برگه‌ها

ژانویه 2022
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  
 
No Image
خوش آمديد!
زن،مرد،فرشته هاخودکشی می کنند!/فاطمه محسن زاده پيوند ثابت

 

شهامت استفاده از فهم خود را داشته باش!

بخش نخست مقاله :

http://www.matneno.com/?p=856

بخش دوم مقاله :

http://www.matneno.com/?p=1188

  ____________________________

 

در شعر” [صدای بوق ، ورود وخروج زن ، ترافیک ] ” گویی مخاطب به تماشای فیلمی می نشیند : معشوقی که رفته است و راوی که رنج خویش را به تصویر می کشد.آغاز و پایان این روایت به نوعی تکرار می شود با این تفاوت که درآغاز زن گریه می کند : « صدای بوق غم انگیز و گریه یک زن » ودر نهایت و سکانس آخر« صدای خیس پیانو در امتداد مرد » شنیده می شود؛ مردی خزان زده دربرابرزنی مرموز و منفعل که بی رحم هم جلوه می کند: «ومردپاییزی ازخودش فروافتاد / میان قلب زن ، نه! به سینه موزاییک /وگریه کرد زنی که مرا به گریه سپرد / که باتبسم گنگش مرانکردشریک » .این گره میان آغازوپایان روایت ، درشعرپرشور بعدی هم مشاهده می شود؛ دربیت اول : « ومیان این همه غم، به من شراب بده / به سلامتی خودم ، به من شراب بده » ودر بیت آخر: « ومیان این زن به من شراب بده / به سلامتی لجن به من شراب بده ».
    شعر ”  ـ طلاق می خواهم![سایه سیاه پدر] ” نیز شعری کاملانمایشی است که شاعر ، شعر نمی گوید ، بلکه با مهارت خویش ، روایت رابا استفاده از تصویر سازی مؤثر و گفتگوها شکل می دهد و مخاطب را به تماشای آن می نشاند .این شعر حکایت غم انگیز زن و مردی با یک فرزند است . مردی که پیش از ازدواج تمام پنجره های سپید رابرای زن می خواسته و حالا همسرش می داند که پای زن دیگری در میان است و می خواهد طلاق بگیرد؛ درحالی که خود می داند که : « نه می توانم باشم ! نه می شود که بروم » .نگاهی که بسیاری از زنان مارا به دلایلی مختلفی به ” سوختن ” و ” ساختن ” دعوت می کند .درچنین شرایطی زن به ” دیوارهای ناباور” تکیه می دهد :« – دلم به عشق توهرغصه را تحمل کرد/ گذشت روزبدامارسید به…بدتر!» و پایان چنین فاجعه ای :« [ صدای خیس کمربندو ناله پاییز / وبعد می پاشد خون به هق هق بستر / وبعد می پاشد خون به ذهن گیج غزل / به سمت هیچ کس و هیچ چیز و هیچ نفر / صدای زن که به دستان مردمحکوم است…]/ – طلاق می خواهم! [ جیغ! گریه مادر] » و فرزندی که حاصل چنان عشق و زندگی مشترکی است : « …وبچه که مثلا در اطاق خوابیده /کنار خیسی بالش کناریک دفتر…».
راوی دراشعارش با چنین نگاهی ، ازدواج را مساوی با عشق نمی داند ؛ چراکه عشق در جامعه ی سنتی عصیانگراست و ساختارهای حاکم راآشفته می کند و ازدواج درراستای اهداف جامعه و مطابق با ساختارهای حاکم برآن است. دریغ که حتی ازدواج هایی برپایه ی عشق نیز گاه درفضایی بیمار ، به رنج و شکنجه ای فراترازهرتوصیفی تبدیل می شوند!بدین ترتیب شاعر، راوی تلخکامی مشاجرات لفظی و برخوردهای فیزیکی و گاه  خیانت  زوج به یکدیگر می شود ؛ به عنوان مثال در« اجازه هست که اسم توراصدابزنم / به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم » ، راوی هم به عنوان راوی و هم به عنوان شخصیت حضوردارد ، دراین شعربا مثلثی عشقی روبرومی شویم : دو مرد ویک زن ! یکی به نام همسر وباعشقی یک سویه ودیگری معشوقی که زن به اوپناه آورده است تا واقعا دوست بدارد و دوست داشته شود : «  اجازه هست که عاشق شوم ، که روحم را/ میان دست عرق کرده تو تا بزنم » و بیت پایانی روایت : « دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم / ومن اجازه ندارم عزیز جابزنم !».هرچنددر تمام ابیات ، فقط درهمان بیت اول که ذکر شد ، ازکلمه ی ” مرد” استفاده شده است .

