برگه‌ها

سپتامبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  
 
No Image
خوش آمديد!
یک آسمان پرنده / فاطمه محسن زاده پيوند ثابت

 

پرنده ها ی بیچاره مردند ، از تشنگی ! اسیرشان کرده بودیم توی قفس . دلشان به آب و دانه ای خوش بود و وقتی از کنار قفسشان رد می شدیم ، سرو صدایی به راه می انداختند که هیچ وقت نفهمیدیم یعنی چه ! می گویم : « جایی خووندم دودانشمند مرد و زن ، دو میمون نر و ماده رو تو قفسی ، در منزلشون نگه داری می کردن ، وقتی مرد به قفس نزدیک می شده ، میمون نر شروع به سرو صدا می کرده و ماده رو به داخل جعبه ای که تو قفس گذاشته بودن ، می فرستاده ، نکنه این جوجوی فسقلی هم غیرتی میشه ، تو رو می بینه ؟ » برادرم می خندد : « نه ! منو دوست دارن از بس! ابرازاحساسات می کنن »  . دیروز پرنده ها راآزادکردیم ، هر دو توی اتاق ها پرواز می کردند و با شنیدن صدای گنجشک ها ی بیرون خانه ، آواز می خواندند .
من نشسته ام و دارم برای چندمین بار فیلم پرندگان هیچکاک را می بینم . ملانی داخل پرنده فروشی می شود و یک جفت مرغ عشق می خرد . چند سال پیش هم پرنده ای را نگهداری می کردیم . بیچاره مرد ، از سرما ! یخ زده بود ، بدنش چوب شده بود ، پدر به گلی گفت : « حواستون بهش نبوده ، در قفس باز بوده ، پرواز کرده و رفته  تو آسمونا. » نوه اش بود و از جان عزیزترو به قول خودش مثل قرآن پاک ! از آن روز گلی با آب و تاب برای همه تعریف می کرد : « حواسمون ن… بوده…دَلِ کفس باز بوده ، پَلواز کرده و …پَلواز کَلده و لفته  تو آسمونا.» همان روز ها نزدیک عید بود ، 
مثل این روزها که نزدیک عید است  ! پدر در کمال صحّت و سلامت رفت . شبش گفته بود : « تختم را بگذارید رو به قبله  و بروید » . گذاشته  بودند و رفته بودند  . صبح اول وقت هم لیوان آب پرتقالی گذاشته بود ند بالای سرش که : « پدر جان ! بلند شید! لیوان کنار دستتون هس ، نچرخید ، دستتون بخوره بهش ، بریزه » . برایش آبگوشت بلدرچین درست کرده بودم و برادرم برده بود آسایشگاه سالمندان بهار . رفته بود و لیوان آب پرتقال را دیده بود و پدری که رو به قبله شده ، بدنش چوب شده ، سرد شده بود .
 گلی بیقراری می کند ، پدر بزرگش را می خواهد . هنوز هم دلتنگش می شود : «  پدر بزرگ پرواز کرده ، رفته تو آسمونا » . می رود توی حیاط می ایستد و چشم می دوزد به آسمان و زیر لب چیزی زمزمه می کند . آن روزها که پرنده و بعد پدر پرواز کردند … چوب شدند  ، گلی تب کرد  و مثل همیشه تبش شد شعر و تند تند از میان لب های کوچک  سرخش ریخت بیرون : « داله از آسمون بلف میاد، آقاجونم با بلفااا پایین میاد .» و چه آرزوی محالی که اشک می شد وبغض می شد و محکم گلویم را می گرفت و خفه ام می کرد . می مردم ، امّا با پررویی تمام زنده می ماندم و زنده سان توی قفس لعنتی زندگی که بعد از این که تو رهایم کردی و رفتی ، برایم تنگ تر شدو تنگ تر و ترق ترق هرروز استخوان هایم را خرد کرد و خاکشیر ، امّا من با پررویی تمام زنده ماندم و زنده سان توی قفس لعنتی زندگی که بعد از این که تو رهایم کردی و رفتی ، برایم تنگ شدو تنگ تر…
