برگه‌ها

اکتبر 2020
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  
 
No Image
خوش آمديد!
تأمّلی به اجمال بر غزل واره های نسل نو/محمّد ناصر سلیمانی پيوند ثابت

عنوان مقاله :

در قابی از نگاه

” تأمّلی به اجمال بر غزل واره های نسل نو “

___________________________________

من مرده ام ولی تو اگر زنده ای رفیق! از جا بلند شو تن خود را تکان بده

یا لااقل به من که سکوت است بر لبم با دست خود علامت “v” را نشان بده

احساس می کنم که رفیقت سگی ست که دارد برای دیدن تو پارس می کند

عو…عو…به وحشتی که تو داری گرسنه است[اصلا برو…برو به سگت استخوان بده]

 

با سایه ای که پشت سرم ایستاده بود دیشب کلاغ گفت که دیگر نمی پرم

این آسمان به درد پریدن نمی خورد لطفا کمی به بال و پرم کهکشان بده

 

اصلی ترین کاراکتر این ماجرا  ـ کلاغ ـ (شیئی که مرگ، دورسرش پیچ خورده است)

امشب به طعنه گفت که من می پرم ولی سی ثانیه برای پریدن امان بده

 

حال و هوای حادثه تغییر می کند…

.

.

آقا!برای من دو سه مهمان رسیده است ما قهوه می خوریم و تو اثبات می شوی

.

.

از دخل خود به من دو سه تا استکان بده!

این بیت آخر است که تقریر می شود سگ، زیر دست و پای خودش استخوان شده

در گیر و دار بخت سفید کلاغ ها یک مرد مرده بود و خودش را تکان نداد!

 

محمّدقائدی

 

بی قرض قرصی نان و صریح بگویم:این شعر و تلاشی از این دست که از دهه ی دوم بعد از انقلاب، پرتلاش و توفیق یافته در غزل امروز، هوایی برای تنفس دوباره ی غزل،آن هم درست در هنگامی که مأنوسان خوش گوی این وادی سر از سدّ تسلیم بر گردن فرو انداخته بودند را باید غنیمت شمرد.جان هایی جوان ، رهیده از چلّه ی حرص، در حوزه های جنوبی کشور، خاصّه فارس و بوشهر و کرانه های خلیج فارس، خطی از بطلان بر باورهای سنگ شده کشیدند که شعری را که می بینید و شعرهایی این چنین و سمت واگوی روشنای راه با میلی دوباره منجر به حذف اضافات اشعار صنعت زده که به علم یافتگی مؤمن شده بودند شد و این دیار و دیدار بر نشاطم افزود که برای اول بار به جار برآیم که:شکر! که نه! و “چرایی” تلاشی مستمر،کوشا،مایل،صادق و روشن بینی از شعر پیش رو بود که رهبرانش  جمعی، مانند : محمدقائدی(صاحب همین شعری که پیش روی شماست)،سیّدمهدی موسوی،فاطمه اختصاری الهام میزبان و…می توانند باشند.

پارادوکس درهم تنیده،گروتسک عریان و فاش،سیالیت و خلاف آمدی عادت،آشنایی زدایی از باور های دگماتیستی و سکتاریستی و ویژگی های خاص دیگری که در این مجمل نمی گنجد ، انگشت های بسیاری را از سر چرت به لب رساند!نه دوباره گویی که کشف و شهودی دوباره در شرف وقوع به جد و صمیمانه جدی است . فارغ از نظریات پییشینیانی که سنگ و سخت با این باور که”غزل روزگار نوعی لجبازی کودکانه را می ماند”و ناگزیر و خوش گوی می سرودند در ایوان هایشان که “جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی است/در آینه ی تلفیق این چهره تماشایی است”.با این باورها بی کسب هیچ توفیقی پایی سنگین تر و همانند بر این وزنه از واهمه می فشرند!

