برگه‌ها

اکتبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  
 
No Image
خوش آمديد!
نقدی بر رباعی شکسته، اثرحسن نیکو فرید/ دکترسالار عبدی پيوند ثابت

1417285317184

رقص واژه ها ، نام مجموعه شعری است که حسن نیکوفرید  سروده است و این مجموعه شعر که  ” رباعی شکسته ” نیز نام گرفته است؛ در قطع رقعی هفتاد و پنج  صفحه ای متشکّل ازنود ونه  رباعی شکسته به کوشش انتشارات نصیرا و بابک اباذری به چاپ رسیده است و مقدّمه ای کوتاه از جناب هوشنگ چالنگی بر آن نگاشته شده است که اولین نشانه و علامت توفیق نسبی و خاص بودنش را به رخ خوانندۀ حساس می کشد که در این وانفسای شاعرانگی و هنر که به دنبال شعر و هنر خوب ، به هر جایی سرک می کشد تا بلکه بتواند آنچه در پی یافتن اش است را بیابد و بخواند و هنوز اندکی امیدوار باشد به وجود و وفور شعر خوب ، هنر خوب و شاعران خوب سرایی که هستند و می سرایند هر چند در خفا و اقلیّت!!

     بگذریم! و امّا در خصوص شعر کوتاه و رغبت و کشش مردم به شعر کوتاه – حال در هر قالب و شمایلی – قبلا صحبت های زیادی از بنده شنیده اید و هنوز هم بر این باورم که آینده از آن شعر کوتاه است و مردم بنا به دلایلی که برخی را در ذیل متذکّر می شوم ، علاقۀ زیادی به شعر کوتاه – که رباعی نیز از آن قماش است – ، نشان داده و خواهند داد.

     در یادداشتی بر شعر کوتاه ایران و جهان که شاید خوانده باشید نیز بیان کرده ام که شعر کوتاه  هم در ایران و هم در جهان ، چنان شاخۀ سترگ و گسترده ای دارد که نمی توان و نه می توان به سادگی و کم توجهی از کنار آن رد شد. دوستی می گوید دیگر انسان ها چون دوران طلایی کلاسیک ، کشش، حوصله و جاذبۀ هنرهای مدّت دار و وقت گیر را ندارند و من نیز این را قبول دارم ، اما این از جانب من نمی تواند به هیچ وجه دلیلی باشد برای رد هیچ هنری در هر قالب ، شکل ، فرم  و محتوایی که هست و می خواهد باشد! چه بسا با خوانش قصیده ای مطنطن از خاقانی بزرگ ، روزها و هفته ها سخت با خود و در خود گریسته ام و قطعه ای از انوری ابیوردی – ولو در چندین بیت – مدّت ها به تشویق و تأییدم  واداشته است ، یا این که هر شب اگر شاهنامه یا مثنوی را مرور نکنم ، یکی در دلم با من قهر می کند و هنگام خواب راه نفسم را می بندد و همانند طفلی گرسنه غذا مطالبه می کند!

        پس شعر کوتاه – حال با هر نام ، عنوان ، شکل و شمایلی که می خواهد به خود بگیرد –  قصد ندارد تا اختتامیۀ سایر هنروری های شعری را – اگرچه بلند و طولانی – بگیرد، بلکه از همان اول ، دوشادوش و پایاپای سایر شاعرانگی ها در حرکت و هم راهی بوده است. بله ! شعر کوتاه از ابتدای تاریخ مکتوب ادبیات پارسی ، حضوری ریشه ای داشته است و شاعران و سخنوران ، چه در قالب های منظومی چون رباعی ، تک بیتی ، دو بیتی ، خسروانی و … چه کلمات قصار و آهنگین به این مهم التفات داشته اند و از آن غفلت ننموده اند؛ اگر چه من ، هر شعر بلند را نیز ترکیبی از چندین شعر کوتاه می دانم که هم در کانسپت پرداختی اش و هم فرم و شکل بیرونی ، زنجیره ای به هم پیوسته را ترتیب و تشکیل داده است.

     امّا از واقعیّت مهمّ معاصر بودن و به تبع آن مدرن بودن  که باعث و بانی فرآیند های مهم و کارگشایی در حوزه های هنر و ادبیّات نیز شده است نباید غافل بود. می دانید که هم اکنون حدود هزار و صد و اندی سال از تاریخ شعر مکتوبمان می گذرد و اگر ما بخواهیم این مدّت را در دو دورۀ زمانی هزار ساله بررسی کنیم ، در آغاز هزارۀ دوم شعر پارسی که با نیما آغاز شده است ، فرهنگ ما از هر حیث دچار تحوّلات اساسی گشته است  و این تغییرات را در کل ّشاخه ها  و از جمله شعر هم طلب کرده است که در نهایت کفّۀ ترازو به کوتاهی شعر نسبت به هم آلانش هم سنگین تر گشته است! البتّه آقای دکتر سید مهدی زرقانی ، استاد گرامی ، هم در کتاب ارزشمندش ، چشم انداز شعر معاصر ، به تفصیل در این باب سخن گفته است و من گذرا به چند نکته در این باب اشاره می کنم:

