برگه‌ها

اکتبر 2017
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031  
 
No Image
خوش آمديد!
بازاندیشی پیرامون مفهوم شهیددرمثنوی معنوی/فاطمه محسن زاده پيوند ثابت

مقدّمه

درفرهنگ مکاتب، ادیان، مذاهب و اجتماعات بشری واژه هایی یافت می شود که آنان را هاله یی از نور فراگرفته است. یکی از کلمات، واژه «شهید» است. شهید به حق پیوسته است؛ آن گونه که خدایش او را توصیف می کند؛ «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون» (البته مپندارید که شهیدان راه خدا مرده اند، بلکه زنده به حیات ابدی شدند و نزد پروردگارشان متنعم خواهند بود.)۱

شهید به سبب خدمت به انسان ها، بر آنها حقی پیدا می کند که با هیچ حقی قابل مقایسه نیست، زیرا دیگران در شرایطی مساعد فعالیت می کنند، اما شهید با فداکاری، ازخودگذشتگی و با سوختن و ساختن و خاکستر شدن محیط را برای دیگران مساعد می کند؛ به گفته شهید مرتضی مطهری «مثل شهید، مثل شمع است که خدمتش از نوع سوختن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند و کار خویش را انجام دهند. آری شهدا شمع محفل بشریتند، سوختند و محفل بشریت را روشن کردند، اگر این محفل تاریک می ماند، هیچ دستگاهی نمی توانست کار خود را آغاز کند یا ادامه دهد».۲ متاسفانه برخی این نوربخشی و به حق پیوستگی را درک نمی کنند و مقام شهدا را انکار می کنند، از این رو حضرت حق می فرماید؛ «ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیا ولکن لا تشعرون». (کسی که در راه خدا کشته شد، مرده مپندارید، بلکه او زنده جاوید است، ولی شما حقیقت را درنخواهید یافت.)۳ شهید به چنان جایگاهی دست می یابد که او را به بالاترین مرتبه نیکی ها می رساند؛ آن گونه که حضرت امام صادق(ع) می فرمایند؛ «من النبی (ص) قال؛ «کل بر بر حتی یقتل الرجل فی سبیل الله فاذا قتل فی سبیل الله عزوجل فلیس فوقه بر»، (بالاتر از هر نیکی، نیکی دیگری است تا آدمی در راه خدا کشته شود و هرگاه در راه خدا کشته شد، بالاتر از آن نیکی وجود ندارد.»)۴

همچنین از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود؛ «ان علی بن الحسین(ع) کان یقول قال رسول الله(ص)؛ ما من قطره احب الی الله عزوجل من قطره دم فی سبیل الله» (هیچ قطره یی نزد خدا محبوب تر از قطره خونی که در راه خدا ریخته می شود، نیست.)۵ «شهادت به حکم اینکه عملی آگاهانه و اختیاری است و در راه هدفی مقدس است و از هرگونه انگیزه خودگرایانه منزه و مبرا است، تحسین برانگیز و افتخار آمیز است و عملی قهرمانانه تلقی می شود. در میان انواع مرگ و میرها تنها این نوع مرگ است که از حیات و زندگی برتر و مقدس تر و عظیم تر و فخیم تر است.»۶
مسلم است که فقط شهادت نیست که شهدا را در جایگاهی بس والا قرار می دهد، بلکه آنان بر اساس شایستگی ها و لیاقت های خود به این مقام دست یافته اند، آن گونه که امام علی(ع) وقتی خبر تهاجم سربازان معاویه، به شهر انبار را شنید و سستی مردم به امام(ع) ابلاغ شد، در خطبه یی فرمود؛ «جهاد در راه خدا دری از درهای بهشت است که خدا آن را روی دوستان مخصوص خود گشوده است، جهاد لباس تقوا، زره محکم و سپر مطمئن خداوند است. کسی که جهاد را ناخوشایند دانسته و ترک کند، خدا لباس ذلت و خواری بر او می پوشاند و دچار بلا و مصیبت می شود و کوچک و ذلیل می گردد. دل او در پرده گمراهی مانده، حق از او روی می گرداند و به جهت ترک جهاد به خواری محکوم و از عدالت محروم می شود.»۷