گلوله و کلاف و بی مقصد و تلخ و مؤمن به اینکه ما تکرار حافظان غزل روزگار چون زنده یادان اخوان ثالث،منزوی،ابتهاج و بانو بهبهانی که هنوزاهنوز هم باور و میل به تغزّل را رعایت می کند و هر باره شگفت تر از او می خوانیم و می شنویم:”منزوی ام آموخت که بهمنی شده ام” راه را همچنان بی سنگلاخ و صاف و همانند یکدیگر به طی می سپردند.

چرا که همان باورهای سنگ شده اکنون به مشکلی تمام و کمال بدل شده بود به اسم “لجبازی”. صرفن مظروفی که حتّا حضور واژگانی از جنس “دست سیمانی” را به پرهیزی سخت در ذهن و زبان سپرده بود. قلقلک این باور پیشاهنگی و کسوت گذاری شده به گمانی سخت و سد گونه بدل شد که جز خود را غزل نمیدانست و هر تلاشی را در حوزه های زبانی غزل مردود می شمردند که: ما نیز پیشتر به مانندهاتان اندیشیده ایم!

سنگ این باور، چنان پرشتاب و پریشا از میان اذهان علاقمند به این تتمّه ی باقی می گذشت که شهابی از سحابی و خرده هوایی! لج زده گی ای که به پریشانی لجباز خواننده ی آثارشان انجامید. صرف نظر از اینکه این جان های جوان و شکوفا در پی شکوفایی اشان به هنجارشکنی با حفظ دستاوردهای ما قبل یأس زدگی به باوری پولادین دست و ذهن یازیدند که اکسیژن تازه ای در ریه های خشک شده ی تغزّل آمد و شد کرد و این جسد تلفیقی به شناختی دگردیس از حوزه ی زبانی و اندیشه متغزل باور آورد و این آورده را که نیم دوم “نیم دوم انقلاب” پیوسته و آهسته تحت عنوان “پست مدرن” متغزل به زره سخت روی و ردیف و قافیه در شکلی کاملن ناهماهنگ فرو خورانید. و هر چند این قلم به “ابلاغی” بودن مقوله ی فوق سخت اصرار دارد با این همه از آنجا که اجمال این مقال اجازت نمی دهد در نگاشتی دیگر به این مهم می پردازم.

امکانی که جان های جوان به وجود آوردند – که شعر برابر و قرائت شده به دست میدهد- یکی خودساختگی ساختاری مضمونی اندیشه فارغ از حضور راوی و روایی بودن غزل به عنوان “باید”ی و “حکم” ی بودن آن است و از سویی دیگر “دانا” زدایی از حجم غیر متمرکز تغزل خویش است. وارهیده گی کلمه از ویژگی کارکردی به مثابه اشاره گی و نه به حتم و حکم”نشانه زده گی” در کلمه که خاصیت قصه وار و در خور داستان دارد. – ایجاد مفاهیم انتزاعی با استفاده از در هم تنیده گی کلام که صرفا در گذشته برای حفظ مرزهای صنعتی تحت عنوان مصرع و بیت از آن یاد می شد و گهگاه به کلام بحرطویل که الزاما میبایستی از پررنگی طنزوار ریتم یافته ای برخوردار می بود و مواردی که باید با تأمل و تأویل در مقال غیرمجمل به آن پرداخت ـ امیدم که چنین شود ـ

این دگردیسی استحاله وار که به شکستن سدّی به ارتفاع یأس انجامید را ایدون می گویم!

 

 

دسته: نقد و نظر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
ایمان عباس پی گفته:

سپاس.
کاش حالا که در خصوص شعر زمان ما قلمفرسایی فرمودید، با زبان زبان ما این کار را می کردید که بیشتر ارتباط برقرار می شد.
بیش از اصل مطلب فروعات زبانی خود نمایی می کرد؛ ولی اصل تلاش قابل ستایش است.
مانا مانی

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image