         مهم ترین وجهۀ آغاز هزارۀ دوم ، در آوانگارد و سنّت شکنی که در تمام مظاهر اجتماعی نمود و تبلور یافته است ، نهفته است. این جرأت سنّت شکنی از سیاست شروع شده و به هنر و ادبیّات تسرّی می یابد. قوالب غیر قابل تغییر انگاشته شدۀ شعر پارسی ، دست خوش تغییر و تحوّل می شوند . نیما در شعر با جسارت توأم با آگاهی و دانش این مهم را رقم می زند  و… همین طور دیدگاه ها در مورد موضوعات مهمّی، چون : عشق ، زن ، زندگی و … دچار نوسان می شود و زن ، از موجودی پرده نشین و مستوره  – به حکم ازلی  این گونه پنداشته شده اش – و مرد از جای گاه یوسف بازاری اش بیرون می آیند و کارکردهای به روزتر متناسب با زندگی های تازۀ خود می یابند. همین طور روابط کلّی تر نیز از مرید و مراد ی، شبان رمگی و بالا – پایینی به کیفیّت انتقادپذیری و پاسخ گویی تغییر شکل می یابد . ذهنیت شرقی و مطلق اندیش انسان که پدیده ها را سیاه سیاه یا سپید سپید می دیده ، در می یابد که این وضعیت منجر به افراط و تفریط شونده به نفع هیچ کسی نیست و به عدم تعادل و توسط می انجامد، پس پدیده ها و انسان رنگ خاکستری به خود می گیرند و زاویۀ دید از تجویزگرایی به توصیف گرایی تغییر می کند. همین موضوع است که در هنر پست مدرن امروز دو گزینۀ تطوّر و نسبیت را اصل قرار داده است و هر غیر قابل تغییر و ثباتی را رد می کند!

       گفتم که نیما سنّت شعر کلاسیک را هم در محتوا و هم در قالب شکست و به عبارتی ارکان اساسی شعر کلاسیک را تابع و مقیّد شعر کرد نه بالعکس! فروغ نیز به عنوان یک سنّت شکن فرهنگی ، پایه های سنّت مردسالارانه را در هم کوبید و بدین سان مفاهیم تازه ای چون حقوق مردم بر حکومت ها ، آزادی سیاسی ، وطن خواهی ، تعلیم و تربیت مدرن و … وارد زندگی های مدرن بشر گردید.

         موضوع مهمّ دیگر در این خصوص ، شتاب ناکی زندگی های معاصر بوده و هست . دکتر زرقانی معتقد است هر ثانیه امروزی معادل نود  سال هزار سال گذشته اهمّیّت دارد . اگر در گذشته قرن ها برای تغییر یک ویژگی فرهنگی طول می کشید، این مهم اکنون در چند سال ممکن است رخ بنماید. مرور تغییر و تحوّلات چند دهۀ اخیر هم ما را به این واقعیّت می رساند که تغییرات کلّ هزار سالۀ شعر پارسی کم تر است از تغییراتی که در این چند دهه رخ داده است از شعر نیمه سنّتی تا شعر منثور ، آزاد ، موج نو ، غیر متعهد ، مقاومت و …

         و به این نتیجه مهم می رسیم که روحیّۀ اهل فرهنگ ، سخت شتاب زده است و انواع اشعار در قالب نو، اعم از نیمایی ، منثور ، طرح  و … بر پایۀ ایجاز ساخته می شوند که باید بیش ترین حرف را با مصرف کم ترین انرژی کلمه بیان نمایند.

         از سویی با تغییر جهان بینی که در تعامل با غرب حادث شده است و ما از از ریاضت اندیشی ، نفس کشی ، مکروه دانستن دنیا و مافیها و سعی در آباد کردن دنیای آخرت  و … که با نیم نانی می رسد تا نیم جانی در تن است توجیح می شده به جای گاه متفاوت انسان در هستی مدرن رسانده است که نفس وجود و حیات وی را اصل قرار داده است و او را از حیوانی ناطق یا عاشق به انسانی سایس تغییر داده است ! و این مهم ، مفاهیمی چون عشق را از ریشه دگرگون ساخته و به وی قبولانده است که معشوق در همین جایی ست که زندگی هست و بی خود در آسمان ها به دنبال موهومات نگرد که گشته اند و نیست …!!

         این واقعیّت به تغییر ذوق جمعی انجامیده است و به تبع آن  اموری که در دوران کلاسیک مطبوع بشر بوده است امروز دیگر نیست و موارد ملموس تر و دست یافتنی تر دیگری جای گزینش شده اند. ناله های جان سوز و سوزناک عاشق در شعر غنایی کلاسیک امروز عدم تعادل ، مازوخیسم و سادیسم نام گرفته اند، پس زیبایی و روشنی شعر کلاسیک ، امروزه نازیبا ، زشت و سیاه جلوه می نماید! دیگر مثل دوران گذشته این گونه نیست که انسان ها شش ماه از سال را کار کنند وشش ماه دیگر را در کرسی ها به شاهنامه خوانی  بپردازند . وقتی نیست و آنی غنیمت است، پس از این سان باید انسانی دیگر شد و بود…!

       نتیجۀ همۀ این موضوعات که بنا به نبود وقت و فرصت کافی به اجمال و گذرا به آن اشاره شد، به این نتیجۀ مهم انجامیده است که هنر در هر شاخه اش برای این که بتواند مقبول و پسندیده باشد ؛ باید انرژی کمی را مصرف کند ، وقت کمی را بگیرد و سهل الوصول و زود فهم و آسان هضم هم باشد ، همین! پس با کمی تأمّل و دقّت معلوم می شود که در ادبیّات منظوم ، شعر کوتاه ، در ادبیات داستانی ، داستان کوتاه و مینی مال  و در سایرین نیز به تناسب روز به روز وسیع و فراگیرتر مورد استقبال واقع خواهند شد پس بر ماست که در حوزۀ شعر، شعر کوتاه را با همۀ گستردگی و فراوانی اش دریابیم و به صورت جدّی در آن بکوشیم .