دفتر اول

گفتن پیغامبر – علیه السلام – به گوش رکابدار امیرالمومنین – کرم الله وجهه – کی کشتن علی بر دست او خواهد بودن…

این حکایت در آغاز از زاویه دید اول شخص نقل می شود و امیرالمومنین علی(ع) راوی آن است؛ رسول خدا(ص) از طریق وحی الهی، مرا آگاه کرد که سرانجام، قتل من به دست رکابدارم، ابن ملجم، است و در گوش او گفت؛ «روزی فرا می رسد که تو علی(ع) را می کشی.» ابن ملجم از آن روز پیوسته می گوید؛ «مرا بکش،»، اما من چنین پاسخ می دهم که وقتی سرنوشتم این است که به دست تو کشته نشوم، چگونه در برابر قضای حق، تدبیر و چاره یی بیندیشم؟» او در برابرم به زمین می افتد؛ «کریما، به خاطر خدا مرا دو نیم کن تا این فرجام بد برایم پیش نیاید؛ تو جان منی، اگر تو را بکشم، جان من برای جان جانم دوزخی می شود.»

– برو که جف القلم بما هو کائن ۸، قلم تقدیر، سرنوشت ها را مقدر کرده است و از آن قلم بسیاری از قدرت ها سرنگون می شوند. من از تو هیچ کینه یی در دل ندارم، زیرا ابزار حق تعالی هستی، چگونه ابزار حق را سرزنش کنیم؟،

از این پس حکایت از زاویه دید سوم شخص نقل می شود و راوی خود مولوی است. ابن ملجم پرسید؛ «اگر چنین است، پس چرا قاتل باید قصاص شود؟» علی(ع) فرمود؛ «قصاص هم از جانب حق تعالی است و این رازی است نهان که هر کس نمی تواند آن را درک نماید. اگر حضرت حق، حکم سابق را با حکم لاحق، لغو کند، از آن اقسام باغ های اسرار و حقایق را به وجود می آورد. او در قهر و لطف یگانه و مالک تدبیر تمام قلمروهای وجود است.»

آنگاه راوی با ذکر مثال هایی از جمله اینکه؛ اگر باغبان شاخه های بی فایده درختی را قطع می کند، برای آن است که درخت رشد کند و بارور شود، اگر او علف های هرز را می کند، برای آن است که باغ و میوه هایش سبز و خرم شوند و… به این نتیجه می رسد که اگر حق تعالی وسیله و سببی را از میان برمی دارد، بهتر از آن را جایگزینش می کند چرا که آفرینش بر مبنای تکامل حقیقی بنیان نهاده شده است.مولانا کمال ها را نهفته در درون نقص ها می داند، چنان که شهیدان نیز با کشته شدن و فنای ظاهری به بقای جاودانی می رسند. آنگاه که شهدا در راه حق جان شان را از دست دادند، روزی خور بارگاه الهی می شوند و به عطایی که خدا به آنها داده شادمانند؛ «بس زیادت ها، درون نقص هاست

مر شهیدان را ، حیات اندر فناست/چون بریده گشت حلق رزق خوار/ یرزقون فرحین شد گوار»۹
اگر گلوی انسانی در راه حق بریده شود، به مرتبه یی بسیار والا دست می یابد. برای چنین کسی گلوی سومی پدید می آید و غذای او شراب حق و انوار ربانی است، گلوی بریده یی از شراب حق می نوشد که از این جهان فانی، رسته و در اثبات وجود حق ، فانی شده باشد؛ «حلق حیوان چو بریده شد به عدل/ حلق انسان رست و افزون گشت فضل/

