برگه‌ها

ژانویه 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  
 
No Image
خوش آمديد!
سیاهیِ روشن(نادیده های بی بی گل)/حمیده فرشاد پيوند ثابت



عصیان آدم تکرار می­ شود؛ گرچه لذت گناه را نردبان هبوطِ آدم از بهشت به زمین می­ دانند، اما وسوسه تنها وسیله است؛ نه فقط ممنوع بودن، که خودِ میوه، آدم را هوایی می­ کند و او شوق دانایی را با طعم گسِ رنج می­ چشد.

آدم بین بهشت و زمین، اختیار را انتخاب می­ کند. از بهشت رانده و به زمینی تبعید می شود که می­ تواند با دست او به بهترین یا بدترین مکان تبدیل شود.

“بی­ بی­ گل” روایت درد است. روایت انتخابی که نیست و این داستانِ بسیاری از زمانهاست. همه چیز آماده است برای ایفای نقش موجود زنده­ ای که باید با چشم بسته تنها پا بر جای پاهای روی برف بگذارد. باقی مسیر، لغزنده و تنها همین جا سفت و محکم است و این تنها راه روسپیدی است.

اما نگاه به حقیقت این موجود زنده که از قضا نامش “انسان” است و نقش او در این فضای سیاه، جاده­ ی برفی را متفاوت می­ کند.

“بی­ بی­ گل” با آن که در کودکی به نسبتِ هم­نسلان خویش خوشبخت است، اما در واقع چیزی ندارد. راهی ندارد: بماند یا برود؟! سهم او سوختن است.

چندین نفر در مسیر یک نفر آتش به پا می ­کنند، راه گریزی ندارد، از روی آن می ­پرد. کمی از آتش به او می­ گیرد. می­ سوزد تا تمام می­ شود. گناهش را پریدن عنوان می­ کنند! مگر نه می­ ماند زنده ­زنده می­ سوخت؟ مگر نه این که آتش را خود ایشان به پاکرده­  اند؟

آنچه ­گل را رفتنی می­ کند، نه آن سوی دیوار که شرایط این طرف است. نه جاذبه­  ی “مرتضی” که دافعه ­ی “عبدالرسول” او را مصمم می­ کند.

قهرمان بینوای قصه­ با آن که به ظاهر با اراده پای بر نردبان لرزان می­ گذارد، اما مجبورشده است ،اگر از خود دیوار نساخته بودند و مجبورش نکرده بودند از روی آنها بگذرد؛ اگر به جای دیوار، در بود شاید قصه­ ی آن سو هم این گونه نبود . کسی که یک ­بار از روی دیوار رد شد، دیگر از درِ باز هم نمی­ تواند عبور کند و تنها هنگامی می­ تواند خود را ثابت کند که دوباره پای بر دیوار بگذارد.

گناه گل این است که می­ خواهد زنده بماند. اگر او هم مانند دیگران “بله” می­ گفت، هنوز دختر “حاج­ مرادعلی” زنده بود و هنوز ” قاسم” خواهر داشت، اما گل زنده نمی­ ماند. او هدف را تعیین کرد و آنها راه را انتخاب کردند. فقط کاش مرتضی کسی را که برای زنده ماندن، مردن را انتخاب کرده بود، دوباره نمی­ کشت.

در این بین به گمان من آنچه داستان را جذاب تر می­ کند ، توصیف شرایط (به ویژه شرایط بی­ بی­ گل) از بیرون است. راوی برزخ گل را از زبان او تصویر نمی­ کند و تنها جلوه­ های ظاهری رفتار او را بیان می کند. او احساس گل را قضاوت نمی­ کند؛همان گونه که مرتضی را. بارها به زبان می­ آورد که گل، گریان و مرتضی غمگین است، اما به جای آنها حرف نمی­ زند؛گیرم به دلیل آن که آنها درک روشنی از حقیقت زندگی نداشته­ اند؛ شاید خود نیز قضاوت شفافی نداشته­ باشند، اما راوی داور نیست. او به زیبایی تنها توصیف می­ کند؛ بدون تفسیر و تشریح و آب و تاب و مخاطب، احساسش در هر لحظه از موقعیت را خود تعیین می ­کند.