 نمی دانم توی آن یک جفت چشم تنگ و کوچک و آن صورت گرد و پوستی کشیده   برآن ، چون طبل  ، که مرا به یاد مغول ها می انداخت ، چه دیدی که رهایم کردی و رفتی . گفتی : « عاشق شعر و ترانه هایش شدم . » گفتی : « می خواااام آزاااد باشم . می فهمی ؟» می ترسیدم ، همیشه می ترسیدم … عین سگ ! که تو را از دست بدهم . می خواستم از قلمروی خودم دفاع کنم ، امّا تو می خواستی آزاد باشی . تو را تور کرد . غارتم کرد ،  عشقم را به یغما برد ، نه ! تو خودت خواستی اسیر او باشی . صدایت را روی گلبانویت بلند کردی و گفتی : « می خواااام آزاااد باشم . می فهمی ؟ » و من نفهمیده بودم ، هیچ وقت نفهمیدم ، نفهمم !می گویند آدم عاجز که می شود ، زبانش دراز می شود ، عاجز شدم ، زبانم دراز شد و هر چه از دهانم درآمد ، نثارت کردم … بغض کردم ، خفه شدم واشک شدم و شدم خود شعر و هزار بار خودم را تقطیع کردم و تکّه تکّه  ، ولی در هیچ وزنی نگنجیدم! کسی گفته بود : « تنها صداست که می ماند . » ۱و علمی اش هم ثابت شده که اصوات نابود نمی شوند ، می مانند توی هوا ـ توی فضا و دانشمندان دارند خودشان را جر می دهند که صوت داوود را از هوا بگیرند ـ از فضا . صدای ما هم مانده آنجا حتما ، وقتی که آرام توی گوشت می گفتم : « تو بهترینی . » و تو می گفتی : « بهترینم ، چون تو رو دارم . » حتما داد و بیدادهای من هم مانده آنجاها ، وقتی ترسیدم ، می ترسیدم همیشه که از دستت بدهم . عاجز شده بودم ، زبانم دراز . صدایت را برداشتی و بردی میان آن لب های باریک پراز ماتیک قرمز ، مخفی اش کردی و خودت را توی آن یک جفت چشم تنگ و کوچک  ، اسیر شعر و ترانه هایی که شأن نزولشان تن بود و تختخواب و تختخواب و تن… تن هایی که  وطنش شده بودند ، وطنت و صدایت حتما توی هوا ـ توی فضا ماند ه است ، وقتی داد می کشیدی بر سر گلبانویت که : « می خواااام آزااااد باشم . می فهمی ؟ » .
 امّا نه! قصّه این نبود ، دارم دروغ می بافم ، مگر نه این که شعر ها بزرگ ترین دروغ ها هستند ؟ می خواهم شعر شوم نازنین . برایت کم بودم می دانم …ولی ببین ! ” من بد بودم / امّا بدی نبودم ” ! ۱ هیچ وقت بدی نبودم . فقط مردها را نمی شناختم ، هنوز هم نمی شناسم . دیگر بیشتر راه را رفته ام ، عمرم هم کفاف نمی دهد که بشناسم ، بدانم . سردم شده است . دلم می خواهد چوب شوم . مرغ دریایی به پیشانی ملانی حمله می کند . بارها این فیلم را دیده ام . این  اوّلین نشانی حمله ی پرندگان است .
پرنده ها ی بیچاره مردند ، از تشنگی ! ظرف آب مخصوصشان ، ترک برداشته بود و آب تویش نمی ماند . این دست ، آن دست کردیم و برای این که از تشنگی نمیرند ، کاسه ی کوچکی را برداشتیم و برایشان پراز آب کردیم . هر دو پریدند توی آب و بال هایشان که خیس خیس شد  ، بیرون رفتند و پرهایشان را تکان دادند و بعد هم کنار هم خوابیدند . همسایه امان می گفت : « پرنده ها هم غسل می کنن » ! غسل کرده بودند و کرده بودند و ما آن قدر درگیر کار های بهاری ـ خانه تکانی و خرید و خرید و خانه تکانی ـ  شدیم که چند روزی فراموششان کردیم . بیچاره ها افتاده بودند توی کاسه ی کوچک  خشک و خالی از آب و هر دوچوب شده بودند ، مرده !
برادرم می رود بیرون تا یک جفت پرنده پیدا کند ، مثل همین ها ! گلی نباید بفهمد ، بفهمد عیدش خراب می شود . چشم هایم خیره مانده به کاسه ی کوچک خالی ازآب که پرنده ها از تشنگی توی آن چوب شده اند. یک تراژدی ، آن هم داخل آن قفس کوچک . حس می کنم قاتلم . شده ام یک شعر متعّفن . صدای زنگ هشدار همراهم مرا از این حسّ لجن می کشد بیرون ، پاکت را باز می کنم : « برایم شعر می فرستی ؟ » جمله برایم آشناست ، امّا شماره را نمی شناسم .  می پرسم : « شما ؟ » . نشانی ایمیلش را برایم می فرستد . دوست مشترکمان است ، قبل از آن که اسیر آن یک جفت چشم تنگ و کوچک شده باشی !