حلق انسان چون ببرد، هین ببین/ تا چه زاید؟ کن قیاس آن به این/ حلق ثالث زایدو، تیمار او/ شربت حق باشد و انوار او

حلق ببریده خورد شربت، ولی / حلق از لارسته مرده در بلی »۱۰٫

آنگاه مولانا به دون همتان کوته دست نهیب می زند که تا کی می خواهید حیات جان تان را به نان و طعام محدود کنید؟ اگر می بینید که مانند درخت بید ، میوه و ثمره ندارید، به این جهت است که به خاطر نان سپید و مسائل پست دنیوی آبرویتان را برده اید؛ «بس کن ای دون همت کوته بنان/تا کیت باشد حیات جان به نان؟/زان ندارد میوه ای، مانند بید/ کاب رو بردی پی نان سپید».

دفتر دوم

– حلوا خریدن شیخ احمد خضرویهک قدس الله سره العزیز – جهت غریمان به الهام حق.

این حکایت از زاویه دید سوم شخص نقل می شود. مولوی در این حکایت از شیخی می گوید که در جوانمردی نام آور بوده و از توانگران وام ها گرفته و همه را صرف فقیران و بینوایان کرده است. او با این وام ها خانقاهی نیز ساخته و جمله جان و مال و خانقاه را در راه خدا فدا کرده است. نام این «شیخ وامی» در آغاز حکایت شیخ احمد خضرویه ذکر شده و مولوی در طول حکایت از او فقط با عنوان «شیخ» یاد می کند.شاعر در چهار بیت اول از شیخ می گوید و سپس به نقل حدیثی از پیامبر(ص) می پردازد؛«روزی نیست که بندگان حق به بامداد درآیند، مگر آنکه دو فرشته از آسمان فرود آیند . یکی می گوید؛ خدایا بخشندگان را عوض ده و آن دیگری می گوید؛ خدایا مردم زïفت و ممسک را تباهی مال ده.»۱۱

آن انفاق کننده یی که جانش را قربانی سازد، آن که مانند حضرت اسماعیل، گلویش را پیش آورد و خود را به مرتبه تسلیم و رضا رساند، کارد بر گلویش اثری ندارد؛ به همین سبب شهیدان زنده اند و نزد پروردگارشان متنعم. تو به آن جسم کشته شده، با دید انکار منگر، زیرا حق تعالی در عوض به آنان جانی داد که آن جان از غم و رنج و بدبختی در امان است؛

«گفت پیغمبر که در بازارها/ دو فرشته می کند ایدر دعا/کای خدا، تو منفقان را ده خلف/وی خدا، تو ممسکان را ده تلف/خاصه آن منفق که جان انفاق کرد/ حلق خود قربانی خلاق کرد/حلق پیش آورد اسماعیل وار/ کارد بر حلقش نیارد کرد کار/پس شهیدان زنده زین رویند خîوش۱۲ / تو به آن قالب بمنگر گبر وîش /چون خîلîف داد ستشان جان بقا / جان ایمن از غم و رنج و شقا»

– حسد کردن حشم بر غلام خاص

این حکایت از زاویه دید سوم شخص نقل می شود.

حکایت بنده یی که مقرب پادشاهی بابصیرت است که به رغم قصد و میل حاسدان بر آزار او، از وی حمایت می کند.مولوی در ابیاتی از این حکایت به نسبی بودن خیر و شر در عالم اشاره می کند و به ذکر مثال هایی می پردازد، از جمله؛ زیبایی حضرت یوسف(ع) مایه نشاط جهانیان بود، اما برای برادرانش بیهوده و مزاحم، چون در برابر او جلوه یی نداشتند و…

همچنین شهادت برای انسان مومن ، سرآغاز زندگی نوین دیگری است، اما برای آدم منافق ، مردن و پوسیدن است؛ «هست بر مومن شهیدی زندگی ۱۳/ بر منافق ، مردن است و ژندگی».