      و امّا رباعی ، این قالب ، سهل و ممتنع و دوست داشتنی شعر پارسی در طول تاریخ ادبی، دارای فراز و نشیبی پیچیده و عجیب بوده بوده است و در دوره هایی کلاً متروک و فراموش شده هم بوده است ، امّا از مسیر حرکتی اش از سبک خراسانی و عراقی و سپس تر دوران کم رونق و مشتری اش در سبک هندی و دوره بازگشت و معاصر، اتّفاقات متعدّدی از سر گذرانده است و در سی ساله اخیر، از نو جانی تازه یافته است و در چند سال اخیرتر شاید بتوان گفت تا حدودی خود را از زیر و سایه و سیطرۀ رنگ و رنگ ایدئولوژیکی و ایده آلیستی کنار کشیده است و وارد عرصه های جدی و واقعی زندگی های مدرن گشته است و در این میان و در این شکل گیری، جلیل صفربیگی، شخصیتی ویژه و پر رنگ دارد.

     جناب نیکوفرید  هم تا آنجایی که من شناخت دارم به این قالب خوش فرم و خوش تراش ، روی خوش نشان داده و من شعری به جز در قالب رباعی تا به امروز از ایشان نشنیده ام و این را نیز می دانم که در شعر بسیار وسواس به خرج می دهند و پس از خوانش های مکرر و دقت و صرف وقت زیاد ، اشعار خود را بروز و ظهور می دهند و حاصل این وسواس و دقت ویژه را نیز می توان در تک تک رباعی های همین مجموعه مورد بحث به روشنی دید.

     و امّا جناب هوشنگ چالنگی عزیزم در مقدّمه همین مجموعه به وضوح و روشنی نیکوفرید را همان خیّام مدرن قلمداد کرده اند که شاعرانگی و اندیشه را دیگرگون عرضه می کند. وی معتقد است  قدرت ثقل این مجموعه ، در ترجمه پذیری سلیس و شفّافش به زبان های دیگر است و باز ، طبیعت نگری و هستی نگری دقیقا خیام وار و گاه نازک بینانه را بالاترین ارزش این مجموعه می دانند. در واقع بنده معتقدم نیکوفرید نیز چون خیام ، حسی نازکانه و اندیشه ای به ظرافت آغشته دارد و طبیعت را از زاویۀ همین ویژگی و با عینک ویژۀ سبک وسیاق خود می بیند و شاید پارادوکسی که در ساختار شعر نیکوفرید توجه من را به خود جلب می کند این است که ایشان گاها با نوعی انتزاعی گری و کلی گویی صرف ، قصد بیان و القای جزیی ترین حالات و کارکردهای شعری را دارند که در ادامه با ذکر چند مصداق ، بیشتر به این موضوع پیوند خواهم خورد.

از لانه ی شب

گشوده ام من راهی

فانوش به دستم و

میان اش ماه ی

بر راه چکیده خون عین القضات

خورشید به در نشسته

من در چاهی

ص۱۰

      ببینید نوع تصویرگری و ایماژ در این رباعی ، کاملا از عینی محوری خاص آن حکایت دارد و سوبژۀ شعری ، با چیدن ابژه های خود در کشف راز و رمز آسمان تاریک از سویی ، و وجه استاتیک ( زیبایی اندیشی ) از سویی دیگر و با نوعی لف و نشر نامرتب دگر سان ، خواننده را وارد فضایی که خود می خواهد می کند  و با کشیدن پای عین القضات ، نگره ای شبه عرفانی – فلسفی به شعر می بخشد. هر چند هر دو ضمیر ( من ) نیز دچار حشوند و از استحکام شعری کاسته اند و هرچند تر این که سوبژه ، در پایان بندی آن ، در چاه می نشیند و بر راهی که خون عین القضات ها چکیده است ، خورشید بر در نشسته است!! این یعنی ناتوانی و عجز فلسفی شاعر در برابر عظمت آفرینش که بقول شاعری :

ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم

اول و آخر این کهنه کتاب افتاده ست..!

 

صد نعره ی پتک

همزمان

در غوغاست

بلوای سمنت

شیشه

پولاد

بپاست

چون سیب حرام خورده است این آدم

حتی سر تاراج جهان هم

دعواست

ص۱۱

در این رباعی ، شاعر با فضاسازی و استفاده از ابزار سر و صدا ساز ، ناخواسته ، خواننده را به یاد آشوب و بلوا طلبی و غوغاسالاری شاید ذاتی بشر می اندازد که تا بوده چنین بوده و شاید تا هست نیز چنین باشد و بپاید و گویا نطفۀ بشر را با همین تاراج و شلوغی و جنگ و غارت و دعوای تاریخی – حال به هر بهانه ای و به هر عنوانی – بریده باشند و در مصرع سوم ، با حسن تعلیلی بسیار زیبا و در عین حال تامل برانگیز ، علّت این همه بلوا و آشوب و غوغاسالاری بشر را به گذشتۀ خلقتش پیوند می زند !

