برگه‌ها

آگوست 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  
 
No Image
خوش آمديد!
نقدِ نقد ادبی / سام محمودی سرابی پيوند ثابت

 

نقد معاصر ایران در طی سال های اخیر به عقیده ی بسیاری از صاحبنظران، نقدی مصرف گرا و گرته بردار بوده است و امروز در آخرین سال های دهه ی هشتاد پرداختن به این موضوع که ما هنوز نقدی جدّی و حتّی متعارف نداریم، اهمّیّت خود را بیش از پیش به اصحاب نقد و فکر تحمیل می کند. عبدالعلی دستغیب از جمله فعّالان این عرصه بوده است و حوزه کاری اش ـ از نقد تا ترجمه ـ این امکان را برای ما به وجود که برای بررسی این نقد مصرف گرا (و به عقیده ی دستغیب مستعار) به سراغ این مترجم و منتقد فعّال برویم.

___________________________________

  

می خواهیم بحث را با یک بررسی تطبیقی ادوار نقد ادبی در ایران آغاز کنیم. نقد ادبی در طی این مدّت کوتاه (قریب به نیم قرن) که توسّط برخی از روشنفکران تحصیل کرده، چون میرزاملکم خان و… وارد فرهنگ ادبی ایران شده، به پستوهای گوناگون و گاه متضاد سرکشی کرده است. با توجّه به این که بحث اصلی ما نقد ادبی درچند دهه ی  اخیر است، می خواستم به عنوان اولین سوال بفرمایید که رویکردهای اصلی نقد ادبی در دهه های اخیر، چه مباحثی را شامل می شد؟

 

نقد ادبی فن و دانشی است که رویکردهای گوناگونی را در بطن خود جای داده و نمی توان گفت که در نقد ادبی تنها یک شیوه، معمول است و همه به همین شیوه به نقد و بررسی متون ادبی می پردازند.

وقتی وارد نقد ادبی می شویم و آن را کالبد شکافی می کنیم با شاخه هایی از علوم انسانی، چون: فلسفه، روانشناسی، جامعه شناسی و…مواجه می شویم.

این مسأله به نگرش و نگاه ناقد بستگی دارد. وقتی منتقد با نگرشی اخلاقی با اثر روبه رو می شود و آن را مورد نقد و بررسی قرار می دهد، با نقد اخلاقی اثر ادبی و هنری مواجه شویم یا در مواقعی که با رویکرد جامعه شناسی و روان شناختی و…

اغلب شیوه ها و رویکردهایی که در دهه ی هفتاد مورد توجّه منتقدان قرار گرفته است،نه روان شناختی بوده و نه جامعه شناختی. من نام این شیوه را می گذارم” شیوه ی مستعار”، یعنی به وام گرفته شده از نظریه های مدرنیست ها و منتقدان پسامدرن ؛ بدین ترتیب که در بسیاری از نقدهای موجود (در دهه ی هفتاد) منتقد حضور ندارد. اگر کمی دقّت کنیم ، متوجّه خواهیم شد که در این نقدها، کسانی، چون: ژان پل سارتر، ژاک دریدا، میشل فوکو، رولان بارت، مارتین هاید گرو…. به نقد و بررسی اثر می پردازند، نه منتقدی که این نقدها را نوشته و زیرش را امضا کرده است.

اغلب این منتقدان هم یک یا دو منبع بیشتر برای اثر مورد نظرشان ندارند که یکی از مهم ترین منابع آنها کتاب “ساختار و تأویل متن” نوشته ی دکتر بابک احمدی است و مقاله های جسته و گریخته ای که از میشل فوکو، دریدا، رولان بارت و… به فارسی ترجمه شده است. این در واقع به عقیده ی من «نقد مصرف گرا» است.