تصویرسازی ها نیز با ترکیبات تازه، زیبا و پرکشش جلوه می ­کند و گاه موجب ایجاد جرق ه­ای با حدس و گمان در ذهن خواننده می­ شود، البته گاهی نیز واقعه­ ی بعدی را پیش ­بینی می­ کند و مانع از لذت هیجانی می­ شود که مخاطب قرار است از روی غافل­ گیری ،مانند صحنه­ ی افتادن کودک قمر در حیاط  که جمله ­های پیش از آن در ذهن خواننده ذهنیت ایجاد کرده بود) تجربه کند .


و اما راوی قرار است بدون جانبداری، حقیقت این فضا را به تصویر بکشد. یک فضای سنتی که شاید بهترین راه برای نمایش آن بیان گفتگوها به شیوه­ ی محلی بوده ­است، البته در این روایت از اصطلاحات یزدی استفاده شده، اما گویش یزدی در گفتار رعایت نشده ­است که این به ویژه برای خواننده­ ی یزدی اندکی نامأنوس است. برای نمونه این نخستین نمونه ­ی گفتاری در داستان است: «من خو می­گم چه عاروسی بعضِ تو؟» در اینجا “خو” اصطلاحی یزدی به معنای “که” است که در زبان گفتار به کار می ­رود، اما به دنبال آن فعل به صورت نوشتاری به کار رفته که در گویش یزدی به صورت “مِگَم” به کار می­ رود و البته تمام افعال داستان، به صورت نوشتاری است. شاید هم نویسنده برای آن که داستان به توضیح بسیار نیاز نداشته­ باشد؛ ازآن صرف­نظر کرده ­است.

و اما در این جامعه­ ی سنتی(به معنای غیرعلمی) که پایبندی به سنت ها و آداب رایج از سنت های ریشه­ دار است؛ افراد برخاسته از آن و حتی هنجارشکنان (بی ­بی ­گل و مرتضی) ساده ترین راه را انتخاب می­ کنند، خطر می کنند و عاشق می­ شوند، اما عاشق نزدیک ترین فرد ممکن؛ فرار می­ کنند به نزدیک ترین جای ممکن. آنها گاه بسیارو گاه از آنان می­ گریزند. گاهی هدف و هنگامی دیگر، وسیله ­ی آنها یکی است:­ شبیه به آدم های اطراف می­ شوند

همه راه اصلاح را در «از بین بردن» می­ دانند و راه صلح را در جنگ. قاسم به دست آوردن آبروی رفته و مرتضی راه اصلاح مملکت را در خشونت و کشتار می­ دانند.

هدف همه جاودانگی است. اطرافیان آن را تنها در ادامه­ ی نسل می­ جویند و در آغاز، مرتضی هم. اما هرچه با آرمان جدید خو می­ گیرد، جاودانگی را در خود می­ داند؛ در ایفای نقش، در تأثیرگذاری.

اما اطرافیان تنها فرزند می­ خواهند؛ بدون آن که به رفاه، آینده، نیاز و هدف او بیندیشند. تنها یکی را می ­خواهند از جنس خود آنها، ادامه دهنده، پیرو. مانند بانو که دختری می خواست تا ادامه­ ی او باشد که اگر این گونه نشد ،اصلاً نباید باشد. آنها با خودخواهی، وجود یکی را می­ خواهند تنها برای آن که خانه سرد نباشد، حتی اگر قرار باشد به قیمت سوختن او خانه گرم شود و تکرار و عادت و باز هم تکرار،حتی اگر خلاف آن ثابت شود ورایج، بارها ناکارآمدی خود را نشان داده باشد. پندارها، گفتارها و کردارها ثابت هستند؛ همان گونه که از پیشینیان به آنها رسیده­ است. “بمان­ جان”، که چشمانسان های سودجویی که از راه خرافه زندگی می­  کنند، از دست داده و هنوز عذاب وجدان دارد؛ باز از سر دلسوزی، بی­ بی­ گل را برای درمان به سراغ تمام این افراد می ­برد و گل که چیزی برای از دست دادن ندارد با او همراه می­ شود؛ زمانی که موجودیتِ او زیر سؤال رفته و مدتهاست بی­کس و تنهاست به اجبار معیارهایش را پایین می ­آورد. شیوه­ ی فرزندش را با دست