از پوست خیس خویش

دریا

در شد

رقصید و هوا رفت و لباس اش

تر شد

یک بوسه به خورشید فقط داد

ولی

آبستن صد ابر پر از

گوهر شد

ص۳۵

می بینید در این رباعی ، شاعر چگونه به زیبایی ، پروسۀ تبخیر آب دریا و بارور شدن ابرها را در عاطفه ای سیال ، به تصویر نشسته است و  با حسن تعلیل بوسه به خورشید دادن دریا ، آبستن شدن صد ابر پر از گوهر را رقم می زند و شعر هم یعنی دقیقا همین! ببینید اینکه چگونه آب دریا تبخیر می شود و به آسمان می رود و در اثر یک سری فعل و انفعالاتی ، تبدیل به ابر شده و دوباره به چرخۀ دریا برمی گردد، موضوعی ست ساده و علمی که تقریبا همه به آن اشراف دارند و رسالت شاعر در این برهه ، مستحیل نمودن اندیشه در عاطفۀ شعری خویش است و نیکو فرید به خوبی با آگاهی از این موضوع ، شعر خویش را بهایی از جنس احساسی ناب بخشیده است !

اما بنده ، نقطۀ قوت شاعر این مجموعه را در برخی ترکیب سازی های بکر و دست اولی می دانم که تصاویر بکر و نوظهوری را در خود پرورده است که بیشتر این ترکیب سازی ها ، در دل طبیعت گرایی ناب و مبتکرانۀ شاعر رخ داده است. به بیانی دیگر ، شاعر با زاویۀ دیدی حساس نگر و جمیع الاطراف و ظرافتی موشکافانه ، در شعر خود کوشیده است و همان چشم مرکبی که مرحوم محمد مختاری به بیان آن پرداخته است و بنده نیز در طی مقالاتی به تشریح این چشم مرکب و الزامات آن در شعر و هنر موفق امروز پرداخته ام ، در شعر نیکوفرید هم می توان نشانه هایی جست ، چشمی که مرکب می بیند و با دیدی وسیع و همه جانبه نگر ، تمام زوایای ابژه را با محوریت عاطفه ای تاثیرگزار و متناسب با فضای خلق شده در شعر به تصویر می نشیند و در یک زبان چند لایه این ترکیب در نگاه و لایه لایه دیده شدن تصاویر شعری ، رخ می نماید.

و امّا در خصوص لایه های زبان شعری بد نیست گذرا اشاره کنم که شعر از سه سطح لایه ای زبانی شکل می گیرد. لایه بیرونی ، در بر گیرنده صنایع بدیعی مانند جناس ، تکرار، سجع ، واج آرایی ، تکنیک های آوایی ، موسیقی های چندگانه غیر از موسیقی ذاتی و معنوی شعر است.

لایه دوم یا میانی زبان شعری ، تمام صنایع علم بیان و کل دستگاه تصویرگری شاعر را در بر می گیرد. در این سطح لایه ای زبان، مجازها ، استعاره ها، تشبیهات، تمثیلات، رمز و ابهامات ، ایهامات و … ظهور می کنند و در واقع هنر این لایه زبانی، پوشاندن معناست! همین جا فرصت را مغتنم می شمارم و تفاوت زبان شعر با زبان محاوره و گفتگو را بیان می کنم. زبان محاوره ای روزمره می خواهد معنا را روشن و تبیین کند و زبان شعر ، برعکس قصد ابهام زایی و پوشاندن معنا را دارد و شاعران ناشی ،  مدعی و دورغین ، در همین لایه ، آن قدر ابهام زایی می کنند که خواننده دیگر قادر نیست از پس این ابهامات غلیظ و سیاه ، به هسته شعری برسد.هستۀ زبان معناست.

و امّا لایۀ مرکزی و درونی زبانی شعر ، همان هسته زبان یا معنا و کانسپت آن می باشد. دو لایه دیگر ، در واقع نقش تولید این لایه ، یعنی هسته را بر عهده دارند و در حقیقت ، هسته چیزی مستقل از زبان نیست و در ادامه و مکمل این دو لایه زبانی می باشد. عمق اندیشه ای شعر را باید در هسته زبان سراغ گرفت.

این نگاه چشم مرکّبانۀ شاعر در بیان و مصور کردن ابژه هایش که در زبانی چند لایه شکل می گیرد ، نقطۀ اتکای یک شاعر مقتدر و موفق است و نیکوفرید نیز در برخی رباعی هایش ، به این مهم نزدیک شده است و حتی گاها ظرافت در پردازش ترکیبات و چینش تصاویر با ترکیبات گاها نوظهور آنقدر بالا می گیرد که خوانندۀ آگاه ، حس می کند ، شاعر قصد دارد از جلد و قفس واژگان فراتر رود و در سکوتی ژرف – که سرشار از ناگفته هاست – زبان باز کند و این هم از توان مندی های شاعری جناب نیکوفرید می باشد :

بر روی سکوت سایه ها

خوابیدی

در خلوت اش آهنگ زدی

رقصیدی

پیمان

چمدان بست میان من و تو

من پر شدم از درد

تو غم خندیدی

ص۳۱

ببینید همان که گفتم شاعر می خواهد از جلد واژگان به در آید همین است که می خوانید و می بینید چه اندازه ظرافت در نازکای تخیل شاعر ، اوج گرفته است تا بتواند چنین رباعی بکر و سر تا پا احساسی بسراید!

حالتی که در آن ، اتفاقات جدیدی در حال شکل گیری ست : خوابیدن بر روی سکوت سایه ها / در خلوت سکوت سایه ها رقصیدن و آهنگ زدن / چمدان بستن پیمان / غم ، خندیدن….

