برگه‌ها

آگوست 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  
 
No Image
خوش آمديد!
روز هشتم / شعری از داوود خان احمدی پيوند ثابت

گاهی فکر می کنم

روز اول

جوراب بو گرفته ی بابا بودی

در بیمارستان دنای شیراز

از روحم فرو ریختی

گاهی فکر می کنم

روز دوم

کلیدم را در چشم هایت فرو کردم

بعد

جاده یکدست برف شد

بعد تا آبعلی

مردم

مردم با گریه های تو

هنوز دارند آدم برفی

درست می کنند

گاهی فکر می کنم

روز سوم

مادیانی سرکش

تمام میوه های خالکوبی شده

بر پیشانی ام

را خورد

بعد شیهه کشید

رو به خیابان چرک مرده ی مجیدیه

گاهی فکر میکنم…

گاهی فکر میکنم

همه ی هفت روز جهان را

به ساختن تو مشغول بوده ام


روز هشتم

در خیابان های پیشانی ام

نامت را گم کردم

بعد سه هزار سال خوابیدم

در ازدحام زائوهای بیمارستان دنا

گاهی فکر می کنم

روز نهم

زنگ زدم به شک

سگی فرستاد

جای دندان های ریخته ام را

گاز گرفت

من تمام این سال ها

با دندان هایم گریستم

خندیدم

خندیدی…


روز اول

هفت کلمه داشتم

که درهم لولیدنشان

می شد آب تلخ پیشانی خسته ای

که تو را با آن تعمید دادم

روز دوم

برف بودم

بر صورتت باریدم

تا گونه هایت سرخ دیده شوند

و پرستار فکر کند

تو

آدم برفی روزهای کودکی اش

هستی

زغال

جای چشم هایت بکارد

و دو جوراب مردانه به هم بدوزد

بیندازد دور گردنت

جای شالگردن زمستانی

روز سوم

من اول شیهه کشیدم

و درختی روی صدایم

سبز شد

که بر شاخه هایش

روح تکه تکه ام

آویخته بود

بعد

تو شیهه کشیدی

پوزه ی شکی

از شیهه ات

روی پیشانی من سبز شد

بعد

تمام تابستان را

از پیشانی ام خوردی…


من دیگر خسته تر از آنم

که صبح فردا

از خواب بیدار شوم

شب را چهار تا کنم

بگذارم توی قنداقه ات

بعد کنار گهواره ات زانو بزنم

تا از لب هایم

نذری ،

چیزی سبز شود

بشود تلبیس روزهای نیامده ات

روز چهارم      خوابیدم

روز پنجم       خوابیدم

روز ششم      خوابیدم

روز هفتم سگ بودم

با شش جهت باد

و کلمات تاریک سردرگمی

بر پوزه ام

روز هفتم

می سوختم

تا از خاکسترم

کلماتی بروید

برای روزهای بی نوایی تو

تلبیسی

بر گردن روزهای نیامده ات

روز هفتم

به من گفته شد:

روح سگ ها را

از همه ی آسمان های جهان

دور کرده ایم

در تابوت روحت دیگر

آیینه ای مگذار


روز هشتم

جای دندان های خودم را گاز گرفتم

خندیدم

آخر من با دندان هایم

گریه می کردم

خندیدی

آخر

تو با گریه های من گریه می کردی

روز هشتم

خیال کردم

وقتی  در بیمارستان دنای شیراز

برف باریدم

پرستار

روی صورتت

هزار تار مو کاشت

به آبت انداختم

که موسی شوی

تا پیشانی ام را بشکافی

و لشکر درد را

از سرم بیرون بکشی


روز آخر

پای چپم را گرفتم به دیوار بیمارستان

تا مرزهای حضور تو را

مرزهای وجود دندان های ریخته ی خودم را

در چهار گوشه ی  جهان

ثبت کنم

نشد

حالا فکر می کنم

همه ی سگهای ولگرد

همین طوری

می میرند…


دسته: شعر | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image