 در” یک هیچ ادکلن زده با موی فرفری ” نیزبا دختری نه تنها ” پری ” نام که ازتمام جنبه ها پری مواجه می شویم ، در دادگاهی که  او را به جرم عاشق شدنش محاکمه می کنند و وکیلی (همان هیچ ادکلن زده با موی فرفری ) که ظاهراباید ازدختر دفاع کند : « ازدختری که گفته به این هیچ !عاشقست / ازدختری که رفته ، با مرددیگری / لیلای قصه خط زده کل کتاب را / پیدا نموده شاید مجنون بهتری !…» ، امّا همین وکیل مدافع هم دختررامجرم می داند!!! « رو می کند به سمت تماشاچیان وکیل / فریاد می زند که تو دختر مقصّری ؟! / دختر فقط عروسک بازی زندگیست / تو مرده ای به خاطر این جرم : دختری !»  و « قاضی نگاه می کند آرام ومرگبار / به دادگاه و صندلی پیرداوری» این نگاه آرام ومرگبارو داغ مجرم بودن زنان و دختران دلباخته ، قدمتی دیرینه دارد؛ در جایی که همه نقش خودشان را برعهده دارند و ” خود” شان هستند : « قاضی : خودش ، وکیل : خودش ، متّهم : پری !» ؛ تنها متّهم دادگاه زندگی پری هایی هستند که حتی دراین روایت هم از خود دفاعی نمی کنند وگویا از پیش تفهیم اتّهام شده اند.در تنها بیتی که از ” مرد” استفاده شده ، فقط و فقط اعتراف پری را می شنویم که ” عاشقست ” ! « ازدختری که گفته به این هیچ ! عاشقست / ازدختری که رفته ، با مرددیگری» .

 درشعر” بانوی پشت پنجره ماتم گرفته است ” نیز با زنی عاشق روبرومی شویم و فضایی  کاملا یأس آلود: بانویی ماتم گرفته ، راوی غم گرفته ، ابلیس هم بیقراراست وفریاد می زند : « دل من هم گرفته است !»این حکایت زنی عاشق است : « زن عاشقست و توی دلش حدس می زند / بیماری « بروبه جهنم » گرفته است! زنی که هرچند قیافه ی آدم گرفته است ، اما فرشته ای بوده و حالا دیو شده است. این نگاه  ناعادلانه ترین  نگاه به زن در تاریخ است که گاه از او یک فرشته می سازد و گاه هیولایی وحشتناک :« او یک فرشته بودسپس دیوشد سپس…/ هرچند زن قیافه آدم گرفته است ».
در شعردیگر این مجموعه زنی تصویر می شود که مردی را دوست دارد؛ درحالی که مرددیگری عاشق زن است : « وزن نگاه کردبه مردی که دوست داشت / وعاشقش که چیزی ازآن مرد کم نداشت / وزن سؤال کرد: « چرا عاشقم شدی؟!» / آن وقت روزگارتو اینقدرغم نداشت » و مرد:« ومرد گریه کرد :” چراعاشقش شدم؟!” / ومردگریه کرد: ” چرا دوستم نداشت؟!” / وفکرکرد قاتل من کیست، جرم چیست؟ / که دادگاه عشق چرا متهم نداشت؟ » با بیت پایانی روشن می شود که شخصیّت مرد درواقع همان شاعری است که راوی در بیت اول ازاو گفته : « شاعربلند شد بنویسد…قلم نداشت / کاغذ نداشت ، عاطفه و عقل هم نداشت!» این شاعر در بیت پایانی ، در تصویری امپرسیونیسمی ۱، خودش شعر می شود : « پاشید خون مرد به یک زن …وشعرشد / اصلا مهم نبود که شاعر قلم نداشت! » وباز گرهی هنرمندانه و زیبا بین بیت آغاز و پایان روایت .
در” کنار پنجره ” تصویرسازی  بسیار قوی از خواب شاعر را می بینیم: « کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد / غرور، قدرت خودرا به من نشان می داد /……../ وبعد زلزله شد، چشم راکه واکردم / میان خواب کسی هی مرا تکان می داد!!» مردی که در اوج غرور با مرگ دست و پنجه نرم می کند و پدر همیشه ی قصه هایمان که نان آورخانه است و بس!!سرنوشت غم انگیز زن به نوعی نیز مردان شعر موسوی رادر بر می گیرد. مردی که در” تمام شعرم تقدیم باران شد” عاشق زن می شود و چون به وصال می رسد ، خود خط پایان می شود و در نهایت وسط سفره تکّه ای نان و زن هم که فقط : « دوید وباز دوید و دوید تا برسد / به زن رسید و خود مرد خط پایان شد / زنی به چشم پرازانتظار من زل زد / واز قیافه غمگین خود هراسان شد / ومردقصه همین که نشست و گریه نمود / از این که مرد شده تا ترا…پشیمان شد / وزن که تا ابدالدّهربچّه می زایید / ومرد که وسط سفره تکّه ای نان شد / ومرد رفت به دنبال آنچه زن نامید / و زن درآخر یک شعر تیرباران شد» .
شعر ” چقدر صورت توازهمیشه ماهتر است” تنها موردی است که نگاه مردانه ی راوی که نه در نقش راوی و نه شخصیت ، هیچ حضوری در روایت ندارد؛ ترسیم می شود.زنی که در یک روز خوب ، مرد وارد تقویم زندگی اش می شود : ((گفتی :« تورا من دوست دارم عاشقم باش!»  / و مرد هم تسلیم شد مثل همیشه )) ، امّا معشوقه  ی بی وفا با پیش زمینه ای که از ” عشق ” دارد، آینده ی چنین رابطه ای را این گونه رقم می زند و مخاطب در بهتی یاس آلود فرو می رود : « آینده ای که باید ازآن مرد می ساخت / در ذهن زن ترسیم شد مثل همیشه : / یک بازی تازه به نام عشق و بعدا / از هم جدا خواهیم شد مثل همیشه».
 