 شنیده ام که تازه از بند آزاد شده با برچسب زندانی سیاسی و حتما به خاطر همین است که نامش را نمی گوید و احتیاط می کند؛ هرچندمسلّما هنوز هم توی تور امنیّتی است و می داند و نمی داند و من هم نمی دانم . برایش شعری از نیچه می فرستم : « چندی پیروی خود می کرد / چندی ملول از خود شد / چندیست راه های رفته را می جوید / و تازگی ها ، باز هم / شیفته ی نرفته ها شده !  » بلافاصله  پاکتی به دستم می رسد ، بازش می کنم : « از خودت لطفا » . هزاربارگفته ام دستی در نثر دارم و نقد ، از شعر نمی دانم ، امّا انگار او نمی خواهد بپذیرد . اوّلین طرحم را که تو ـ بهترین ـ با نشان دادن عکسی به من الهام کرده بودی ، برایش می نویسم : « (عنوان :  آخرین یادداشت یک مزرعه ) گناهم این بود : / دل ساده ام را به سادگی مترسک ها دخیل بستم / دریغ ! / نمی دانستم آنها دسیسه ی کلاغانند …” شهرزاد” » . کلاغ ها به خانه ی  میچ حمله کرده اند . بلافاصله شعر دیگری را برایش می فرستم ، از فروغ فرّخ زاد : « پرواز را به خاط بسپار/ پرنده مردنی است . » بازصدای زنگ هشدار همراهم بلند می شود : « چه عجب خانومی ! یادی از ما کردی ؟! نه  عزیزم! پرواز را به خاطر نسپار … پرواز را تجربه کن » . پیامک را اشتباه فرستاد ه ام برای استادآن سال های دور و دیرم که بارها دعوتم کرده بود بروم دفترش تا دمی باهم باشیم و من نرفته بودم و نمی خواستم که بروم ؛ چرا که تو برایم کافی بودی و هستی ، حتّی حالا که توی آن یک جفت چشم تنگ و کوچک اسیری ! گفته بودی او فروغ زمان ماست . می دانستم چقدر عاشق فروغ فرّخ زادی واحساس کرده بودم دارم تو را از دست می دهم  . هرچه بال بال زدم بی فایده بود ، شکستم و در خودم فرو ریختم . من می ترسیدم… همیشه می ترسیدم ، عین سگ ! که تو را از دست بدهم . گفتی : « به او حسادت می کنی ! » ومن در خودم شکستم ، چون فکر می کردم پاکی ام ، زلالی ام و عشقم ، یعنی خود زندگی ، یعنی همه ی شعرهای نگفته ی دنیا. خیلی وقت بود که تمام خودت را ازمن دریغ کرده بودی و گفته بودی : « حالم بد است » . تو را از دست داه بودم ، دیگر از دستم کاری بر نمی آمد . دستانم به شکل زجرآوری خالی ماند ه بودند ـ بوده اند ! مثل خودم !
 دوباره پاکتی از دوست مشترکمان می رسد . بازش می کنم . « مرسی ! آرومم کردی .»  ومن آرزو می کنم به جای تمام آن شب های ناآرامی و بی قراری ، شبی آرام داشته باشد و آرام باشد و آرام بگیرد .همراهم را خاموش می کنم ، بی همراه مانده ام .
 برادرم گشته است و گشته است و یک جفت پرنده ، مثل همان ها که داشتیم پیدا کرده است . می گذاردشان توی قفس ، انگار می خواهد قلب هایشان بیرون بپرد ، بالا و پایین می پرند و خودشان را به در و دیوار قفس می کوبند . چند دقیقه ی بعد آرام می گیرند . برادرم می گوید :« این شد ، دارن از هم نوک می گیرن .» ! لبخندم کمرنگ است ، اصلا دیده نمی شود . ما همه و همه ، فرزندان نامشروع  عادتیم و تکرار .
چند روز دیگر بهار می آید . تو نیستی… پدر نیست … پرنده ها مرده اند … من مرده ام  …! فقط دلم می خواهدروزی آن یک جفت چشم سیاه تنگ کوچک را از حدقه درآورم و بگذارمشان توی دهان و مردمک هایشان را بمکم و تو را بمکم . پراززخمم ! قلبم دارد می ترکد. نفسم داردبند می آید .  پشت توری پنجره ی اتاقم می ایستم . یک پر ازآسمان تاب می خورد و آرام آرام پایین می آید . به آسمان نگاه می کنم . هیچ پرنده ای توی آسمان نیست . امسال از بهار، فقط سرو صدای گنجشک ها توی گوشم می پیچد ، امّا هیچ گنجشکی راتوی آسمان نمی بینم. حتما اینها  ـ همه ـ معجزه ی آسمان بی پرنده اند. بغض می کنم ، خفه می شوم واشک می شوم و می شوم خود شعر و هزار بار خودم را تقطیع می کنم و تکّه تکّه ، امّا در هیچ وزنی نمی گنجم . ملانی با میچ ، از میان پرندگان ـ از میان کلاغ ها ـ فرار می کنند . من تنها هستم  . دلم می ترکد ، حتما صدایش ، توی هوا ـ توی فضا برای همیشه ثبت می شود . کم کم بی وزن می شوم… سرد سرد…چوب می شوم !