اما به گمان من، گل می­ خواهد و م ی­تواند یک ساختارشکنِِ حقیقت­ طلب باشد. او تنها یک پیرو نیست. راه خودش را دارد، حتی اگر چندان راه درستی نباشد. تنها او راه­هایاعلامیه بیاورد. مهم را به وسیله­ ی نردبان می رود… تنها او می­ تواند پیغام یک فراریِ سیاسی را برای همسرش ببرد و با خود

گل و مرتضی، نماد اعتراضند و در شرایط گذار، آنها خود، هزینه می­ شوند؛ از خود می گذرند تا راه هموار شود؛ گرچه نمی­ توان از جهل آنها چشم پوشید؛ جهلی که زاییده­ ی جامعه است. آنها گاه به اندیشه­ های رایج بسیار نزدیک می­ شوند که نمی­ توانند نسلی آرمانی(حتی در حد آرمان خود آنها) بپرورانند تا تنها نسل آنها هزینه باشد.

هنگامی که گل(بزرگ ترین قربانی کینه) به برادران مرتضی وعده می ­دهد که فرزندش را با کینه بزرگ خواهد کرد، چه تفاوتی با قاسم خواهد داشت؟ هنگامی که مرتضی که به مبارزه با نادانی برمی­ خیزد، با نادانی؛ آتش به خانه ­ی خود زده­ است… به گمان فراوان بپردازند. اینها برای رسیدن به هدف هنوز تا چند نسل دیگر باید هزینه

گرچه هر نسلی شرایط زمانه­ ی خود را دارد، اما شاید پرورش، بهترین راه باشد؛ چرا که در این جامعه ی کوچک و سنتی، همه نگاه خود را حقیقت می­ پندارند و چون هیچ منبع مؤثقی وجود ندارد؛ همین حرف ها و باورها که در هربار دهان ­به­ دهان گشتن تحریف می ­شود، باورهای جدید را به وجود می­ آورد؛ باورهایی که اساس جهان ­بینیِ انسان های این جامعه را تشکیل می­ دهد و در دل این نگاه تنگ، خرافه به وجود می­ آید و حقیقت را جعل می­ کند؛ به گونه­ ای که از والاترین تا سطحی­ ترین جنبه های زندگی آنها را تحت تأثیر قرار می­ دهد؛ خدا را از همین نگاه می­ بیند و چون اراده­ ای برای خود متصوّر نیست، تمام بدبختی­ ها و ناکامی ­های خود را به او نسبت می­ دهد و با هر سختی و خوشی، در نگاه خود اوراکوچک و بزرگ می­ کند.
معیارهای خود را حقیقت می­ پندارد و تنها با آن می­ سنجد؛ گل، عروسی می­ گیرد و خانواده­ اش برای او عزا. آنها حتی زنده را مرده و نزدیک را دور جلوه می ­دهند. در زندگی با مرتضی به گمان خود بر او دل می­ سوزانند، اما چه کسی می­ تواند برای پرنده که زندگی را تنها در اوج و ماهی که نفس را تنها در قعر دریا می­بیند، نسخه­ی یکسان بپیچد؟

حقیقت، مطلق نیست؛ همان گونه که شخصیت ها خاکستری­ اند. از جنبه­ ای همه درست و از جنبه ­ای دیگر، همه اشتباه می­ گویند. پیش ­بینیِ بانو از رفتار خواهران مرتضی در زندگی آینده­ ی گل درست است.خوش­ بینیِ گل هم از آنها، از مرتضی و از انتخابش م  ی­تواند درست باشد،اما حقیقت در شرایط گوناگون به گونه­ های متفاوت رخ می­ نماید و گاه این شرایط، به جای اراده­ی انسانی، خود را تحمیل می­ کند. در یک جامعه­ ی بسته که به دور از آزادی و حقوق انسانی، حتی به دور از تفاوت است، مهره ها چنان در جای خود چیده شده­ اند که انگار گریزی از آن نیست.

