برگه‌ها

نوامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از فاطمه محسن زاده پيوند ثابت

میان بازوانم

خودت را

در آینه

به ثبت می رسانی

با دو چشم درخشان

و لب خندی که فقط مال توست

می روی

خودت را درآینه ام جا می گذاری !

چه خوب که هر روز صبح

مردی از آینه به من سلام می کند

و وقت خداحافظی

شاملو می شود :

” نگاه کن…

با من بمان! “

می مانم

خودم را در تمامی آینه ها به ثبت می رسانم

هر صبح

سلام می کنم

به شهر تنهایی …

کسی صدایم را نمی شنود

زبانم لال …

لال می شوم!

یک شب راه صد ساله را می روم

موهایم سفید می شود

استخوان هایم ترد

جسمم را سگی می جود

روحم را خاک !

بر گورم

آینه ای می گذارند

هرروز صبح

مردی

به تمام زن های عابر سلام می کند

دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
فرشید گفته:

مردی که در آینه به ثبت می‌رسد. آینه‌ای که برای دیدن خود به کار می‌رود! قاب عکس نه! آینه! زن-شاعر می‌خواهد مانندی بیابد اما از گونه‌ای دیگر. مردی را آرزومند است که در آینه دیدنی باشد. آینه‌ای که صاف باصفا و مصفاست. آیینه‌ی دل. این مرد مثالی یا افسانه‌ای یا همان آنیمای شاعر دست‌نیافتنی است و زن-شاعر به او دست نمی‌یابد و تنها یادمانی از خود به‌جا می‌گذارد که همان دل آیینه‌منش اوست و آنیمای او با ره‌گذران سخن می‌گوید.

فرشید گفته:

به‌جای آنیموس، آنیما آورده شده بود که پوزش می‌خواهم.

دختـــر سمِّـــــــــی گفته:

سلـــــآم ؛

عالـــــی بود … عالـــی!

سیروس نوذری گفته:

خواندم شعرتان را .حسی نیرومند درآن موج می زند.

لیلا گفته:

عالی بود
مرسی

پروانه گفته:

قشنگ بود

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image