 درشعردیگری که با سال تولّد شاعر گره خورده است ، دو مرتبه از کلمه ی زن استفاده می شود ، همراه یا واژهای شکست ، بن بست و بازی بد: « هزار و سیصد وپنجاه و پنج مرتبه زن / هزار و سیصد و پنجاه وپنج بار شکست »  و نیز : « هزار و سیصد وپنجاه و پنج زن ، بن بست / هزار و سیصد وپنجاه و پنج بازی بد» اینجا هم باید ” زن مدرن”مورد نظر باشد که چون مردی قاعده ی بازی را نداند ، حتما بازنده می شود ، به بن بست می رسد و شکست می خورد؛وگرنه زن سنتی که در بربر مرد و مردسالاری ، تکلیفش روشن است!ویک مرتبه واژه ی مرد: «هزارو سیصد و پنجاه و پنج چشم به راه / هزار و سیصد و پنجاه و پنج مرد نشست » ، امّا با این همه گسست ها ، شکست ها ، پیوست ها ، بن بست ها و …ها و…ها، راوی گرفتار نیهلیسم نمی شود: « و…اما هنوز چیزی هست ». 

در عاشقانه ی زیباولطیف « بیا! بپر! به خدا حجم آسمان کم نیست »یک مرتبه ” مرد” و یک مرتبه ” زن ” می آید. شاعرروحیه ی شورشگری و تقدیس ” ضدقهرمان” در پست مدرنیسم رادر این روایت به نمایش می گذارد و زن (معشوق) را به شکستن ساختار قدرتمند ” قهرمان ” بودن طبق الگوها ی از پیش تعریف شده و زن اسطوره ای مهربان و ایثارگر که هیچ حقی برای خود قائل نیست و قهرمانی فداکار که دراصل قربانی است ۲ ؛ فرا می خواند: « بیا و نقش بد قصه را به عهده بگیر / در این دیار غم انگیز قهرمان کم نیست / بیاو فرق بکن مثل سنگ، بی احساس / اگر نگاه کنی قلب مهربان کم نیست / بگو که ” مریم” و ” مهدی” نترس! راحت باش / وگرنه مردجوان و زن جوان کم نیست!»
سرگذشت زن متأهّل خانه دار در شعر”کتاب آشپزی درادامه یخچال! ” کامل و دقیق توصیف شده است . روزمرّگی که نه ، روزُ مرگی که بسیاری از زنان متاهل خانه دار بدان دچار می شوند .زندگی فلج گونه ی پر ازتکرارها ، دلمشغولی های سطحی و خدماتی که به مردشان ارائه می دهند واحساس رضایتی که  مسلّماً هر مخاطبی را مشمئز می کند:« کتاب آشپزی در ادامه یخچال / و باز مثل همیشه زن زن خوشحال!» روشن است که شاعر کلمه ی ” خوشحال ” را در اینجا با طنز و هجو به کاربرده است .
 در کتاب ” دو جستاردرباره ی فلسفه ی سیاسی فمینیسم ” می خوانیم :
زنان موردتبعیض قرارمی گیرند، نه به خاطراین که افرادی متعصب و برتری جو ، خودسرانه کارها را به مردان می سپارند، بلکه به این خاطرکه کلّ جامعه به طرزسیستماتیک هنگام تعریف مشاغل و امتیازات و…به مردان ارجحیت می    دهد.
در واقع هرچه جامعه در تعریف موقعیّت ها بیش ترجانبداری نشان دهد، رویکردتفاوت نگرکمتر قائل به تشخیص نابرابری ها خواهدبود .جامعه ای را درنظربگیرید که… ، مشاغل را به گونه ای تعریف می کند که بابارداری وپرورش بچّه سازگارنیست ، و برای کارخانه ، پاداشی اقتصادی پیش بینی نمی کند. در چنین جامعه ای ، زنان از لحاظ حقوقی نمی توانند تضمین کنند که بچّه دار نخواهند شد واز سوی دیگر نمی توانند پرورش بچّه وکاردربیرون ازخانه را همزمان انجام دهند. در نتیجه آنان ازلحاظ اقتصادی به فردی که می توانددرآمد ثابت داشته باشد( یعنی یک مرد) وابسته می شوند.زنان برای اطمینان از برخورداری از چنین حمایتی ، باید بتوانند مردان را ازلحاظ جنسی جذب کنند…پسرها تلاش می کنند بابالابردن مهارت های شغلی امنیّت فردی خودرا تأمین کنند ، درحالی که دخترها امنیّت را دربالا بردن جذّابیت های خود برای پسرها جست و جو می کنند . این به نوبه ی خود به فرهنگی منجر می شود که درآن مردانگی باکسب درآمد ، و زنانگی با ارائه ی خدمات جنسی و خانگی به مردان و پرورش بچّه ها تعریف و تداعی می گردد . بنابراین هنگامی که مردی و زنی ازدواج می کنند ، توانایی های بالقوّ ه شان در کسب درآمد مختلف است واین اختلاف طی دوران زندگی مشترک بیش تر می شود، زیرا مرد تجربه های ارزشمندی به دست می آورد و زن ، از آنجاکه در خارج از زندگی مشترک به دشواری می تواند نقطه ی اتکایی برای خود پیداکند ، بیش تر درصددتحکیم ازدواج برمی آیدو به آن وابسته می شود و همین به مرد اجازه می دهد که تسلّط بیشتری را اعمال کند. ۳