 

اگر بخواهیم وضعیّت دو دهه ی اخیر را با دهه های سی و چهل به شیوه ای تطبیقی، بررسی کنیم. وجود ممیّز دهه های اولیّه ی نقد نویسی ادبی ایران در مقایسه، با نقد ادبی متأخّر ،چه مواردی می تواند باشد؟

 

ما در دوره ی مشروطه، کسانی چون فتحعلی آخوندزاده و میرزاملکم خان را داشته ایم که هم با فلسفه معاصر غرب آشنایی داشتند و هم ریشه های ادبی، کلامی و فلسفی ایران را می شناختند. در این دوره آخوندزاده و میرزاملکم خان سعی در ایجاد یک دگرگونی را داشتند و می خواستند زمینه های یک نوع تجدّد را پایه ریزی کنند. این منتقدان (و بعدها کسانی، چون: دهخدا، میرزاآقا ملکم خان کرمانی، خانلری و…) در نقد حضور دارند،یعنی سعی دارند وضعیّت ادبیات ایران را بیان کنند،البتّه این نکته را نیز باید عرض کنم که به طور کلّی نقد صرف در این دوره، اغلب متوجّه ساختار سیاسی و جامعه شناختی ایران بوده و با وجود استفاده از شیوه ها و مسائل تحقیقی و انتقادی فرانسه و انگلستان، خود را وقف تحقیق و نقد ادبیات ایران می کردند.

علاوه بر عباس اقبال و چند تن دیگر که به نقد کلامی آثار کلاسیک ادبیّات ایران می پرداختند، کسانی، چون: پرویز خانلری، هدایت و نیما سعی در ایجاد نوعی تجدّد و نوآوری داشتند؛به عنوان مثال هدایت در کتاب ترانه های خیّام با نگاهی جدید به خیام و اندیشه های او می نگرد و آثار او را بررسی می کند.

 

با همه این تفاسیر ظاهر نقد این متأخّر نسبت به نقد ادبی دهه های پیشین، بهبهود چندانی پیدا نکرده است؟

 درست است نقدهایی که بعدها پرویز ناتل خانلری درباره ی شعر نیمایی نوشته یا کتابی که پرویز داریوش در این باره با عنوان “جوان های شعر نو ” نوشت و یا حتّی در حوزه ی داستان، نقدهایی که نجف دریابندی و… بر کتاب شوهر آهو خانم و برخی داستان ها نوشتند؛ به طور دقیق از مشخّصه های نقد ادبی برخوردار بودند. از دهه ی پنجاه به این طرف نقد ادبی کم کم دچار اغتشاش شد و مسائل نظری مستعار وارد نقد ادبی شد.

 

یعنی نظریه های منتقدان و نظریه پردازان غربی، بی هیچ پردازشی وارد نقد معاصر شد؟

 

بله. من به نقد تحقیقی اعتقاد دارم، نه نقد تأویلی؛نه این که یک چیز را از هایدگر ، مولرپونتی ، دریدا ،فوکو و دیگران به وام بگیریم و فردوسی ، حافظ و مولوی را از منظر این قالب مصرفی به نقد بکشیم و سرانجام تاریخ را هم وارد این قالب کرده. اهمّیّت مولوی در بستر تاریخ مشخص می شود؛به عنوان مثال اگر حافظ این شعرها و مفاهیم جاری در شعرهایش را در زبان فرانسه می سرود، این اهمّیّت را ـ که هم اکنون در تاریخ ادبیّات ایران وارد ـ در آن زبان نداشت. نقد ادبی در چند دهه ی اخیر به طور اعم و در دهه ی هفتاد به طور اخص با پیشرفت هایی همراه بوده و در مقابل این پیشرفت ها، انحرافاتی هم داشته، به طوری که این انحرافات به دانش نقد ادبی زبان های بسیاری رسانده است، البتّه من دارم به صورتی متناقض حرف می زنم. از سویی فکر می کنم که در این دهه، نقد ادبی از نظر کمی گسترش پیدا کرده، امّا ازسویی دیگر، معتقدم عناصری وارد نقد ادبی شده اند که به نوعی آسیب رسانده بوده اند.

 

تا جایی که من می دانم عمده ی این عناصر آسیب رسان ظاهرا ناشی از بی اطّلاعی و استفاده از فرمول های نظریه پردازان و منتقدان غربی است؛ به طوری که منتقدان تنها نظریه های کسانی، چون: دریدا، فوکو، بارت و…. را بازخوانی می کنند.