می بینید؟ یا در رباعی دیگر :

یک کوچه ی دلتنگ

نگاهش باریک

می رفت

میان خانه های

تاریک

یک زمزمه ی خسته و خون آلوده

خوابید

کنار قصه ای از

شلیک

ص۵۸

      می بینید تا چه اندازه حس آمیزی و ترکیب و تلفیق حس های به ظاهر نامتجانس ، با هنرمندی و استادی تمام شکل گرفته است که نحلۀ جدیدی از ظرافت بافی های سبک هندی را نیز شاید به نوعی در ذهن خوانندۀ آگاه روشن می کند. شاعر ، در یک طرد و عکسی ویژه ، دلتنگی را از نگاه گرفته و به کوچه بخشیده است و باریکی را نیز از کوچه ستانده و به نگاه پیوند زده است! و در ادامه ، ابژه از متن قصه بیرون می جهد که آن هم نه خود ابژه بلکه جزیی و صفتی از آن – یک زمزمه ی خسته و خون آلوده  از ابژه – و در کنار قصه به خواب می رود! پس شعر حجم یا هر نوع اسم دیگری که بر آن بگذاریم ، مهم این است که شاعر به چنان اقتدار و تسلط بر زبان عاطفه اگین اش دست یازیده که می تواند این چنین در یک رباعی ، ساعت ها و شاید روزها ی متمادی ، ذهن خواننده را درگیر یافتن حلقه های اتصال تکاملی ، تناسبات تازۀ معنایی در بطن واژگان شعری اش بنماید!!

      ولی همان گونه که گفتم و جناب چالنگی نیز به درستی فرموده اند ، شعر نیکوفرید ، ماهیتی طبیعت گرایانه دارد، البتّه با سبک وسیاقی منحصر به خود وی که طبیعت را آنگونه که می خواهد و دوست می دارد به تصویر می کشد و خواننده را نیز در لذت این کشف و شهود مبتکرانۀ خویش با گشاده طبعی میهمان می نماید. ولی آنچه در این میان برای من مهم و جالب بوده این است که شعر نیکوفرید به نوعی ، یک علامت سوال بزرگ و پرسش گری ویژه و خاص است در برابر عظمت و بزرگی آفرینش که فی الواقع جوابی نیز در برابر این عظمت و بیکرانگی نمی یابد- همان گونه که شعرای پیشین نیز جواب درخوری نیافته اند  و شاید پسینیان نیز نیابند – و در نتیجه ، شاعر به یک نوع سر درگمی و سر در جیب تفکر حس آگین و عاطفه محور می رسد و خود و خواننده را مجاب می کند تا حالا که جوابی در برابر این همه عظمت و بیکرانگی نمی توان یافت پس بیایید در نوع جدید شگفت زدگی در برابر آن با هم شریک شویم و به روش های نوینی که شاعر در شعرهایش پیشنهاد می دهد دچار حیرت گردیم که این نیز خود کاری ست در خور توجه و تامل! :

اشباء زمان

تک تک ساعت

پایان

اشباح مکان

منظر بدعت

پایان

این مشق سیاه اگر تهی شد از ما

یک بعد جدید؟

یا که رجعت؟

پایان

ص۱۷

      همان سر درگمی و بی پاسخی که انسان در برابر کنش های طبیعت و رفتارهای رازآلودۀ آفرینش از خود بروز می دهد و شاعر ، نیز همچون خیام که به نوعی بازگشت و رجعت تناسخی را به صورت ضمنی در اشعارش آورده است ، پرسشگرانه در پی پاسخی نایاب است که هرگز هم نخواهدش یافت!

ایکاش زبان باورم

عریان بود

شعله به شراره هاش

آویزان بود

قیچی سخن چین

نه به این مسند و جاه

کام از من و

خودکامه

ته زندان بود

ص۶۵

     و این نیز به نوعی عاقبت پرسش گری و پشیمانی از کنج کاوی!!

      و امّا همان گونه که گفتم ، شعر نیکوفرید ، شعر تصویر است، امّا نه تصویر لخت و عور که متأسّفانه بلای شعر امروز گشته است و از آنجایی که ما ایرانی ها بیشتر اهل افراط و تفریط های تکراری هستیم و از این عادت دیرینۀ خود خسته هم نمی شویم ، این بار نیز ، به ساختن تصاویر گاها انتزاعی یا حتی عینی و ملموس بدون روح شاعرانگی روی آورده ایم غافل از اینکه تصویر بدون شعریت بخشی به آن ، باعث بروز و ظهور ناهنجاری در شعر می شود که متأسّفانه شده است و مردم را بیش از پیش از شعر و شاعری گریزان می کند! چه کسی گفته است شعر یعنی فقط تصویر صرف؟ چه کسی گفته است با آوردن صرف واژه هایی که قبلا عدم جواز و حضور در شعر نداشتند و پس از نیما و نظریاتش در شعر کم کم وارد شعر شدند ، می شود و می توان شاعر خوبی بود؟ پس اگر این طور باشد باید امروز ما شاعران خوب زیادی در دور و بر خود داشته باشیم پس چرا نداریم؟عزیزان من ، شعر یک ارگانیزیشن و مجموعه ای ست منسجم و خلاّق که از اجزای اصلی و فرعی متعدّدی تشکیل شده است که هر کدام از این اجزا و پایه های شعری ، در الزام و التزام همدیگر ، کامل می شوند ؛ شعر از منظری دارای ارکان اصلی ذیل می باشد :

۱)   موسیقی شعری: عبارتست از هارمونی آوایی و صوتی که در کلام پدید می آید.

۲)   عاطفه شعری: نسبت عاطفی لحظه ای خاص است میان شاعر و پدیده (اَبژه ها).

۳)   زبان شعری: شعر از سه سطح لایه ای زبانی شکل می گیرد که قبلا در موردش صحبت کردم .

۴)   صور خیال یا تصویرگری( ایماژیسم) : در یک جمله یعنی نگاهی تازه به ابژه ها ، اشیای پیرامون که حاصل تجربه مستقیم و شهود شعری  شاعر است و کشف شیوه های جدید تصویرگری!