شاعر در بیت بعد این پرسش را مطرح می کند که در جهان چه نعمتی است که گروهی از مردم از آن محروم نباشند؟ چون پدیده های جهان همه نسبی هستند، هر نعمتی در جهان موجب خشنودی عده یی و ناخشنودی عده یی دیگر می شود. به نظر مولوی کسی که به غذای موقتی، یعنی شهوات روی آورد، مانند کسی است که دچار مرض گل خواری است، در حالی که «نور خدا» قوت اصلی بشر است. نور خدا غذای خواص است و بهره بردن از آن به ابزار و گلو نیاز ندارد، از این رو حضرت دوست در مورد شهیدان فرموده آنان روزی خور درگاه اویند؛ «در شهیدان، یïرزقون فرمود حق ۱۴/ آن غذا را نه دهان بïد نه طبق».آری، آفتاب از نور عرش تغذیه می کند و حسود و شیطان از دود زمین.مولانا در نهایت در این حکایت حسادت را درد بی درمان می خواند، زیرا حسود لزوماً می خواهد خورشید ازلی را نفی کند؛ « نفی خورشید ازل باید او».

– انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شïبان

این حکایت لطیف از زاویه دید سوم شخص نقل می شود. روزی موسی (ع) به چوپانی برخورد کرد که با بیانی ساده ، از خدا یاد می کرد؛ «خدایا تو کجایی که من خادمت شوم ، چارقت بدوزم و سرت را شانه بزنم و…» موسی(ع) با شنیدن این تعابیر برآشفت و چوپان را سرزنش کرد. چوپان آزرده خاطر و دل شکسته سر به بیابان نهاد، اما حضرت حق ، موسی(ع) را مورد عتاب قرار داد که بنده ما را از ما جدا کردی . تو برای پیوند دادن بندگان به ما آمده یی یا برای گسستن این پیوند؟»

«موسیا آداب دانان دیگرند/ سوخته جان و روانان دیگرند»

حق تعالی می فرماید؛ اگر عاشق دل سوخته، سخنی خطا گفت او را خطاکار مدان. اگر شهید غرق در خون باشد، طبق حکم شرعی نیازی به غسل دادن او نیست، زیرا خون برای شهیدان پسندیده تر از آب است؛

« گر خطا گوید ورا خاطی مگو /ور بود پر خون شهیدان رامشو ۱۵

خون، شهیدان را زآب اولی تر است/ این خطا از صد صواب اولی تر است.»

دفتر پنجم

– قصه قوم یونس…

این حکایت از زاویه دید سوم شخص نقل می شود. شاعر در ابیات پیش از این حکایت می گوید اگر تضرع از صمیم قلب باشد، دافع بلا و عذاب می شود و به همین دلیل قصه مذکور را به عنوان نمونه می آورد؛هنگامی که یونس بن متی(ع) قومش را به ایمان فراخواند و آنان نپذیرفتند، خداوند فرمود؛ به آنان سه روز مهلت بده ، اگر ایمان نیاوردند، عذاب بر ایشان نازل شود. یونس(ع) این سخن را به قوم گفت و از میان شان رفت.

قصه مذکور در مثنوی با این بیت آغاز می شود؛ «قوم یونس را چو پیدا شد بلا/ ابر پرآتش جدا شد از سما».

ابری که می غرید و با برق خود سنگ ها را می سوزاند. این عذاب شب هنگام نازل شد و قوم یونس(ع) که بر پشت بام ها بودند، پایین آمدند و سربرهنه به سوی بیابان شتافتند. آنها از نماز شامگاه تا سحر بر سر خاک ریختند و از بس نالیدند، رحمت الهی در رسید و ابرهای عذاب کنار رفت. شاعر قصه قوم یونس(ع) را ادامه نمی دهد، زیرا این حکایت خیلی مفصل است.مولوی در بیت پایانی به این حدیث اشاره می کند؛ «در هیچ قطره یی در نزد خدا، محبوب تر از قطره اشکی نیست که از ترس خداوند ریزد یا قطره خونی که در راه خدا ریخته شود.»۱۶

«که برابر می نهد شاه مجید/اشک را در فضل، با خون شهید».