  در شعر کتاب آشپزی که  راوی فقط به عنوان راوی و نه شخصیّت شعر ، حضوردارد ؛ با تصویرسازی با استفاده از حس شنوایی ،  لحظات مکرّریک زن را می شنویم : « صدای آینه در حرکت رژ و ریمل / مداد قهوه ای ِ … می کند ترا دنبال / صدای حرکت سوزن … و ناله کوبلن / صدای سبزی خوردن …و سینی آشغال / صدای جارو برقی که می خزد آرام  / که می مکد بودن را ، همیشه در هرحال / صدای ” دایره قسمت” و توی ” تسلیم” / صدای ” حافظ شیراز” درادامه  فال / صدای مردمن با کدام زن بوده / صدای موی طلایی در امتداد خیال / صدای اندامی که بدون شک زیباست / خورشت آلو ، سینه ، صدای ران و بال / صدای خیس سماوردراتظارمرد / صدای ” مرد مرادوست … کاشکی که سؤال …» / صدای نامه فرضی به خاله فرضی / صدای تنهایی که نمی شود ارسال / صدای خستگی یک نوار داخل ضبط / صدای تلخ ” حمیرا” … و” جادّه های شمال ” / صدای لخت شدن روی خاطرات یک مرد / صدای لذّت تکراری حلال حلال » . همان طور که اشاره شد در چنین موقعیّتی نابرابر، مرد نقطه اتکای زن می شودوخدای زمینی اش !
   کانت درجستاردرباب والا و زیبا این نظر اکید روسو را بازگو می کند که اگرچه قدرت فهم جنس لطیف درست به نسبت مرد است ، اما فهم زن با فهم مرد فرق می کند فهم زن زیباست. نظرکانت این است که ” یادگیری توأم با ریاضت ” یا ” ژرف اندیشی تام ” محاسن خاص جنس زن را ضایع می کند. زنی که تلاش می کند صاحب علم و کمالات باشد” چه بسا محاسن به هم زند؛ زیرا ریش داشتن بهترمی تواند چهره ی فکوری را که برای رسیدن به آن تقلّا می کند ، نشان دهد.” بااین وصف ، کانت بی بهره بودن زن ازتفکّر انتزاعی را سبک مغزی او نمی داند. زن کمبود ذهنی خودرا ازحیث قدرت فهم اصول کلّی ، با داشتن خصایص ذهنی دیگری چون ذوق و ظرافت ، نازک طبعی ، شعورعلمی و عواطف جبران می کند. او نیز چون روسو ، خصلت کامل کنندگی مرد وزن را در مجموع سازنده ی وجود اخلاقی می داند: ” در زندگی زناشویی ، جفت واحد گویی شخص اخلاقی واحدی می شوندکه نیروی جنبش و رانش را ازفهم مرد و ذوق و سلیقه را ازهمسر می گیرد.” این حالت مکمّل هم بودن ، ظاهراً ثمراتش بیشتر عاید مرد می شود. مرد به برکت آن مرد کامل تری می شود ، در صورتی که زن تبدیل به همسری کامل تر برای مرد . از این بابت نیز مرد معیار یا هنجار است .۴
ودر ادامه ی صداها :«  صدای آمدن مرد از سرکارش / صدای شوق دویدن برای استقبال …/ کتاب آشپزی در ادامه یخچال / و باز مثل همیشه زن  زن ِ خوشحال / صدای زندگی خوب زن …و لبخندش/ صدای هرچه که تکرار می شود هرسال » .
 روشنگری به تعریف کانت عبارت است از” بدرآمدن انسان از عدم بلوغ خودخواسته ” ، از ناتوانی حاصل ازفقدان اراده یا شهامت ، برای به کار بردن فهم خود ، بدون راهنمایی دیگری .پس شعار روشنگری این است ((sapere aude!  ، شهامت استفاده از فهم خود را داشته باش.)) تن آسانی و بزدلی ، توجیه این واقعیّت هستند که انبوه عظیمی از مردم ” ازجمله جنس لطیف ” بی اختیار زیرسلطه ی یک ” قیّم ” قرارگیرندکه وظیفه ی خود را سرپرستی آنها می داند. روشنگری کلّی یک جامعه ، مستلزم پایان دادن به چنین قیمومتی است.۵