*************

 

 دستم به دستگیره ی در چفت شده است . یک سالی می شود اینجا نیامده ام .اتاق خالی خالی است  ، فقط ساعت محکم  چسبیده به دیوار و عقربه هایش محکم چسبیده اند به عدد چهار . سینه ام تیر می کشد ، گنجشکی با شتاب خودش را پرت می کند توی اتاق ، می افتد روی زمین و می رود گوشه ی اتاق کز می کند . چند روز دیگر مانده است به سال نو .
سال پیش ، همین وقت ها بود که گفتی امسال از بهار ، فقط سرو صدای گنجشک ها توی گوشت می پیچد . وقتی به چیزی فکر می کردی ، چقدر زیبا می شدی ! زیبا شد ی و گفتی : « سروصداشون میاد ، امّا پرنده ای تو آسمون نیست ! » وقتی می خندیدی ، زیباتر می شدی . زیباتر شدی : « در عوض چقدر گربه ها زیاد شده اند ! » .
هر قدم که بر می دارم ، رد پایم روی گرد و خاک کفپوش می ماند . تپش قلب گنجشک را می توانم ببینم . گفتی : « قلبم مث قلب گنجشک می مونه . » هیچ وقت نفهمیدم شهاب چطور دلش آمد ناگهان رهایت کند و برود . چند بارپرسیدم : « شهرزاد ! نمی خوای بگی چرا شهاب…»  و تو هر بار فقط زیبا شدی و بعد زیباتر .دیگر از خیر این سوال گذشتم و گذاشتم جوابت بماند برای خودت  .
همسایه ها گفتند ساعت چهار بوده که تو رفتی … که نخواستی بزنی به بچّه ی همسایه و منحرف شدی و خوردی به تیر چراغ برق و خلاص ! لیلی مثل غلتک این طرف و آن طرف می چرخید و به هرکس می رسید ، می گفت : « اونقدر سرعت داشت که انگار می خواست خودکشی کنه  . » عقربه های ساعت محکم چسبیده اند به عدد چهار . صدای فروغ فرّخ زاد با نسیمی  می آید : ” زمان گذشت / زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت / چهار بار نواخت ” .
 گنجشک همان طور کز کرده گوشه اتاق . ردپاهایم صاف آمده اند تا وسط اتاق و بعد دور خودشان تاب خورده اند . تاب می خوردی و موهای بلند و خرمایی رنگت درآسمان تاب می خوردند که گفتی : « اتّفاقی با شهاب آشنا شدم .»
مادرمان فوت کرده بود و پدر به خواست خودش رفته بود خانه ی سالمندان . برادر بزرگ تر بودم و مرد خانه ، قبل از آن که شهاب ناگهان بیاید و بشود مرد زندگی ات . آخرین بار که او را دیدم ، دلم می خواست خفه اش کنم ، امّا تو گفته بودی  :« نفسم با نفسش گره خورده است  » ، نه ! نوشته بودی … نوشته بودی : «  مدیونم هستید نازک تراز گل به شهاب بگویید . » به شهاب نگفته بودیم ، امّا او اتّفاقی خبر را شنیده بود و آمده بود توی تمام مراسم هایت! سیاه پوشیده بود و گوشه ی آن مبل سفید که به سلیقه ی خودش  خریده بودید ، مثل نقطه ای مچاله شده بود و پشت سرهم سیگار می کشید ، اززنی می گفت با چشم های تنگ و کوچک : «  زل زد توی چشام و گفت : عاشق شعر و ترانه هایش شدم . گفت : می خوام آزاد باشم ، می فهمی ؟ فهمیده بودم …خیلی وقت بود فهمیده بودم و عادت کرده بودم به بوی ادکلن های مردانه ای که وقتی از در وارد می شدم ، پیچیده بود توی راهروی خانه . » 
خواهرک بیچاره ام ! این همان رازی بود که تو به خاطرش اول زیبا می شدی و بعد زیباتر ؟!! خون توی رگ هایم منجمد شده وخطوط چهره ی شهاب در دود سیگارپیچیده بود که کاغذها را گذاشتم روی میز : « توی کشوی میزتحریرش ، چیزی حدود هزارصفحه شعر پیدا کردیم ، گفته بود … نه ! نوشته بود تموم اونا رو بدیم به تو ! »  کاغذها را برد و گلی را هم . یادت هست اسمش را گذاشته بودی : ” مردنابهنگام ؟ ”
گنجشک  آرام نشسته کف دستم و نگاهم می کند . نوازشش می کنم و پروازش می دهد که برود ، امّا می خورد به توری پنجره و نقش زمین می شود ، درست همان جا که میز تحریرت بود . خواهرک بیچاره ام ! شهرزادم!
می خواهم دوباره گنجشک را بگیرم  . کاغذی توجّه ام را به خود جلب می کند . می گفتی : « قلم حرمت داره … قلم قدرت داره » و می نوشتی و می نوشتی  و هروقت می پرسیدم :« چی می نویسی ؟ » ، اول زیبا می شدی و بعد زیباتر .
چقدر دلم می خواهد همه ی شعر های دنیا را بسوزانم ، امّا : «  نه عزیزم ! از چی ترسیدی ؟ » گنجشک کف دستم نشسته وبا ترس و لرز نگاهم می کند . کاغذ را بر می دارم . دست خطّ توست . حتما افتاده بوده پشت میز تحریرت که ندیدمش . آخرین بار که به اتاقت آمدم ، نوشته هایت را برداشتم و بردم و دیگر پایم را توی اتاقت نگذاشتم . نمی توانستم . حالا چند روز مانده به بهار… تمام این خانه بوی تو را می دهد … نمی توانم اینجا بمانم . تو نیستی … پدر نیست …  گلی نیست … پرنده ها راآزاد کردم ، باید بروم . به کارگرها گفتم تمام وسایل را بیاورند ، می خواستم بروم و پشت سرم راهم نگاه نکنم ، اما انگار دل من هم مثل گنجشک می ماند . بعد از یک سال …