مولوی در دفتر پنجم، سه حکایت را نقل می کند که نه تنها در روایت به هم آمیخته اند، بلکه ارتباط معنایی آنها نیز مورد نظر شاعر بوده است.حکایت اول وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورده یی است که با این توهم که در جهاد اکبر مستثنی است ، به قصد جهاد اصغر به میدان جنگ می رود، اما با بار و بنه و خیمه می ماند و جنگجویان تا صف مقدم پیش می روند . آنان پس از پیروزی سهمی از غنایم را به صوفی می دهند . صوفی چون در آوردگاه خنجری نکشیده ، لطف دوستان را نمی پذیرد، بنابراین آنان اسیری را به او واگذار می کنند تا سر ببرد و در شمار جنگجویان درآید. با تاخیر صوفی ، جنگجویان به جست وجو می پردازند و می بینند اسیر دست بسته روی صوفی افتاده و گلویش را می جود و او را نیمه جان کرده است. آنان اسیر را می کشند و بر صورت صوفی آب و گلاب می پاشند تا از بیهوشی درآید. چون به هوش می آید دلیل را می پرسند ، می گوید؛ «همین که خواستم با خشم سر او را از تن جدا کنم ، چنان با هیبت به من خیره شد و سپس چشمش را گرداند که گویی لشگری در نظرم جلوه کرد ، پس بیهوش شدم و بر زمین افتادم .»

جنگجویان به او می گویند؛ «کار هر نازک دلی نبود قتال / که گریزد از خیالی ، چون خیال»

و اما حکایت دوم، حکایت عیاضی رحمه الله علیه. این حکایت از زاویه دید اول شخص نقل می شود و راوی آن یکی از صوفیان است به نام عیاضی؛ من نود مرتبه با تنی برهنه به میدان جنگ رفتم ، به این امید که زخمی بردارم . در برابر تیرها برهنه می شدم تا تیری به من اصابت کند ، زیرا اصابت تیر بر بدن که سبب کشته شدن شود ، تنها نصیب شهیدان سعادتمند می شود؛

« تیر خوردن بر گلو یا مقتلی /درنیابد جز شهیدی، مقبلی».

بدنم از جراحت های جنگ مانند غربال سوراخ سوراخ شده است، اما به شهادت نرسیدم. شهادت کار بخت و اقبال است نه چالاکی و هوشیاری. سرانجام چون شهادت روزی من نبود ، به چله نشینی پرداختم؛ «چون شهیدی روزی جانم نبود/رفتم اندر خلوت و در چله زود».

هنگامی که به جهاد اکبر« مبارزه با نفس اماره» روی آوردم ، روزی صدای طبل جنگ به گوشم رسید و نفس اماره مرا آواز داد که؛ «برخیز ، وقت جهاد است».

– میل به جهاد کجا و تو کجا؟، نفس شهوانی از عبادت بیزار است و دعوت تو به جهاد نوعی حیله گری است . راست بگو وگرنه به تو حمله می کنم و با ریاضت های سخت بر شکنجه ات می افزایم .

– هیچ کس از حالم خبر ندارد ، تو هر روز مرا می کشی ، اما در جهاد با یک ضربت از این جسم راحت می شوم و خلایق نیز مردانگی و ایثار مرا می بینند .