 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

_______________________

پی نوشت ها :

۱ ـ امپرسیونیسم (impressionism) : در فرهنگ اصطلاحات ادبی اکسفورد ، تألیف کریس بالدریک آمده : ” امپرسیونیسم در ادبیات نه مکتب است ، نه نهضت ، بلکه نوعی تمایل ذهنی است که در تکنیک های توصیفی ظاهر می شود واین خصوصیت در اشعارنمادگرایان و ایماژیست ها و بسیاری از اشعار مدرن و همچنین از اواخر قرن نوزدهم در بسیاری از داستان ها ، ازجمله رمان های جوزف کنراد و ویرجینیاوولف یافت می شود .” 
کارهنرمند امپرسیونیست بیش ازآن که نشان دادن عینی موضوع ، یعنی توصیف واقعیّت عینی باشد ، تصویرکردن چیزهایی است که در لحظه ای گذرا بر ذهن او اثرگذاشته ، یعنی انتقال تأثیری که در نویسنده به وجود آمده است و بدین گونه خواننده به کمک کلماتی که نویسنده به این منظور به کار می برد ، بیشتر از آن که به تعریف دقیقی از واقعیّت دست بیابد ، به احساسی که واقعیّت بیرون درنویسنده به وجودآورده ، پی می برد و آن احساس به او نیز منتقل می شود .( میرصادقی ، جمال و میرصادقی ، میمنت : واژه نامه هنر داستان نویسی ( تهران : کتاب مهناز ، چاپ اول ، ۱۳۷۷) ، ص۳۱) .

۲ ـ و نیز مراجعه شود به : نورافروز ، کیاندخت :ناچیز شمردن زن در درازنای روزگاران ( ـ، نشر دات ، چاپ اول ، ۱۳۸۴ ) ، ص۱۴۲ .

۳ ـ منسبریج ، جین ؛ مولراوکین ، سوزان ؛ کیملیکا ، ویل : دو جستار درباره ی فلسفه  ی فمنیسم ، ترجمه ی نیلوفرمهدیان ( تهران : نشر نی ، چاپ اول ، ۱۳۸۷ ) ، صص ۶۶- ۶۷ .

۴ ـ لوید ، ژنویو : عقل مذکّر ، ترجمه  ی محبوبه مهاجر ( تهران : نشر نی ، چاپ دوم ، ۱۳۸۷) ، ص۱۱۵٫

۵ ـ همان ، ص ۱۰۴ .
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

دسته: مقاله | نويسنده: admin

  

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image