۵)   اندیشه شعری و پشتوانه فرهنگی: برای نسبت و وضوح تبیین نسبت میان اندیشه و شعر، دو بال پرنده ای را متصور شوید که یکی جنبه های هنری و فنی شعر است و زیبایی ، بلاغت و جاذبه هنری شعر را در بر می گیرد و بال دیگر قدرت اندیشه ای شعر است. پرواز ، با سلامت و قدرت هر دو بال اتفاق می افتد. هنر شاعر، برخوردی عاطفی با اندیشه حاکم بر شعر خود می باشد و در واقع ، فرم ذهنی یا درونی شعر، چیزی نیست جز پیوند منظم و خوش ترکیب میان اجزای یاد شده و تعریف شده ای که ذکرشان رفت. یک کل منسجم یا وحدت ارگانیکی!

      در واقع ، صورخیال یا تصویرگری یا ایماژیسم نیز در بطن همین بستر شکل می گیرد و در زبان جریان می یابد و شعر نیکوفرید ، از این لحاظ شعری ست تصویری که در نسبت با سایر ارکان شعری ، به تعادل رسیده است و حساب و تکلیف خود را به خوبی مشخص کرده است . به بیان دیگر هر چند شعر نیکوفرید ، تصویری ست و این تصویر سازی گاها در فضاهای ذهنی و انزاعی و گاها نیز با عینیب بخشیدن و وضوح بیشتر ابژه ها شکل گرفته است ، ولی تصویر ها در خدمت هدف و غرض شعرهاست  و تافتۀ جدا بافته ای هم نیست بلکه ، ویترینی ست که در بستر زبان ، جلوی دید شعور خواننده گسترده می شود تا خود به سلیقۀ شعری خود ، به دریافت های مطبوعش برسد و هیچ نوع تحمیل و توصیۀ خاصّی نیز به خواننده از طرف شاعر ، تجویز نمی کند. تصویر صرفاً فلسفی با عینکی از جنس پرسش گری و رگه هایی از عرفان زمینی که گاها در سورئال سیر می کند و تردید آمیخته با تحسین گاه گاهش را در برابر رخداد های زندگی ، در ظرفی از عاطفۀ به اندیشه تاب داده شده با چاشنی ظرافت و حسّاسیت می ریزد و به سلامتی خواننده می نوشد .

دریا شده توفان

دل ساحل

بی تاب

از غیبت صد قایق وا مانده به آب

تا صبح

خروش و حسرت و بی خوابی

صد پرسش کودکانه

بی هیچ جواب

ص۲۹

یک گلّۀ گرگ است و

رمه آسوده

چوپان نگران

–    به تجربه –

ترسیده

یک دشت پر از لاله

سحرگاه

سکوت

چوپان و سگ و رمه

در آن خوابیده

ص۵۰

     می بینید چگونه از تمام فضاهای تصویری شعرش برای ساختن و القای حس مورد نظرش بهره جسته است تا دنیای تشبیه شده به دشت پر از لاله (!) را خوابگاه ناگزیر و ناگریز چوپان ( انسان ) و گرگ (مرگ ) و رمه ( موجودات ) که در سحرگاه سکوت ، سر به سر خوابیده اند و غافل از اصل ماجرایی که روشن است….

      و اما نیکوفرید در برخی اشعارش با شیوۀ کلی گویی قصد دارد به جزئی نگری صرف بپردازد و همین طور در پاره ای رباعی ها با جزئی نگری صرف ، تصاویر ناب تری خلق می کند که البته در این قسمت دوم ، موفق تر عمل کرده است و هر جا که وارد فضاهای جزئی تری شده ، ضربآهنگ های حسی – عاطفی محکم تری وارد آورده است.

کابوس گناه و خواب

بیداری و آه

با سنگ شکسته ام

بلور یک ماه

آن عطر وصال و

توامان پرواز

یک جاری ی رویا شد

لغزید به چاه

ص۱۹

     تصاویر در هم تنیده کلی و جزیی که در این شعر می بینیم که با کابوس گناه به خواب می رود و سپس ، بیداری آه آلود از این خواب کابوس وار شیرین و خود وصال که نه ، بلکه با عطر وصال ، پروازی توامان را تجربه می کند و رویایی که با وجود رویا بودن ، جریان می یابد و جاری می شود ولی در نهایت به چاه   ( شاید شهوت ) می لغزد!

      و امّا برخی رباعی ها نیز حالت انذار و تهدید به خود می گیرد و انسان را به خاطر دور شدن از شان انسانی خود هشدار می دهد و برخی دیگر نیز ، بیشتر تصویر سازی صرف است و پیام و ضربآهنگ معنایی خاص و ویژه ای ندارد ولی تصاویر گاها خوبی پرورانده است ولی حالت گلایه و اعتراض به بی خردی بشر و دور شدنش از جایگاه و شان و شئونات انسان بودنش ، جلوه و نمودی خاص در میان رباعی های این مجموعه دارد :

این تیله ی خاک

بستر جنگ و جنون

مصداق تمسخر شده

شاخ زیتون

کرکس شده تمثال مبارک

محبوب

قابیل نمرده

شاهدم

این همه خون

ص۶۹

       می بینید که با تصویر سازی و عبارت پردازی های هدفمند با استفاده از ابژه هایی نظیر کرکس و جنگ و جنون و …. زنده بودن قابیل را افسوس می خورد که چنین و چنان….