– ای نفس حقیر، منافقانه زندگی کردی و منافقانه خواهی مرد ، عجب موجودی. در دو جهان به هیچ دردی نمی خوری . من نذر کرده ام تا زنده ام از خلوت بیرون نیایم ، زیرا انسان هر کاری که در خلوت انجام دهد ، به قصد خودنمایی نیست؛ «این جهاد اکبر است آن اصغر است ۱۷/هر دو کار رستم است و حیدر است».پس از آن راوی خود شاعر است که با اشاره به صوفی قبلی او را با عیاضی مقایسه می کند . آن یکی نامش صوفی بود ، این یکی هم صوفی ، دریغ از این هم نامی. آن صوفی از زخم سوزنی کشته شد ، اما شمشیر طعمه این یکی است . آن صوفی فقط ظاهری متصوفانه دارد، اما از روح تصوف بهره یی نبرده بود . صوفیان حقیقی به سبب وجود چنین افراد متظاهری بدنام شده اند؛ «صوفی آن ، صوفی این، اینت حیف/ آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف/ نقش صوفی باشد او را ، نیست جان/ صوفیان بدنام هم زین صوفیان».مولوی در پایان این حکایت به صوفی دیگری اشاره می کند که بارها به آوردگاه شتافت و ۲۰ مرتبه مجروح شد . او هنگام حمله مسلمانان به کفار ، با آنان همراهی کرد ، اما هنگامی که آنها می گریختند ، همچنان می ایستاد و پیکار می کرد . همچنین وقتی زخمی برمی داشت ، آن را می بست و بار دیگر حمله می کرد تا بدنش بیهوده با یک زخم از بین نرود، چرا که دوست داشت زخم های متعددی بردارد و سپس بمیرد.و حکایت صوفی سوم، حکایت آن مجاهد که از همیان سیم…

این حکایت از زاویه دید سوم شخص نقل می شود و در واقع با حکایت پیش ارتباط معنایی دارد . مولوی اینجا با ذکر مثالی حکایت صوفی سوم را بار دیگر تکرار می کند و نتیجه و معانی بلند مورد نظر خویش را در ادامه می آورد .

آغاز حکایت به این مثال مزین شده است که شخصی ۴۰ درم داشت ، او هر شب یک درم به دریا می افکند تا با این تانی ، کار جان کندن بر نفس مجازی دشوارتر شود.

مولوی این مثال را چونان حلقه مشترک میان حکایت صوفی دوم و صوفی سوم به کار می گیرد و قصه صوفی سوم را ذکر می کند که در واقع تکرار ابیات آخر حکایت پیش است؛

« با مسلمانان به کر او پیش رفت / وقت فر او وانگشت از خصم تفت /زخم دیگر خورد،آن را هم ببست / بیست کرت رمح و تیر از وی شکست».

چون بندگان عاشق صادقانه در راه خدا جان می دهند، پس صدق جان دادن در راه حق است . « صدق ، جان دادن بود ، هین سابقوا۱۸/ از نïبی بر خوان رجالى صîدî قو.»۱۹ از دیدگاه مولوی هر مرگی به معنی شهادت و صدق ایمان نیست ، بلکه با چه انگیزه یی مردن ، ملاک شهادت است . چه بسا انسان خامی که ظاهراً خونش ریخته شود؛ در حالی که نفس اماره او همچنان زنده باشد . اگر قرار باشد هر کس به محض کشته شدن شهید خوانده شود ، آن کافر هم که با اغراض پلید کشته می شود به مقامی والا دست می یافت . در مقابل بسا کسانی که نفس اماره ایشان در دنیا مرده است، اینان اگرچه زنده اند، اما واقعاً شهیدند و شهادت شان مقبول درگاه الهی است؛ «گر به هر خون ریزی گشتی شهید/ کافری کشته ، بïدی هم بو سعید/ ای بسا نفس شهیدمïعتمد/ مرده در دنیا چو زنده می رود».مولوی در مواردی از واژه «شهید» نه به معنای خاص که به معنای مقتول استفاده می کند، مانند داستان آن کنیزک که…، در دفتر پنجم و نیز «رجوع کردن به آن قصه کی شاهزاده زخم خورد از خاطر شاه…»، در دفتر ششم که ادامه حکایت دژ هوش ربا است و در مورد شاهزاده یی که چون مورد عنایت شاه چین قرار می گیرد، دچار غرور می شود و سرانجام با تیر شاه به قتل می رسد؛ «شکر می کرد آن شهید زردخد/ کان بزد بر جسم و بر معنی نزد».در مجموع با توجه به حکایات و ابیات مذکور به این نتیجه می رسیم که مولوی شهادت را روزی سعادتمندان می داند که هر کسی نمی تواند فقط با چالاکی و هوشیاری به آن مرتبت دست یابد . از نظر او شهادت مایه کمال و بقای جاودانی انسان هاست. از این رو برای اثبات سخنش به آیات قرآنی استناد می جوید که شهدا روزی خور درگاه حضرت حق اند و به آنچه پروردگار از لطف خویش نصیب آنان کرده ، شادمانند، هرچند منافقان این به حق پیوستگی و مقام خاص شهدا را درک نمی کنند و آن را انکار می کنند. شهادت مرتبه یی عالی و مقیاس برتری است که تنها می توان اشکی را که صادقانه از خوف خدا ریخته می شود، با آن برابر دانست.

