برگه‌ها

دسامبر 2018
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  
 
No Image
خوش آمديد!
شعری از منصوره اشرافی پيوند ثابت

 

تمام تاریخ دویده ام

آفتابم کجاست؟

خورشیدم کو؟

خسته ام .

 

برده ای

 تحسین شده

کارخانه ای متحرّک

محصور زندانی،

به نام خوشبختی .

 

خوشبختی ام

در روزهای هفته

 تقسیم شده

 به تساوی

و در آمد و شد

 میان مکعب های همشکل

(خانه و گور)

 گم می شود

 

خوشبختی ام

در ازدحام ظرف های کثیف،

انبوه لباس های چرک

در زادن و بزر گ کردن

 گم می شود

 

 خسته ام .

ستایشی نمی خواهم

در یاوه های شاعران مذکّر

و نوشته های خاک اندود

(الواح دور از دسترس) .

 

تمام تاریخ دویدم

با چشم ، امّا کور

با دهان، امّا گنگ

با گوش، امّا کر

و به جایم

 گفتند و نوشتند

 

برده ام خواستند

و دوستم دارند

و مهربانند

آنگاه که رام ترم

 

دوستم دارند چون گلی

شکننده و ترد

نهاده زیر حباب

 

مهربان و با گذشت

پر احساس و لطیف

شمردنم

 

امّا،

گلی هستم

که پیوسته سنگش می زنند .

 

دسته: شعر | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
سامان سپنتا گفته:

شاعری با عصیانی درشت و خنجری در مشت ! او زن است و از مرد می گوید من مردم و از زن می گویم (در کتاب مویه بر بانوی پوست کاغذی) او درشت می گوید من هم درشت می گویم اما وجه تفارقی هست مابین من و او . چیست؟ من به ستایشش نشسته ام او به گلایه اش . چنین نیست؟

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image