 

همان طوری که در بخشی از حرف هایم گفتم در نقد این دهه، منتقد حضور ندارد، ما به یک نوع سنتز و ترکیب احتیاج داریم. ما زمانی که یک نقد فعّال و نه مصرفی خواهیم داشت که نظریه های کسانی چون ریچاردز (Richards) را مطالعه کنیم و بر ادبیّات و تاریخ ادبیّات خود مسلّط شویم و در آخر اینها را با یک نوع سنتز ترکیب کنیم. متأسّفانه امروز بعضی ها به بومی بودن صرف و بعضی دیگر به جهانی شدن حرف می اندیشند. طبعا هر دو گروه یا در افراط می افتند و یا در تفریط و این زیان بخش است. وقتی ما از تمدّن اروپایی حرف می زنیم و مثلا می گوییم که فرانسه این تمدّن و فرهنگ را به وجود آورده، از یک مسأله ی غیر تاریخی صبحت می کنیم که هیچ گونه استناد تاریخی ندارد. جرج سارتن (Gerogesarten) در کتاب تاریخ علم به این نکته اشاره می کند و می گوید: «بسیاری از مباحثی که در اروپا بسط پیدا کرد یا از چینی ها گرفته شده بود یا از ایرانی ها.» در تمدّن اروپایی، ما بیش از آن که خود متوجّه باشیم، حضور داریم؛ یعنی به قول پیردیر ما که می گفت: اروپا هم شرق زده است، آنها هم از مابسیار استفاده کرده اند و مباحث زندگی و تمدّن ما را تدوین کرده اند و هم ما بعدها از آن مباحث تئوریزه شده و تدوین شده استفاده کردیم.

 

نمونه ی بارزش تزوتان تودورف ،نظریه پرداز فرانسوی مجاری الاصل که در بسیاری از نظریه های تئوریک خود به داستان های هزار و یک شب و… نظر داشته.

 

بله. هم اکنون کتاب هایی مثال معالم البلاغه یا نظرات کسانی چون عبدالقاهر جرجانی که درباره ی استعاره صحبت کرده، مورد توجّه نظریه پردازان یونانی بوده و حتّی اخیرا ثابت شده که افلاطون با فلسفه و تاریخ ایران باستان آشنایی داشته و سابقه ی ایده های افلاطونی را می توان در فلسفه ی زرتشتی جستجو کرد. اروپا بیش از آنچه که ما فکر می کنیم، وام دار کشورهای شرقی است. بعضی از منتقدان بر این نکته اذعان داشتند که بدون حافظ و سعدی، جنبش رمانتیسم در آلمان به وجود نمی آمد؛ به هر حال آنها در دوره ی جدید کار را روشمندتر کرده اند و باعث پیشرفت نقد ادبی شده اند.

 

حال با همه این تفاسیر یک سؤال برای من به وجود آمده و آن این است که آیا نقد، امری فطری است یا اکتسابی! یعنی آیا باید منتقد ذاتا نگرش نقّادانه داشته باشد یا نه، می تواند این نگرش را با کمک معلّم و مطالعه و… کسب می کند و یادگیری به عوامل مؤثّر بر نقد چه شاخصه هایی دارد؟

 

به عقیده ی من هر دو. به این صورت که یک مقداری بالقوّه است و فطری و تا حدّی نیز به زحمات و تربیت ذهنی فرد بستگی دارد و به قول شما اکتسابی است. به این دلیل روشن که انسان ها اولا از نظر ضریب هوشی برابر نیستند و این مسأله یک بنیاد ژنتیکی دارد و صرفا اکتسابی نیست. انسان هر کاری می تواند انجام دهد و اصلا انسان موجودی است همه کاره، امّا در حدّ متوسّط، یعنی یک کارگر ساده هم می تواند پیانو بزند، هم می تواند داستان بنویسید، هم می تواند نقّاشی کند و هم هزار کار دیگر می تواند انجام دهد، امّا نمی تواند در همه ی موارد استاد باشد، در حدّ متوسّط می تواند همه این کارها را انجام دهد.