مردم همه خوابند

مگر شب شده است

خورشید

به شبناک ملقب شده است

روحی که در این گربه و

هم خانه ی ماست

همخوابه ی یک

جهل مرکب شده است

ص۷۳

این حنجره در طلسم و

خواب فریاد

آن خامه

ملوّن شده با شارح داد

غوغای پریشان زده ی شهر شلوغ

شان بشری

سپرده بر خواهش باد

ص۳۰

      حنجره ها در طلسم فریاد های انسان در خواب و انسانی که شان انسانیتش را بر خواهش بادی استوار ساخته و به باری به هر جهتی روی خوش نشان داده است و این دردهایی که آه از نهاد شاعر بر می آورد  و خوانندۀ فکور را به تفکری عمیق و تاملی دردآورد وامی دارد!!

      و امّا همانگونه که گفتم ، برخی از اشعار نیکوفرید – و در کل پیرنگ بیشتر اشعار این شاعر خوب – ، رنگ و لعابی شبیه به شاعران سبک هندی به خود می گیرد و این ظرافت اندیشه و نازکای تخیّل را می توان به صورت سیّال و سیّار در بطن اشعار این مجموعه ،  جسته و گریخته دید و شناسایی کرد. البته با این تفاوت که کشف و استخراج تصاویر جدید در شعر نیکوفرید ، هدفمند و در خدمت آرمان شعر است و وی در بیشتر اشعارش این نازکای خیال را به سرمقصد موعود رسانده است و از این آب حس آلود و عاطفی ، ماهی های مدّنظر خود را گرفته است:

آنی که درون خاطرم قاب شده

مهتاب چکیده ایست

مهراب شده

وقتی که خیالم

به سرشت اش پیچید

این برکه ی خشکه راه

سیلاب شده

ص۳۱

     می بینید چه اندازه ظریف و لطیف ، طرح مبحث می کند و به نتیجه گیری دلربایانه می اندیشد؟ این است خاصیت شعری نیکوفرید که شعر خود را در آغاز و پایان و ختام ، همراهی می کند و نکته نکته و نقطه نقطه اش را از آبشخور احساس منحصر به فردش سیراب می سازد!

      و به همین منوال ، برخی رباعی ها ، رقص ابژه ها ، در چند نقش همزمان یا متواتر است که به نوبۀ خود جالب و ستودنی ست و واژه های شعری ، در محور جانشینی ، با شگرد خاص شاعرش ، در تناسبات معنایی جدید ، شرکت می کنند و با یک حلقۀ اتصال نامرئی که همانا اندیشۀ در عاطفه حل شدۀ شاعر است ، به ساخت و ابداع تصاویر هدفمند جدید کوشیده اند :

در پنجره ی خیال شب

گم شده ام؟

یا نه

که شبم

شبیه مردم شده ام!

انگاره ی شعله

یابه ای نامرئی

بی گرمی و نور

خاک هیزم شده ام

ص۳۶

      خاصیّت دیگر شعری نیکوفرید ، استفاده از عنصر پارادوکسیکالیته در شعر است که اگر با استادی و مهارت انجام شود ، به ساخت مضامین جدید و خلق فضاهای چند سویه و چند لایه در شعر کمک می کند ولی در بسیاری از موارد به علت نداشتن توان کافی شاعران ناشی در استفادۀ صحیح از این آرایه ، به نقطه ضعف شعر تبدیل می شود که در شعر نیکوفرید این گونه نیست و ایشان با قدرت خلّاقۀ خود ، به زیبایی از این موضوع به نفع شعر خویش بهره جسته است :

یک جنگل خار

تشنگی

باد خشن

شلّاق به تپه ها و بر

پشته ی شن

من در تب آب

دیده در رقص سراب

یک وصل در اندیشه

محالی

ممکن

ص۴۰

ای گم شده در

پیرهن شیدایی

در باور توست

اسم شب

تنهایی

هستی و مجاز

خانه ات آینه ها

پیدایی و گم

گم شده

در پیدایی

ص۷۱

      و امّا معشوق ، این حس گم شده در شعر شاعران نیز به نوبۀ خود در شعر نیکوفرید ، شخصیّتی متفاوت دارد و این نشان می دهد شاعر تا چه اندازه با دیدی متفاوت و چشمی مرکب به کنکاش درون حسی خود در خصوص معشوق ذاتی آدم ها ، مبادرت کرده است و حتی می توان گفت معشوق تصورات شاعر این مجموعه نیز شناسنامه دار است و تقلیدی نیست همچون معشوق بیشتر شاعران دیروز و امروز ما که خاصیتی نسبتا همسان دارند و گویی همۀ شاعران به دنبال یک معشوق ، می گردند و در نعت و وصف همان معشوق ، شعر می سرایند! امّا نیکوفرید نشان داده است که این ظرافت طبعش حتی در خلق معشوق شعری اش نیز متفاوت عمل کرده است ؛ ببینید :

تو شمس منی

نگاهم از دیده ی توست

شعرم

ثمر حس تراویده ی توست

سیماب غرور و

قدرت بال عقاب !

پرواز به وقت خواب هم

ایده ی توست ؟

ص۶۰

      و امّا همانگونه که گفتم شعر نیکوفرید شعر طبیعت است، امّا نه طبیعت رئال گونه یا ناتورالیسمی که مشهور است، بلکه وی طبیعت را در خدمت شعر و ابژه های شعری خود ، آنگونه که خواسته دیده و مفهوم بخشیده و در واقع ، تفاوت عمدۀ طبیعت گرایی شعر نیکوفرید با دیگر شاعران طبیعت محور ، در زاویۀ دید وی و استفادۀ صرفا ابزاری از پدیده های طبیعی به سود شعر خویشتن است ، وی حتی چهره ای پنهان ورای چهرۀ واقعی پدیده های طبیعی را استخراج کرده و مطابق میل شاعرانه اش به ما می نمایاند که در خور تحسین است!

