برگه‌ها

اکتبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  
 
No Image
خوش آمديد!
بازگشت / حمیدرضااکبری شروه پيوند ثابت

 

از پای بساط قهوه چی پا شد . زایر قهوه چی می دانست مرد برای چه چیزی برگشته است .خیلی وقت بود که  رازش برای بندری ها فاش شده بود، ولی بااین حال هیچ کس فکر برگشتنش رانمی کرد .

 ـ یه استکان دیگه نمی خوری ؟

چشمِ زخم خورد ه اش را چر خاند سمت قهوه چی .سیاهی کدر چهره اش توی ذوق می زد ، می گفتند ازآن هایی بود که از زنگبار آورده بودند .

خیلی پیش از انقلاب وجنگ وقتی که در فیلیه برای شیخ کار می کرد،پدرش گفته بود  :

ـ بعد مردن بواش ،ناخدای همو لنجی که توش جاشو بود،آزادش کردتا بره پی کارش ؛بعدن بردمش  فیلیه برا کار.

همه ی گذشته ش همین چند کلمه بود  . فقط از  زایرشنیده بود آن هم نه یک بار چندین وچند بار که : ” سر بوات  برا خاطر  یه خنجر قدیمی کردن زیر آب ” ، تا قهوه چی دوباره چانه گرم نکند به بازگو کردن آن قصّه ی قدیمی ، سرگرداند طرفی و گفت :

ـ چقد پیر شدی ! اما هنی چاهیت دبشه خالو!

زایر نزدیکش شد ودستش را گرفت تا  دوباره  نشاندش روی تخت .

ـ بعد ئی همه سال  کجا بودی یونسو؟

و خندید تا ردیف سیاه دندان هایش ریخت بیرون .

ـ توُکم ماهی ، تازه زدم بیرون !

هوای بندرسربی نشان می داد .صدای شالو ها تمام دریای روبرو را برداشته بودند .موج ها  در چشم انداز می آمدند و پس می رفتند.زایر کنار ساحل از سعف نخل ها قهوه خانه ای  راه انداخته بود.

 ـ زمونه مثه گذشته نیس دیگه بوام !

 یونس به حرف های زایر گوش می داد ونمی داد .

سرش رازیرانداخت،گفت : ها مو می دونوم ؛از بصره قاچاقی اومدوم برا گرفتن امونتی بوای خدا بیامرزم،  بگیروم معطّل نمی کنم،  می روم زایر خاطر جمع !

چایی اش را که هورت کشید، راه افتاد سمت نشانی که از عبدوداشت.دست برد چفیه اش را دور صورتش پیچاند .دشداشه خاکستری بالای قوزک پاهای بلندش تاب می خورد ، هوا داشت غبار می آورد ، بوی آمونیاک و صدای فیدوس پالایشگاه پخش در فضا بود  .

ـ صدای فیدوسو که شنیدی جلد بیا فیلیه یونسو !

قار قور شکمش حالیش کرد گرسنه است،آن وقت ها پدرش غذای خزعلی را نمی خورد . اعتقادش بر حرام بودن مال شیخ بود . غذایش را می گرفت وجلدی پسر را روانه می کرد ،امّاحالا فرق کرده بود.حلال وحرامش هم  فرق کرده بود.

ـ نمونی ها ! زودی راتو بکش برو خونه!

پدرش پشت سرش داد زده بود . در راه دیگر از عرب های دشداشه ای تفنگ بر دوش که کنارورودی  فیلیه پاس می دادند خبری نبود، پوزخندی زد و  لنج ها را شمرد که کناره  خوُر مثل ا سب های  اصطبل شیخ در یک ردیف تیماربودند .  با صدای بلندترانه های عربی  را  خواند که آن سال ها، هر شب از داخل فیلیه می پیچید  همه  جای ساحل  ، آن قدربه آنها گوش داده بود  تا از بر  شده بود  . نفهمید چطور شد که یاد گذشته افتاد؛ صدای خنده ،گریه و فریاد، آواز عربی را از دهانش انداخت،تا به خودش آمد ، مقابل آدرسی ایستاده بود که برای پیدا کردنش خطر کرده بود،امانتی پدرش حتمی ارزش خطر کردن را داشت  .

 کلون درب بزرگ چوبی را چند بار به صدا در آورد.شرجی روی پوست صورتش  چرید . با دست خودش را بادی زد ،آب دهانش رابلعید ومنتظر ماند.دوباره کوبه ی در را نواخت .

ـ اومدم سر آوردی صب کن خو!