به هر حال دو عامل اصلی بر این مسأله تأثیر می گذارند. اراده ی قوی و محیط مناسب؛ گرچه نقد ادبی با خلّاقیّت صرف (به آن معنایی که در شعر و داستان وجود دارد) همراه نیست، امّا بدون خلّاقیّت نیز نمی تواند باشد؛ چرا که یافتن گوشه ها و زوایای تاریک را هنری به خلّاقیّت نیاز دارد و یا به تعبیر نورتروپ فرای (Northrop frye) که می گوید: «آثار هنری خاموش و ساکتند، منتقد آنها را به صدا در می آورد و آواز پنهانی هنرمند را به گوش دیگران می رساند.» نقد ادبی با این احوال کاری خلّاقانه نیز هست.

 

شما از کار منتقد به عنوان کاری خلّاقانه یاد کردید. ظاهرا بزرگترین مشخّصه ی نقد ادبی، عقلانی کردن درک هنری در جهت توضیح و تفسیر آن اثر هنری است.

 

 دو نظریه ی مهم درباره ی نقد ادبی وجود دارد: یکی نظریه از پروفسور لوئیس (M.G. Lewis) است که معتقد است نقد ادبی قانون، منطقی و معرفت خاصّ خود را دارد. فلسفه می خواهد. درست است که انسان از یک چیزی خوشش می آید، امّا باید عقلانیت خود را به کاربرده تا بتوان آثار هنری را توضیح و توجیه و تفسیر کرد. نظریه ی بعدی از دی. اچ. لارنس (D.H.Lawrence) است که می گوید: نقد ادبی بیان منطقی احساس است و یا به عبارتی عقلانی (Rationalitire) کردن احساسات.

 

به عقیده ی شما آیا می توان با توجّه به این که نقد علاوه بر فطری بودن، تا حدّی هم اکتسابی است، منتقدانی تربیت کرد؟اگر چنین است در این تربیت و تعلیم، منتقد چه نکاتی را باید مورد توجّه قرار دهد؟

 

من در لابه لای سخنانم به این نکته اشاره کرد که اگر بخواهیم نقد معقول و کارسازی داشته باشیم احتیاج به سنتزو ترکیب داریم. ابتدا باید فرهنگ خودمان را ـ فرهنگ ایران ـ بشناسیم و بدانیم پیشینیان چه کرده اند و سپس با آثار جدید متفکران غرب آشنا شویم و سرانجام بتوانم یک ترکیب وسنتز درست و دقیق (و به دور از افراط و تفریط) از این دو به دست دهیم. به عقیده ی من اگر قرار باشد که در کشور هم یک چنین کلاس هایی تشکیل بشود، باید ابتدا دانشجویان این رشته با آثار فرهنگ ایران و نظریه پردازان ایرانی، سپس با آثار منتقدانی، چون: ارسطو، هوراس، همچنین آثار منتقدان و نظریه پردازان معاصر، چون :پروفسور ریچاردز (به عقیده من بزرگترین نظریه پرداز معاصر غرب است) دریدا، تودورف، فوکو، بارت و… آشنا شوند.

 

این میان سهم فلسفه چه می شود؟ چون فلسفه یکی از لازمه های هر نقد است.

 

به عقیده ی من نقد ادبی بدون فلسفه امکان ندارد. فلسفه در اصل تشخیص مفاهیم و سایه روشن کلام است و می بایستی یک دوره آثار فلسفی خودمان و غرب را در اختیار دانشجویان این دوره از کلاس ها قرار گیرد. این دانشجو باید در ضمن مطالعه نظری کارهای عملی نیز انجام دهد؛بدین صورت که یک سری کتاب راهنمایی های لازم جهت مطالعه انتقادی به دانشجو پیشنهاد داده، در اختیارش بگذارند، البتّه طرز خواندن یک کتاب هم در این مسأله تأثیر دارد. منظور من هم از راهنمایی لازم، آموزش مطالعه ی درست کتاب نوعی هنر است. بعضی ها کتاب را همین جوری می خوانند و در نتیجه همین جوری هم یک چیزی می نویسند، امّا به قول انگلیسی ها باید بین سطور را خواند. این شگرد را در ضمن عمل باید یادگرفت تا وارد عرصه نقد ادبی شد.

