برگه‌ها

نوامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از بهناز امانی پيوند ثابت



ما راهی سفر به جانب هیییچ کجا نبودیم

آن گاه که جهان را از درونِ خطی عمود و لغزنده

متولد شدیم.

از همان ابتدای راه هم می دانستیم

که آوازِ بازگشتمان را پیش از

سرـ زدنِ هزار باره ی خورشید

سر داده بودند.

ما خود  ـ فریب خوردگانیم که جهان را

به مغز خویش دوّار کردیم

تا به شکلِ هجایِ بلندی از دایره

حلق آویز- وار به منحنیِ چسبنده یِ خلایی تاریک

“خداوندگار” گوییم،

به شکلِ منحنیِ چسبنده یِ خلایی تاریک

حلق آویز ـ وار

به ابدیتی جغدوار

تناسخ را تن دهیم

در بهشتی با

سکون و تکراری جهنمی

که در ته نشینِ بذرِ استخوان های کپک زده ی ِ

این جمجمه های ِ تهی از فکر

ریشه کرده بود.

ما از همان ابتدا هم راهیِ سفر به جانب هیچ کجا نبودیم

و این راز ِ آشکار را همواره در کوله هایِ به بند کشیده بر پشتِ خویش

آبستن بودیم اما به عکس؛

عکسی یادگاری برای مزاری دسته جمعی

که یادآورِ حماقت هایِ روشن فکری مان بود

در بحبوهه یِ قحطیِ طناب هایِ عمود بر آرواره هایِ

همیشه هارِ زندگی،

از عمود بر عمود

“از خاک بر خاک”،

از ما به هیچ

که همان هیچ بود در ابتدا.



دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
محمد صادق ملکیان گفته:

شعرت رو که میخوندم صدای فروغ در گوشم میپیچید…بااون “ش”ها که چیزی بین “چ”و “ش” بود…خیلی منو به یاد فروغ انداخت…موسیقی و ریتم و فضای شعرت…و زیبا بود…ممنون!

امیر آشوری گفته:

کار از همان ابتدا با هیچی شروع می شود که کلیت کار را تحت شعاع قرار می دهد که از این منظر دو دیدگاه در ذهن من خواننده شکل می گیرد : ا. شاعر کل کار را لو می دهد ۲٫ یا نه با رندی خاصی مرا به خلا می برد که انگار هیچ گاه نبوده بودیم / بدین سبب با شرع کار موافق نیستم / اما در ادامه با تصویر هایی روبرو می شوم که خاصه دغدغه ی شاعر بوده و نه لق لقه / به شکلِ منحنیِ چسبنده یِ خلایی تاریک

حلق آویز ـ وار

به ابدیتی جغدوار

تناسخ را تن دهیم/
و این راز ِ آشکار را همواره در کوله هایِ به بند کشیده بر پشتِ خویش

آبستن بودیم/
شاعر در این دو بند اوج شکوفایی در هیچ را به رخ من خواننده کشید
که باز اطناب و بودن دو سطر ابتدایی کار را زیر سوال می برد و دچار تسلسل می شود
دوباره در دو سطر پایانی نیز به همین شکل همان از خاک بر خاک احساس می کنم شعر پایان گرفت /

مهرداد بهار گفته:

درود خانم امانی

انقدر زیبا به تصویر کشیدی که محو واژه واژه بکار برده در این سروده گردیدم .خیلی‌ خیلی‌ خرسندم عزیز مثل شما فهیم، آگاه، یکی‌ از عزیزترین دوستان بنده هست.

قلمت همیشه سبز .قامتت همیشه استوار و لبانت همیشه پر خندان به پس این همه زیبایی‌ که خلق نمودی در این سروده که دقیق مفهوم رسان است این سروده خویش را تقدیم حضورت می‌کنم. باشد یادگاری از سأعاتی که نفس سنگینی‌ در سینه‌ام می‌کند.

ارادتمند مهرداد بهار

پینه های گیج

بومیان آتش
تن صلیب ها را
می خارانند
ستاره های سرخ روی دستهایم می ریزند
آنها می خندند
می گریند
و پینه های صلیب ها هم٬
که نمی دانند چه می کنند.

اینجا آغاز مسیح است یا پایانش؟!؟ …
مهرداد بهار

baho0neh گفته:

درود بر شما

هوشنگ صدیق گفته:

سلامی چو بوی خوش آشنایی بر آن مردم دیده بر روشنایی
بی آنکه شما را بشناسم بی مقدمه باید گفت قدم در راهی سخت نهاده اید وبه این بیت کفایت مینماید:
اندراین مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی

yaser گفته:

افسوس که قلم از دستمان گرفتند
بر جوهره قلم سیاه از ما شعر زندگی خواستند
زندگی را بر زندان کردند از ما پرواز خواستند..
رنگه را قلم گرفتند از ما نقاشی خواستند…
.
.
.
.
خیلی حرفا هست ،تو لحظه برات ی دیوان شعر دارم
تا بخوای جایه گلایه و حرفای ناگفته است
اما کو ثمری؟؟؟بی فایدست ،خندهایه امروز بهانه ای برای اشکای فرداست ،من یکی خیلی وقته واسه گریه بغضم گرفته، افسو س که گرمم دست خودم نیست…….

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image