در این جامعه حتی هوا هم نیست. اصلاً هیچ سخنی از آب، باد، باران نیست. حرفی از تغییر نیست، حتی تغییر آب و هوا و تمام رنج ها به نقطه­ ای گره می­ خورد که دیگران، تاب تغییر را ندارند. برادران گل، متعصبانه از سنت کور خود، دفاع و همه چیز را ویران می­کنند، اما نمیتوانند غیرت و مردانگی را متجلی در یک زن ببینند.­

پدر تا به حال ” نه” نشنیده و حالا حتی از دختر دردانه ­اش، حتی برای یک ­بار حتی در مورد سرنوشت خودش نمی­ تواند بشنود. تمام زندگی را می­  دهد تا مگر یک­بار کسی حرفی نزند. تاب تحمل حرف مردم را ندارد که کسی حرفی برخلاف آنچه تابه ­حال در مورد او حرف زده، بزند و او را ذره­ ای انعطاف ­پذیر ی نشان دهد. تمام فضا را می ­پاید تا چیزی تغییر نکند.

دیوار، بهترین نماد این فضای بسته است که هیچ راهی به بیرون نیست و نردبان، بی­ نهایت فانتزی و ساده­ لوحانه است. گل گمان می ­کند که از نردبان بالا می ­رود،اما تنها چند لحظه و پس از آن دوباره پایین می­ آید با بدبختی ­های چند برابر. وارد فضایی می­ شود که بسته­ ترین است و این خانه، مدل کوچک جامعه است. در جامعه هم فضا به همین شکل است، تنها حریم دیوارها بزرگ تر می­ شوند و دیوارها بلندتر.

و اما تمام این ویژگی ها علت و نتیجه ­ی متغیر مهمی به نام ” جهل و نادانی” است کهدرد مرتضی هم همین است. خود را به شکل های گوناگون نشان می­دهد و از قضا

از دید بازیگران نقش های این جامعه، بهترین راه انکار نادانی و رهایی از نتایج آن، فرهنگ کهن تأیید است که در جای­ جای داستان ریشه دوانده­. در این حالت کسی کهمرتضی دارد. مخالف باشد، آینده­ ای چون گل و عاقبتی چون

نادانی تصویر شخصیت ها هم هست که به گونه­ های متفاوت جلوه م ی­کند. نادانی قاسم با کینه، نادانی مصطفی با خرید و فروش انسان و حقیقت، نادانی هم­ع روسان با حسادت و نادانی حاج مرادعلی با تعصب، او با آن که وضع اقتصادی خوبی دارد، اما جاه­ طلبیِ کورکورانه روزگارش را سیاه می­ کند. مراسم پدر در عزای دختر زنده، برای زیرپاگذاشتن قانون خانه و از روی تعصب است. او جسم دختر را نمی­ کشد، چون زنده نیست یا شاید لیاقت کشته­ شدن هم ندارد ، به خاطر تعصب و حرف مردم!

بی­ بی­ گلِ مطیع که می ­میرد پدر، روح او را هم ­می ­کشد. در برابر دیدگان متعجبِ همه عزا برپامی ­دارد. تابه ­حال کسی برای انسان زنده عزا نگرفته، چون تاکنون در این جامعه کسی ” نه” نگفته­ است.

