برگه‌ها

دسامبر 2018
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  
 
No Image
خوش آمديد!
رؤیا ، عدم ، ازل / سمیرا خورشیدی پيوند ثابت

۱ ـ

دریچه ای از پس دریچه ای

گم.

سلول ِ عقیم ِ رویا…

بر مثانه ی خوابهای سبک

می تازد ،

تا جذر و مد ماه

بر پستان ورم کرده ی راه شیری ها ،

تا خودکشی نهنگها .

بر اندام ِکه لمیده ای؟

در هیبت ِکه خاموشی؟

که عصای اعجازت

قلب ها را می شکافد.

دستان ِ روسپی باد ِ سرگردان

گهواره را تکاند.

غم از نای ِ بلند

فریاد شد ، خندید ، به خواب رفت.

….

به موازات ِ دو هجا

وقتی رنج رنگ گیرد

مرگ رنگ می بازد.

 

 ۲ ـ

چشم بست

و به کتف آینه تکیه داد

شاید دیر

شاید زود

که بر طعنه ی چشم ها

سنگی باید

تا بشکند

تکیه گاه را!

 

۳ ـ

خوابید

و لهجه های ذهن

با سنگفرش های خود آزار

قدم می زدند.

ایستاد

…و حرف به آن تکیه داد.

ابر ها بی تاب ِ قدمت ِ اشاره

بکارتشان را باریدند.

ایستاد

و لبخند بود

که در هزاره های تبسم

فسیل شد.

در رشته کوههای باستانی

تندیسی در میدان ِ زمین ،ابدی

و مرور می شد

زن ِ ایستاده

زن ِ محتضر

همچون صدفهای مغرور

که با موج ها نمی خوابند

فتح می شد…!              

 

۴ ـ

غار_ قلبم،بازتاب معلول نام تو است

وقتی صدا

در اعصاب حنجره گم می شود،

.و محو!تصویر تو در غلظت ثانیه

این بار

با شکوفه های بهار

در خوابراه_بیداری ام

بر من تحویل شو!

در قعر ملحفه های باکره

میان بازوانم رسوخ کن

و بنگر

جنین اشک را

که بر گونه ی تقدیر،لیز می خورد!

 

۵ ـ

چه لکنت شومی بر سینه ی حرف!

جزر هجا بر زبان

و مرگ کلمه

که حرف اول اشاره بود…

خیره به مد ثانیه

که به اضمحلال شب می رفت

با ستاره ای در مشت

قلبش کهیری کهنه بود

و قدمهایش اقتباسی از چکه ی ترس به وقت مرگ

چه لاله ی عریانی بر پرده ی این پیکر!

که نحیف از شنیدن بود…

 

۶ ـ

ضربان چشم

عبور خلوت تن

و رد پیکر مجعد تو بر دیوار مردمکهایم

مبهوت عقوبتی که از چشم می چکد

میان حلقه های حدقه زده

سوگوار شهادت تو ام…

وقتی جمجمه ی خاک می شکند

و تو در هذیان من دفن می شوی

با گوش ماهی های خفته

بی آنکه بشنوند

دوستت دارم.

 

۷ ـ

هر گاه که می خندم

زاویه ای در من می شکند

و هر گاه می گریم

شکستگی هایم

به عمق زاویه می روند.

 

۸ ـ

واژه های عریان

بر زبانی مجهول

شکل ناب شرم اند

که غربت کلمه را

میان گوشتواره های لبانم

محکوم به مرگ می کنند…

میم…

من…

کدام واژه ام؟

به من نگاه کن!

و به آن چراغ_خواب آلود

که با هر پلک

راهی میان رفتن و بازگشتنت

می گشود،

شاید

سکوت قبل از بوسه ات بودم

 وهمان وسوسه ی ناب

.که تو را به هجرت وا داشت

جایی که از بوسه

به بغض رخنه کرد

و من

نذر هجرتت شدم…

 

 

دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
بهناز امانی گفته:

به راستی که چنین است :

وقتی رنج رنگ گیرد

مرگ رنگ می بازد.

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image