 

به عقیده ی شما این مشخّصه ها جزء لوازم ضروری متعارف است؟

البتّه این نکته را نیز متذکّر شوم که ممکن است برخی از نظر فنّی خوب بنویسند و آن کدها و رمزهای هنری را پیدا کنند، امّا این به عقیده ی من کافی نیست. دانستن کدها و رمزهای اثر هنری تنها یک روی سکّه ی نقد نویسی است. یکی از دشواری ها و ضعف هایی که نقد معاصر ایران با آن کلنجار می رود، این است که زبان نوشتاری منتقدان ما مغلق و دشوار است. در گذشته و حتّی امروز (کسانی چون پروفسور ریچاردز) ابهام در نقد و زبان نوشتاری را از عیب های منتقد به شمار می آورند. این عقیده یکی از بزرگترین نظریه پردازان نقد در جهان است. متأسّفانه منتقدان با ابهام و ایهام را (با یک نقطه کم و زیاد) با هم اشتباه گرفته اند. آنچه که لازمه کلام است، ایهام است نه ابهام.

 

امّا طبق نظریه های مدرنیست ها ابهام (Ambiguity) جزء مشخّصه ی و فاکتورهای کلام مدرن است.

 

می پذیرم،یعنی اینک ه وقتی در کلام ابهام وجود دارد، در فکر همه ی این ابهام موجود است ، امّا این مسأله در اثر هنری مدرن، مصداق دارد، نه در نقد آن اثر مدرن.

 

پست مدرن ها نیز روی این نکته تأکید می کنند امّا به هر حال نقدی که روی یک اثر هنری نوشته می شود، نباید ابهام داشته باشد. آیا این ابهام مضاعف کار را برای مخاطب سخت تر نمی کند؟

 

کاملا درست است. البتّه اگر این رویکرد معنایی را بپذیریم که کار نقد روشن کردن روایات تاریک و مبهم اثر هنری است.

 

این مسأله کاملا اثبات شده است. ابهام مضاعفی که اغلب در نقدهای وطنی موجود است، در عوض بازنمایی زوایای تاریک اثر هنری برای مخاطب تأویل، توجیه و تفسیر اثر هنری را مبهم و مختل می کند.

 

می پذیرم که این عیب اصلی نقد معاصر ایران (به طور اخص در این دو دهه اخیر) بوده است، البّته یکی دیگر از مشکلات رایج شده و بیمناک امروز حدود مفاهیم کلمات معیّن نیست. منتقدان و مترجمان، کلمات فلسفه و نقد ادبی را به انحاء مختلف به کار می برند.

یا واژه ترانسادانتال (Trunscendental) را متعالی به کاربرده اند و بعضی دیگر عالی ترجمه کرده اند، ؛در حالی که در فلسفه ی کانت این واژه، زمانی استعمال می شود که شما در مقام سوژه (Subject) یا ابژه (object) درگیر می شوید.

(البتّه در اینجا ابژه همان فنومن Fenumen است) و سعی می کنید که ابژه را بشناسید.

 

البتّه دنیای فنومن ها به عقیده ی کانت برای ما دریافت شدنی نیست. او حدود شناخت بشری را “ترانساندانتال” می نامد و با آن مفهومی که بعضی ها مستفاد می کنند، فرق دارد؛یا به عبارتی دیگر این بی واژگی معانی و مفاهیم باعث بسیاری سوء تفاهم های مفهومی می شود.

 

بله. این مسأله باعث نوعی اعتشاش فکری می شود و هیچ راهی ندارد؛ جز اینکه آن واژه ها را به همان صورت اصلی خود بیاوریم. این مسأله (چند فصلی شدن واژه های فلسفی و نقد ادبی) از دقّت نقد می کاهد.

