برگه‌ها

نوامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  
 
No Image
خوش آمديد!
ایستگاه آخر/ یاسمن بهار پيوند ثابت

من خسته ام و به اندازۀ چشم های تو خوابم می آید

از دنیا

افتادم کنار بساط هذیان و تب و تن شویه

از گناه و وعدۀ چهل سالگی

دروغ از لب هایم می چکد به گونه هات

شب از کناره های چادرم می ریزد.

به التماس می افتند چرخ ها و ترمز

و ایستگاه آخر

از پشت پنجرۀ واگن های رنگ پریده

زنی آهسته و دور

نزدیک…

چیزی نمانده

که روز را روی شانه هایت…

چیزی تا خود صبح…

توبه هایت از کار می افتند

پنجره توی قطار می ریزد

و التماس ها از کار می افتند.

دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
عاطفه گفته:

سلام به تو عزیز شعر زیبات بد جوری به دلم نشست برام حس وحال غریبی داشت موفق باشی

بهشت گفته:

درود زیبا اندیشه
اندیشه هایت سبز و پاینده ، انگار که راه خود را یافته ای به تو از جان جان شادباش می گویم
سخنت را و کلامت را روان تر کن و اندیشه هایت را جاری تر!
زیبا بود و به دل نشست، تنها بیندیش و بنویس و بخوان و دیگران را نیز سهیم کن … باز در گزینش بهترین واژگان بکوش … و جادوی آهنگ کلمه ها و کلمه هایی را که بیانگر تو باشد دریاب!
پیروزیت را همواره از خداوند می خواهم
به امید روزی که کارهای بزرگی از تو بخوانم و به همگان بگویم : او که قلمش را می خوانید دوست من است…
بهشت (رضوان)

هومن هویدا گفته:

بلی ازدرودیوار دروغ می زیزد

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image