در خلوت من

تپش زنان یک تصویر

پیچانده به گرد دل

فراقی دلگیر

باران – تو و

باران – تو و

باران – تو و

من

یک تشنه درخت پیر

فرزند کویر

ص۵۹

دستان تبر

شهوت پاییزی جوع

چون مار در آستین ببین

شعله به طوع

در سوگ نشسته یک درخت تنها

از چرخه ی بی امان قتل

هم نوع

ص۳۵

      در واقع می بینید که با یک آنمیسم ( جاندار انگاری ) خاصی ، نیکوفرید ، درخت را به انسانی تشبیه می کند که هم نوعانش را جلوی دیدگانش سر می برند و کاری از دستش بر نمی آید و خوانندۀ ظریف و با احساس با شنیدن چنین شعری ، یک حس ویژۀ طبیعت دوستی در قلبش شعله می کشد که شاید منظور نظر شاعر هم بیدار کردن همین حس های خوب و زیباست!

      شاعر این مجموعه در بسیاری از جاهای آن ، به خلق و ایجاد ترکیبات بکر و گاها دست اول دست زده است و تصاویر خوب و تأثیرگزاری به این روش خود در خدمت شعر خود خلق کرده است که برای پرهیز از اطالۀ کلام ، بدون آوردن کل شعر ها تنها به آوردن برخی نمونه های این ترکیبات بکر و تصاویر زیبا بسنده می کنم :

یک پنجره ی ناب

به سوی دریا   ص ۱۳

پنجرۀ به واسطۀ تصاویرش ناب!

من کودکی ام هنوز دلتنگم بود       ص ۱۵

مه

گرد رمه

حریر خود پوشیده       ص۱۸

تصویری عینی و بکر از طبیعت!

یک سینه ی پر عطش

به یک چکّه ی ماه

پر کرد پیاله اش…       ص۱۹

تصویری بکر از پر کردن پیاله با چکه ای از ماه!

آن مار کشیده تن

به سوی ساحل             ص۲۳

تصویری زیبا از کناره های ساحل در همانندی اش به کشیدگی مار!

آن

-عطسه ی صبح –

از دهان بلبل              ص۴۱

تصویری بکر و زیبا و نمادی دیگر از طلوع صبح!

ای روز وشان    ص۴۲

او

اشرف مخلوق نگو

هیچ بگو

یک سکسکه ی زنجره در

تاریکی      ص۴۸

تعبیری جدید از هیچی انسان و به پایین کشیده شدنش از اشرف مخلوقی با تصویری جدید!

پیچید به بیداری ام آن

خواب تباه     ص۶۵

باید که طناب

گردن زور انداخت      ص۷۱

      و ترکیبات دیگری که شما را پیشنهاد می کنم با خوانش چندین و چند بارۀ این مجموعه از آن ها لذت ببرید .

      در یک نتیجه گیری کلی باید بگویم نیکوفرید شاعر احساس های ناب و ناسروده است که نوع دیگر دیدنش را و تفاوت در نگرش خود را در قاب شعرش به منصّۀ ظهور رسانده است و این تغییر در زاویۀ دید ، که از یک عاطفۀ سرشار و احساس ناب ، فوران کرده است ، به خلق مضامین و تصاویر جدید انجامیده است. شاعر ، بسیار نازک اندیش است و این نازک خیالی با چاشنی فلسفی ، و عمق تفکر و شعور بالای وی ، خواننده را با یک سبک و سیاق جدیدی در شعر مواجه ساخته است که به قول هوشنگ چالنگی ، گویی خیام دوباره زنده شده و شاعری می کند! نیکوفرید ، پدیده های طبیعی را در اندیشه و احساس خود هضم می کند و آنگونه که دوست دارد و آنگونه که می بیند و دوست دارد ببیند بیان می کند! وی حتّی در انتزاعی ترین و کلّی گویی ترین حالت های شاعرانه اش نیز ، ابتکار عمل را در دست دارد و خواننده را با حس خویش به خوبی درگیر می کند :

بیداری تو

جلوه ی خوابیدن داشت

چون شور فقط

توان تابیدن داشت

از رعد

دلیل خنده پرسیدم گفت :

یک ابر عقیم

قصد باریدن داشت

ص۴۵

می بینید چگونه با حسن تعلیلی بکر و خودمختار ، پایان بندی شعرش را مزیّن می نماید و این چنین در ذهن و اندیشۀ خواننده طرحی نو در می اندازد و اتفاق تازه ای رقم می زند :

لب های کویر :

تشنه ی بارانم

یک لکه ی ابر :

در پی یارانم

این قصه هزار ساله شد

شب می گفت :

من فکر مرامنامه ی انسانم

ص۲۱

        و به درستی که نیکوفرید خود نیز به فکر مرامنامۀ انسان است و در جای جای شعرش ، این تأسّف عمیقش را از دور شدن انسان از شان انسانی اش ، فریاد می کند و ما را به اصل خویشتن خویش فرا می خواند! ببخشید اگر اطالۀ کلام شد با این حال هنوز حس می کنم بسیاری از گفتنی هایم در خصوص شعر این شاعر تأثیرگذار ، ناگفته باقی ماند و با این حساب ، سخنم را در این جا به پایان می برم، ولی حس می کنم دنبالۀ این بخث ناتمام را به زودی پی خواهم گرفت.

 

دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image