برگه‌ها

آگوست 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از فریبا رسولی پيوند ثابت

پسری به دنیا می آید

از عشق من می میرد

آن ها وقتی می میرند

بلافاصله بلند می شوند

کوره ی آدم سوزی را روشن

و من با شبحی که کاملا شبیهم است می بو سم

آقای موسی!

شاید آپارتمان با اسطوره جور در نمی آید

اما می شود با عصایتان مرا بشکافید؟

می خواهم از خودم عبور کنم

بپرم توی معرکه

معرکه الاغ هایی اند که ترن هوایی ها را می کشند

و سراغ مرا از اشتباه راه می گیرند

که سر از شعر در نمی آورد

معرکه کلّه ی من

که مثل توپ بولینگ

نظم پاهای همین جوریش هم چلاق را به هم می زند

و در کوره هایی که پودر می شوم

معجزه ی پخش شدن از دستم برمی آید

حالا در تمام سطح تاریخ پخش شده ام

آقای موسی!

شاید شما هم از تکه های من باشید

با عصایتان بیلیارد بازی می کنم

رقبا اژدها می شوند

روی انرژی هسته ای می رقصند

آن قدر که کمرشان باریک می شود

بریده باد کمر

بریده باد انرژی هایی که مادرم

از زور سرطان سینه

ادوات زرهی به تنم خوراند

خارج از این شعر

انگشت اشاره ای در هوا می چرخد

من و انگشت عاشق هم می شویم

و تو هم می آیی

همه ی عسلی ات را در دهان من می چپانی

و او هم می آید یک ماه عسل مستند بسازد

آقای موسی!

پایه ی دوربین تان شبیه عصاست .

دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
زهرا محمدزاده گفته:

سلام فریبای عزیز

سروده زیبایی بود…

قلمت سبز و شعورت پر شور

احددروگرهلان گفته:

درود
شعر زیبا و پر مفهومی بود سر شار از تصویر و استعاره و تاریخ و دین و فلسفه
کارتان را پسندیدم اما
در سطر ۵ فعلتان را به کدام قرینه حذف کرده اید؟
من در خط ششم یک دفعه از کجا وارد شعر شده و چه چیزی را می بوسد؟
نظم پاهای همین جوریش هم چلاق را به هم می زندا
همین جوری اش چلاق را هم به هم می زند این خط را چرا اینگونه ننوشته اید؟
از باقی شعر بسیار لذت بردم از کلمه تازه اشتباه راه تا …
مانا باش و شاعر

رضا حسن زاده گفته:

سلام
از بزرگ مردی (نمی دونم شاید هم بزرگ زنی)می پرسند اگر بخواهی درباره ی امید کتابی صد صفحه ای بنویسی چه مینویسی
می گوید ۹۹ صفحه ی آن را خالی می گذارم و در خط آخر صفحه ی آخر می نویسم که امید آخرین چیزی است که می میرد

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image