برگه‌ها

آگوست 2020
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از میترا عزیزی پيوند ثابت


بازو به بازو

شهر صحنه تئاتر شده است

ما در این نمایشنامه تکرار می شویم

صحنه اول

کلاهش را جابجا می کند

زیبا می گرید

تلخ می خندم

چارلی در انتهای سالن نگاه می کند

صحنه بعد

با کاپشنی کرم

حرف می زنی

تماشاچیان می خندند

چارلی در انتهای سالن گریه می کند

من به این فکر میکنم

این نمایشنامه می تواند واقعی باشد

صحنه بعد

قرار است شاعری باشم با موهای پریشان

حرف می زنی

با کاپشن کرم رنگ

بلند می شوم

اسلحه ات را سمت من می گیری

این بار قرار ست  بمیرم

چارلی در انتهای سالن گریه می کند

…….

صحنه بعد

کلاهش را در می اورد

زیبا گریه می کنم

تلخ می خندد

چارلی در انتهای سالن نگاه می کند

صحنه بعد

ایستاده ای با کاپشنی کرم

نشسته ام

حرف می زنی

حرف نمیزنم

چارلی در انتهای سالن گریه می کند

و من می دانم

یا بدست تو کشته خواهم شد

یا روز بعد

به طرز مشکوکی خواهم مرد

صحنه بعد

مرا نگاه می کنی با کاپشنی قهوه ای تر

دیالوگم را فراموش کرده ام

بلند می شوی

چارلی در انتهای سالن

با یک دستش گریه می کند

با دست دیگر لبخند می زند

من می دانم یا بدست تو کشته خواهم شد

یا روز بعد به طرز مشکوکی خواهم مرد


دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
محمد صادق ملکیان(دانه) گفته:

بسیار عالی بود…تصویر نویی بود…روایتی تازه از دردی دیرینه و همواره

گیو نصیری گفته:

تصویرها و نگاه متفاوت اثر دوست داشتنی و بسیار با ارزش بود…

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image