و نادانی مرتضی هم با ساختن جامعه به قیمت سوختن خانه نشان داده می­ شود. مرتضی می­ خواهد با نادانی مبارزه کند، اما آیا می­ داند که خود نادان است؟ در این صورت چه سرنوشتی در انتظار او و دیگران است؟

در یک جامعه­­­ ی محدود، یک ذهن متفاوت مانند دیگران چیزی جز این ندیده، شرایط متفاوت را نچشیده، اما همان را که ندیده، می­خواهد و چون ندیده شاید تنها تصوری کلی دارد و می­ داند که چه نمی­ خواهد، اما نمی ­داند چه می ­خواهد؟!

وقتی همه­ جا تاریک باشد، اگر تنها یک نفر چشم باز کند، تنها می­ فهمد که نمی ­بیند؛ چرا که «شرط اول دیدن، نور است و دوم چشم»، مگر آن که چند نفر ببینند یا حتی چشم باز کنند تا با تجربه ­های متفاوت به تعریفی مشترک برسند که به حقیقت نزدیک است؛ وگرنه به سرنوشت افراد داستان ­«فیل در تاریکیِ» حضرت مولانا دچار می­ شوند. هنگامی که جلوی تفسیرهای متفاوت گرفته شده و همه چیز دریغ می شود، هیچ نگاه متفاوت و روشنی وجود نداشته و رادیو جرم باشد، مرتضی دست به سلاح می­ برد.

مرتضی می­ خواهد مملکت را اصلاح کند، اما از خانه آغاز نمی­ک ند.او به هر سخنی گوش می­ دهد که آتش به سامانش می­زند، عشقی که به سختی به دست آورده را با خود شریک نمی­ کند، با او مبارزه می­ کند و سکوت.

در رابطه­ ی گل و خانواده ­اش و در قصه­ ای که بر سر زبان ها افتاده، مرتضی بیش از همه قدرت دارد. گل با تمام ناتوانی ­اش از خود می گذرد تا خانه را نگه دارد، اما مرتضی بر آشیانه دل نمی­ سوزاند. آنها قانون شکسته و به راهی تازه پا نهاده ­اند. چشم هایی به آنها خیره شده­ است. آنها می­ توانند کاری کنند که تابو بشکند که سرنوشتشان آینه­ عبرت و مثال زنده­ای برای عقیده­ی حاج مرادعلی نباشد!

مرتضی در برزخ خانه، در عمل، تفاوتی با اطرافیان ندارد و چه بسا جرم او سنگین­تر است.

در این سال ها تنها زمانی حرف از نوروز به میان می­ آید که مرتضی در ابران نیست  و قرار هست زندگی آنها دگرگون شود. درست در نیمه­ ی کتاب که البته نیمه­ ی داستان نیست؛بازی آغاز و روی دیگر مرتضی نمایان می­ شود. دلیل بازی های سیاسی او را نداشتن اولاد می­ دانند، اما او با علاقه و به دلیل نیازی که احساس کرده و خوشحال از نداشتن پایبند به این راه پانهاده است.

مرتضی نه فقط حرمت عشق را نمی­ شناسد، گل را هم نمی ­بیند، محرم نمی­ داند، آشنا نمی­  پندارد،هدفش، راهش و دلیل سکوتش را برای او بیان نمی­ کند.

اواز نیمه­ ی راه، راهش را می­ یابد و در انتها به هدف می ­رسد. با آب زمزم شستشو داده و مقدس می شود. مرتضی پاک و منزّه جاودانه خواهد شد. او می­ برد.

اما نادانی گل بیش از اینها برایش سختی دارد. نادانی ­ای که می ­خواهد آن را با گذشتاو گاهی فکر می­ کند، اما نگاه  نمی کند، نمی ­بیند مرتضی را و دغدغه­ هایش را و تازه آنجا که می ­بیند، حرف می­ زند، مخالفت می­ کند و رو در روی اونه” گفتن به عشق می­ رسد. و فداکاری جبران کند. می­ ایستد؛ دوباره او را به دست می­ آورد. گل دوبار با “

گل، ساختارشکنی است که زندانی می­ شود. هیچ نداشته و ندارد.