 

جناب دستغیب، بسیاری بر این باورند که ایران از لحاظ نقد چه در حوزه ی ادبیّات و هنر و چه در دیگر حوزه های فکری و علوم انسانی فقیر است و بعضی دیگر از این حد هم فراتر رفته و به وجود منتقد در ایران شک می کند و در یک جمله ادعا می کنند که اغلب کسانی که در ایران با نام منتقد به تفسیر و توشیح آثار هنری می پردازند؛ در واقع جز مصرف و نشخوار (که به نظر من تا حدودی تند و بی رحمانه است) نظریه های منتقدان غرب؛ هیچ کاری نمی کنند. شما به عنوان کسی که سال هاست به کار نقد و بازنمایی و برسی آثار هنری در ایران می پردازد، این مسأله را چگونه ارزیابی می کنید؟

 

همان طوری که شما هم اشاره کرده اید، این نظریه تا حدودی تند و افراطی است. خب طبعا این فقر منتقد در ایران امری محسوس است، منتقدانی در ردیف نظریه پردازانی، چون گلدمن یا لوکاچ نداریم. این واقعیّتی است. این عقیده ی نشخوار نظریه های منتقدان غربی، حدّاقل درباره ی من (در این دوره از زندگی ام پس از طی دوره های نقد مصرفی و کسب تجربه سالیان) صدق نمی کند. خب در ابتدا چنین بود، امّا بعدها با آموختن فلسفه توانستم به درک این نکته نائل آیم که نظریه های منتقدان و نظریه پردازان تنها به من کمک می کنند که فکرم را به کار بیندازم؛ نه اینکه از آنها به عنوان ابزاری برای نوشتن نقد استفاده کنم.

حال به عنوان نتیجه گیری از بحث مشخّصه های نقد بفرمایید که اصلی ترین فاکتورهای نقد معقول و متعارف (اگر اطلاق این مفهوم بر نقد خوب درست باشد) چه مواردی را شامل می شود؟

من غالبا یک جامعیّت هگل را در نظر دارم و فکر می کنم که اگر کسی در فکر شناخت چیزی باشد، می بایست جوانب زیادی را در نظر داشته باشد. قضاوت درباره ی یک اثر هنری که ما می گوییم زیباست، به عقیده ی من احتیاج به تشخیص مفهوم زیبایی دارد. اینها سایه روشن هایی هستند که باید مشخّص شوند،امّا به عقیده ی من مهمترین چیز برای یک منتقد داشتن یک شامّه ی تیز و حسّاس است که بتواند از ظاهر و فرم، سمت و سوی نویسنده را تشخیص دهد.

 

به عنوان سؤال آخر بفرمایید که وضعیّت نقد ادبی ایران را در دو دهه ی اخیر چگونه ارزیابی می کنید؟

 

ببینید، همان طوری که پیشتر نیز گفتم این فقر تا حدودی محسوس است، البتّه باید بگویم که نقد ادبی ما در حال گذر است. این ضعف منتقد با نظریه پردازی های مصرف کننده ناتوان تر شده است، البتّه کسانی هستند که گاهی وقت ها خود مبدع یک تفکّر و شیوه ی نقّادانه می شوند، امّا این تنها به صورت یک جرقه ظاهر می شود و به عبارت بهتر هنوز این نظریه هایی که گاهی وقت ها در ایران تولید می شود، در یک سیستم کامل و جامع تئوریزه نشده است.

 

از این که این فرصت را در اختیارم قراردادید، سپاسگزارم.

 

 

دسته: مصاحبه | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
علی ربیعی وزیری گفته:

دوستان ضمن ارج نهادن بر زحمات شما من در باب این مصاحبه و کلا نقد ادبی در دهه هفتاد درد دل هایی دارم
چون تمام کسانی که در باب نقد دهه هفتاد صحبت کردند در این سالها به نوعی یک سری از فعالیت مرا در روزنامه های موسوم به دوم هردا نادیده گرفتند
در این مقال هم ایا ستون نقد من در روزنامه خرداد را می توان نادیده گرفت مسیله این است که تمام این دوستان ان ج یان را تایید میکرذند اما حالا ان پروسه پیگیرانه را در ان زمان به خصوص از یاد بردند
به هر حال از شما خواهش میکننم که نوشته ای از من را در این باب منتشر کنید

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image