مولانا از دیدگاه عرفانی در حکایات گاه رستن عارف از تمام نفسانیات و تعلقات دنیوی و رسیدن به مرتبه فنا را در نظر دارد و گاه شهادت از روی اخلاص در میدان نبرد که هر دو مقدمه بقای جاودانی اند. اولی (پیکار با نفس اماره) جهاد اکبر است و دومی جهاد اصغر، هرچند هر دو پیکار، کار آزاداندیشان عالی همت است نه دون همتان کوته دست، اما تنها فنای جسم و صورت ظاهری ملاک شهادت نیست، بلکه انگیزه انسان از جهاد مهم است که عاری از هرگونه غرض ورزی، ریاکاری و غرور باشد.

پی نوشت ها؛—————————-

۱- آل عمران /۱۶۹

۲- مرتضی مطهری، قیام و انقلاب مهدی به ضمیمه شهید، انتشارات صدرا، ۱۳۸۹ق، ص۷۶

۳- بقره/ ۱۵۴

۴- علیرضا بری یزدی، الحکمت الظاهره، ترجمه محمدرضا انصاری همدانی، مرکز چاپ ونشر سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۲، صص ۳۵۱ و ۳۵۲

۵- همان، ص ۳۵۱

۶- مرتضی مطهری، همان،۸۴

۷- محمد دشتی، ترجمه نهج البلاغه، افق خرداد، قم؛۱۳۷۹ش، ص ۷۵

*زاویه دید، نمایش دهنده شیوه یی است که نویسنده به کمک آن مصالح و مواد داستانی را به خواننده ارائه می کند و در واقع رابطه نویسنده را با داستان نشان می دهد. هر داستانی باید گوینده یی داشته باشد که موضوعی را نقل می کند، این نقل موضوع ممکن است به شیوه اول شخص یا دوم شخص صورت بگیرد. بنگرید به؛ میرصادقی، جمال و میرصادقی، میمنت؛ واژه نامه هنر داستان نویسی، کتاب مهناز، تهران ۱۳۷۷، صص ۱۵۹- ۱۵۶

۸- بدیع الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی (تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، ۱۳۷۰)، ص۳۸

۹- آل عمران/ ۱۶۹و۱۷۰

۱۰- اعراف/ ۱۷۲

۱۱- بدیع الزمان فروزانفر، همان، ص۲۲

۱۲- آل عمران/ ۱۶۹؛ بقره/ ۱۵۴

۱۳- آل عمران/ ۱۶۹

۱۴- همان

۱۵- بدیع الزمان فروزانفر، همان ص۵۹

۱۶- همان، ص ۱۶۲

۱۷- همان، ص۱۴

۱۸- حدید/۲۱

۱۹- احزاب/۲۳

دسته: مقاله | نويسنده: admin



ارسال نظر غير فعال است.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image