او نارضایتی دیگران را نمی­ خواهد، اما هیچ­کس از او راضی نیست. او می­ داند کهمی خواهد ، اما نمی­ داند پسر بهتر است که مانند برادران دیوار باشد یا دختر که مانند او زیر دیوار له شود؟ مرتضی بچه

گل چه می­ خواهد؟ اصلآ وجود دارد؟ چه کاری را با اراده انجام داده که سرانجامش این شده؟ اگر او به هرشکل دیگر هم بود، قصه­­  ی زندگیش تفاوتی نداشت. پدر عزا می­ گرفت. مادر دق می­ک رد. مرتضی رانده می­شد. خانواده­ی شوهر ناراضی بودند.

بی ­بی­ گل وجود ندارد. پدر او را مرده می ­انگارد و او باید دوباره متولد شود. در اینجا آبستن شدن نماد پاگرفتن است…نماد جاودانه شدن… ماندن… اثرگذاشتن… دیده شدن، اصلاً بودن؛گرچه نزدیکان میراث­  خوار جدید نمی­خواهند، اما آن را بهانه­ ی سرکوفت های خود قرار می دهند.

به راستی مشکل چیست؟ آنچه او ندارد یا آنچه آنها ندارند؟ کمبودهایی که پانگرفتن او را دستاویز تحقیر خود قرار داده و او را نادیده می ­گیرد؟ گل آن گاه نمود می­ یابد، دیده می ­شود که آبستن می­ شود… که مرتضی می ­میرد و او مردانه می ­ایستد.

مرتضی که با وعده­هایش آشیانه­ای را می­سوزاند. پرنده­ای را می­گیرد تا گرمی کاشانه­اش باشد، اما خود، عشق را به بند می­کشد و زمستان می­آورد. پرنده در قفس می­تواند شوق پرواز را زنده و آن را تمرین کند، اما اگر دیوارهای قفس آن قدر فشار نیاورده باشد که وقتی بیرون می ­آید خود را نشناخته و پرنده بودن را از یاد برده باشد.

تنها هدیه­ ی مرتضی جرقه ­ای از روشنی است که در جان گل زده، اما آن را روشن نکرده­است و گل در پایان تنها دغدغه­های تازه و اصیل دارد که تاب کشیدن آن در توان هیچ­کس به تنهایی نیست و تحملی بالاتر از شنیدن زخم زبان می­ خواهد.

در آغاز داستان همه چیز به پایان رسیده و تا پایان، نتایج این تصمیم نشان داده می­ شود. در آخر شخصیت ها تحولی عجیب و غریب نمی­ یابند و ناگهان تکلیف همه چیز روشن نمی­ شود. مانند زندگی است. قصه به پایان نمی ­رسد و این پایانی باز است برای آغاز قصه­ ی بی ­بی­ گل در این جامعه ­ی بسته.


و او باز می ­بازد. هنوز مادر نیست مانند روز اول که در برابر حکم پدر نقشی نداشت و نبود …

هنوز پدر، باتعصب از حرف مردم می ­ترسد و خانواده را فدای آن می­کند…

هنوز آنان که می ­خواهند کاری برای او انجام دهند نمی­ توانند و آنها که می­ خواهند او را به زمین بزنند، قوی­ترینند …

هنوز مرتضی وجود ندارد، مانند روز اول که گل در خانه­ ی پدر به جرم عشق مرتضیزندانی ­بود.

و روزی که مرتضی در خانه­ی خود، او را در سکوتِ نگاه سردش زندانی کرده بود…
و روزی که مرتضی خودش را از همه و دغدغه ­اش را از او پنهان کرده بود، اما او مرتضی را همراهی می­ کرد و زخم زبان می­ شنید.

هنوز برادر دشنه به دست، تشنه به خون است…

هنوز دهان مردم باز …

و بر سر هر کوی و برزن، حرف از یک زن. یک گل. گلی در معرض طوفان…


دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
زینب برزگرماهر گفته:

درود
آدم اختیار رو انتخاب کرد؟
یا مجبور بود اختیار رو انتخاب کنه؟
به نظر من و بسیاری از متون عرفانی عقیده ی دوم صحیح تره.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image