرن ، نقطۀ امتیاز و التزام ویژه ای ست که هر چند هستی در ابتدای راه نوشتنش و در سن پایینش ، این مهم را نتوانسته آن گونه که باید و شاید بپروراند و شاید در برخی موارد ضعف در ایجاد این رابطۀ معکوس ، حوصلۀ خواننده را نیز سر ببرد که از یک سوی با کودکی که دارای ذهنیتی خلّاق و کنج کاو هست ، و از دیگر سوی با کودکی که حتی جرات و قدرت ابراز حرف های ساده اش را نیز ندارد و به خاطر همین ضعف در رفتار و گفتار ، کار خود و پدر و مادرش را به دکتر و بیمارستان کشانده است ، طرف می شود و این کش و قوس پارادوکسی ، بیشتر به سود داستان تمام می شود تا به زیان آن.

       از سوی دیگر ، برای جبران این ضعف و خلل در شخصیت خود ، راوی نقش فکورانه و کارگشایی به دکتر روانپزشک می دهد که وی را در موقعیت بد و طاقت فرسای آخر خطی قرار بدهد تا بدین وسیله ، بر ترس ها و ضعف های خود چیره گردد و مقداری از بی باکی و جرات درونی اش را برون سپاری کند و بدین وسیله ماجرا و مشکل ایجاد شده مختوم به خیر گردد و البته باید توجه داشت که تمام نقش های یک داستان را نویسندۀ آن داستان خلق می کند و به نمایش می گذارد و من خلق چنین فضایی را با چنین رویکرد چالشی ، برای هستی ، نقطۀ عطف موفقیت می دانم که نوید این را می دهد تا بتواند در سال های بعدی نویسندگی اش ، به خلق و ایجاد فضا هایی چند بعدی در لایه های برون متنی نائل گردد که رگه هایی از این رویکرد را در این داستان کودکانه به وضوح دیدم و شاید دوستان من در جشنواره نیز با لحاظ کردن همین پارامتر ، تصمیم به انتخاب این اثر گرفته باشند.

        و اما نکتۀ پایانی در این خصوص ، زاویۀ دید راوی ست که رنگ آمیزی و تنوع خاصی در دید را به نمایش می گذارد و از ریزترین مسائل پیرامونی خود نیز فرو گذار نمی کند و این توجه بیش از حدش به اطراف نیز بر جذابیت های این اثر افزوده است. پس هستی هم در کاراکتر سازی اش موفق بوده است و هم در پرورش و توصیف ریز بینانۀ کنش ها و واکنش هایی که در این صحنه پردازی ها ، ساخته و پرداخته است ، از عهده بر آمده است مخصوصا شخصیت خانم دکتر را خوب پرداخت کرده است و همین طور کش و قوس هایی که با خود و در خود دارد نیز حائز اهمیت است.

      برای هستی عزیز آرزوی فردا هایی پر بار تر دارم و در فرصت های پیش رو ، مفصّل تر در خصوص این اثر از من خواهید خواند .

دسته: داستان, نقد و نظر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
سارا گفته:

سلام قصه قشنگی بود اما من نفهمیدم شخصیت داستان چرا خودشو به افسردگی زده فقط سر موضوع جدا شدن اتاق خودش و خواهرش یعنی؟ولی در کل قشنگ بود ممنون دوست خوبم موفق باشی

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image