 صدای خرت خرت دمپایی هایی را شنید وبعد ناله ی در چوبی که روی پاشنه چرخید:  

 ـ ها با کی کار داری؟

 ـ عبدو خونه س ، ننه ؟!

 ـ نه! صبح سحر رفته خور.

 ـ وا می گرده  امشو؟

 ـ مو چه می دونم اومد بگم کی سراغتِ گرفت !

 ـ بگو یونسو ، نه  مو  خودم می رم خور پیداش می کنم نمی خواد چیزی بگی ننه.

 ورفت رو به دریا، ساحل همان بود که بود،امّالنج هانه آن لنج هایی که توی خاطرش داشت . تورهای پاره انگار که موهای پریشان ریخته بودندروی سوراخ های گشاد لنج وبا موج می کشیدند روی ماسه های ساحل.رو برگرداند تا نبیند . آب نرم وآرام می زد زیر تنه ی قایق موتوری کوچکی  که پسری توی آن چفیه را کشیده بود روی صورتش وخواب رفته بود لابد.جلو رفت وگفت :

ـ های عامو می خوام برم وسط آب می تونی ببریم؟

 پسر لبه ی دستمال را از روی صورتش کنار زد و گفت : ها؟

 ـ گفتُم می خوام برُم دریا!

 ـ ای وقت ؟

 ـ ها مگه چشه! ای وقت تازه اول غروبه.

 ـ مو دور نمی رم کوکا  همی نزدیکیا تا وسط آب!

 همین طور که پای بلندش را از روی لبه ی قایق رد می کرد، از پسر پرسید:

 ـ تو عبدو می شناسی ؟

 ـ عبدو ، نه نمی شناسم.

 مرد دوباره پوزخندی زد،ولی نگفت عبدو گاو پیشانی سفید ی است  که آوازه ش تا سراسر بندر پیچیده، که خودش را مالک تمام شط می داند .

موتور روی آب خط انداخت ورفت رو به طرف خورشیدی که تنها وسط سرش مانده بود بالای آب .

ـ حالا چه کاری داری با عبدو ؟

 ـ تو چن سالته؟

 ـ چه می دونم ننه م میگه وقتی عراقیا خرمشهرو گرفتن ، مونه زاییده ،شونزه … هیفده  …همی جوریا! سی چه می پرسی؟ 

ـ پسر! مو دوتا هیفده سال م بیشتره که عبدو رو می شناسم.

 ـ خو پس کجا بودی ای همه سال ندیدمت ای طرفا!

 ـ شنیدی؟ صدای طیّاره جنگیه ها !

پسر موتور قایق را خاموش کرد وآهسته گفت : ای بی پدرا! ای دریاانگار حوض خونه ننه شونه! می رن میان .

صدای پت پت موتور قایقی راهردو شنیدند پسر نور چراغ قوّه را لحظه ای بالا برد وپایین انداخت .انگار علامتی داده باشد .

ـ  به نظرم قایق عبدو هس !

 ـ تو که گفتی نمی شناسی ش ؟

 ـ بی کلّه تر از عبدو نداریم  که بزنه به آب وقت وبی وقت .

وچند بار صدای عبدو زد . 

ـ پسر تودل آب چه می کنی ای بی وقت؟

 ـ یه عامویی اوردم می گه آشناته ، کارت داره!

 سینه کش دو قایق به هم ساییده شد. یونس برق چشم های عبدو رادید که میان چروک صورتش هنوز جوان مانده بود انگاری .

ـ یونسو اومدی بالاخره !

ـ ها کوکا! اومدم براامونتی بوام! بدی فردا صب دیگه نیسم ای طرفا.

 صدای هردوشان توی غرّش هواپیمایی که پایین پرواز می کرد گم شد.

 ـ هوی پسر!مسافرت بده به مو جلدی واگرد!

روگرداند طرف آسمان و ادامه داد: پدر نامرد دیده قایق مانه  رو آب ، جلد بیا پیرمرد تا ای پسر واگرده بره هوای ننه ش ! از خطّ مرزی هم گذشتیم .

 باد می زد زیر دشداشه یونس که داشت پا می گرداند توی قایق عبدو که آسمان روشن شد وسوت بلندی تکّه های قایق ها را انگار بادبادک کاغذی پاره شده ای ریخت روی آب !!!

 

دسته: داستان | نويسنده: admin


نظرات بینندگان:
سیما طاهرکرد گفته:

سلام داستان را خواندم . مردی که برای گرفتن خنجر قدیمی پدرش برمی گردد و در دریاکشته می شود .زبان در پاراگراف اول یکدست نیست (کلمه واگشتنش )اما لهجه را خوب در آورده اید .
موفق باشید .

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 
1
No Image No Image