سطرهای دست نوشته ات  از پشت اشک هایم محو و مات می شوند. واژه هایت با قطره قطره اشک هایم در هم می آمیزند و جوهر شان روی کاغذ پخش می شود :« پرنده های بیچاره مردند ، از تشنگی ! اسیرشان کرده بودیم توی قفس . دلشان به آب و دانه ای خوش بود و وقتی از کنارقفسشان رد می شدیم ، سر و صدایی به راه می انداختند که… »
سروصدای گنجشک ها می پیچد توی گوشم . می روم کنار پنجره می ایستم و گنجشک را پروازمی دهم . هیچ پرنده ای توی آسمان نیست . گربه ای روی دیوار لمیده  و خودش را کش و قوس می دهد .

۱٫فروغ فرّخ زاد
۲٫ شاملو

 

دسته: داستان | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
سامان سپنتا گفته:

مثل همیشه دلکش می نویسی .

حميد رضا اميري گفته:

داستان را از سایت “یزد فردا” پرینت گرفتم و خواندم؛ و همانجا چنین نوشتم:

این داستان برای یک بار خواندن نیست. قصه ای برای خوابیدن هم نیست. باید در مطالعه ی داستان حرفه ای شده باشی؛ بعد “یک آسمان پرنده ” را بخوانی. درست مثل شنیدن موسیقی کلاسیک. هر بار بخوانی نکته ی جدیدی را کشف می کنی. اگر هم در مطالعه داستان تنبل باشی! باز لذت می بری؛ پر است از جملات نغــــــز پر مغــــــز.

نمی دانم چرا وقتی خواندم به یاد “باورهای خیس یک مرده” افتادم؛ داستانیست از “محمد محمدعلی”
شاید به خاطر مرده اش!!
شاید هم به این دلیل که وقتی آن کتاب سیصد و چند صفحه ای را خواندم، به خودم گفتم: هنوز برای خواندن چنین رمان هایی بچه ام!!

نویسنده اش سبــــــز باشد و پایدار

دکتر پویان گفته:

با درود.داستان دلنشینی اشت بازبانی تغزلی و بن مایه های شاعرانه بسیار.دست مریزاد.باز هم سپاس از زحمات شما و مطالب مطلوبی که ارایه می کنید.

حسین گفته:

عالی بود ، عالی …
لبخندم کمرنگ است ، اصلا دیده نمی شود . ما همه و همه ، فرزندان نامشروع عادتیم و تکرار .

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image